شهيد يوسف صالحى

يكى از برادران آر.پى.جى زن هنگام عمليات، تيرى به سينه‏اش خورد و در آب افتاد. كسى متوجه او نشد تا اين كه يكى تعريف مى‏كرد: صبح هنگام برگشت، صداى ناله‏اى شنيدم. متوجه شدم صالحى است. او را به عقب آوردم. در حين انتقال ديدم او مدام «مادر» را صدا مى‏زند. با خودم گفتم: «اين بنده‏ى خدا كه ايمان قوى‏اى دارد، چرا در اين لحظات آخر، ائمه‏ى اطهار عليهم‏السلام را صدا نمى‏زند؟».

اين سؤال در ذهنم بود تا اين كه پس از شهادتش، از مادرش در مورد وصيتنامه‏اش پرسيدم، گفت: «يوسف صالحى در وصيتش نوشته بود چون در لحظات آخر، مادر در كنارم نيست تا سرم را بر دامانش بگذارم، دوست دارم حضرت فاطمه عليهاالسلام را به عنوان مادر صدا بزنم»، آن موقع بود كه فهميدم يوسف آن روز چه كسى را صدا مى‏زد.

(مجله‏ى جانباز، ش ۱۱۱، آذر ۷۸، ص ۲۰)

راوى: غلامرضا شيرازى

207.jpg

به ارث بردن ايثار از قمر بنى‏هاشم عليه‏السلام

«ابراهيم محمدی» مسؤول آبرسانى به خط پاسگاه زيد بود. نزديك ظهر جهت بردن آب، به مقر ما آمد. گفتم: «ابراهيم! وقت ناهار است، تا وقتى تانكر پر مى‏شود بيا پيش ما، ناهارت را بخور و…». حرفم را قطع كرد و گفت: «نه! نه! بچه‏ها در خط، آب ندارند». به محض پر شدن تانكر، خداحافظى كرد و رفت. پشت سرش به راه افتادم. به خط كه رسيدم با صحنه‏ى عجيبى روبه‏رو شدم؛ يك گلوله‏ى توپ، تانكر آبرسانى را هدف قرار داده بود. پيكر ابراهيم به كنارى افتاده بود و تانكر سوراخ شده، باقيمانده‏ى آب را بر پيكر مطهرش مى‏افشاند.

شهيد «ابراهيم محمدى» از هنرهاى عاشورا، ايثار ابوالفضل العباس عليه‏السلام را به ارث برده بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

بیاد شهيد حسين نصيرى

خوب به خاطر دارم؛ قرار بود حسين، پسرم جواد را دكتر ببرد. ساعت چهار بعد از ظهر بود كه فرزندانم را با اشتياق فراوان بوسيد و سپس رو به به من كرد و گفت: «من عصر برمى‏گردم و جواد را نزد دكتر مى‏برم». يك مرتبه احساس عجيبى وجودم را فرا گرفت. به صورتش خيره شدم و در چهره‏اش حالتى ديدم كه تا آن لحظه نديده بودم؛ هاله‏اى از نور اطراف چهره‏اش را گرفته بود. از خانه بيرون رفت و من ديگر او را نديدم تا اين كه خبر شهادتش را برايم آوردند.

(مجله‏ى خانواده، ش ۱۴۸، ۱ / ۷ / ۷۷، ص ۱۶)

راوى: همسر شهيد

 133.jpg

امام رضا عليه‏السلام حافظ شماست

بیاد شهيد عبدالحسين برونسى

مدتى از تولد دخترم زينب گذشته بود كه شب، همه‏ى ما را به حرم مطهر امام رضا عليه‏السلام برد. بعد تك تك بچه‏ها را دور ضريح طواف داد و در راه كه برمى‏گشتيم گفت: «اين بار كه به جبهه مى‏روم اگر شهيد شدم هر مشكلى داشتيد به امام رضا عليه‏السلام بگوييد؛ از حضرت رضا عليه‏السلام خواسته‏ام حافظ شما باشد».

وقتى مرا ناراحت ديد، شروع به خنديدن كرد و فردا صبح كه عازم جبهه شد، بر خلاف دفعات گذشته بچه‏ها را از خواب بيدار نكرد و فقط صورت آنها را بوسيد. من و مادرم او را با قرآن بدرقه كرديم. (مجله‏ى خانواده، ش ۱۲۶، ۱۵ / ۷ / ۷۶، ص ۱۶)

راوى: همسر شهيد

202.jpg 

بر ستيغ قله‏ى شهادت

شهيد «ابوالفتح ورزدار» از آن شهدايى بود كه مى‏گويند دنيا را سه طلاقه كرده‏اند! او واقعا با عبور از جاده‏ى «سلوك» به سر منزل «شهود» رسيده بود و در ديده‏اش، دنيا با همه‏ى زيبايى‏هاى دلفريبش همان معامله‏ى «متاع قليل» مى‏نمود!

قبل از شروع عمليات فاو، براى آخرين بار به ديدار اهل و عيالش شتافت. فرزند خردسالش تازه زبان باز كرده بود و با شيرينى خاصى مى‏گفت: «بابا!». به او گفتند: «ابوالفضل! ببين چقدر قشنگ صدايت مى‏كند بابا!».

ناگهان رنگ از رخش پريد، دلش لرزيد و در چشمش آتشى زبانه كشيد. بچه را به تندى بر زمين گذاشت و در بهت و ناباورى اطرافيان لب گشود و گفت: «شيطان، بابا را گذاشته توى دهن اين بچه‏ها تا مرا از شركت در علميات باز دارد!».

اين را گفت و كفش و كلاه خود را برداشت و راهى شد و چه سبكبار!

هنوز مرخصى‏اش به پايان نرسيده بود كه رفت تا پايانى دنيا را بگيرد. زندگى همچنان تعقيبش مى‏كرد كه به فاو رسيد. در عمليات آزادى سازى فاو، خود نيز از قفس تنگ تن آزاد شد و آنگاه بر بلنداى آسمان جهاد به «شهادت» ايستاد!

منبع:سایت تصاویر جنگ

ديدار يار غايب

تا صداى شليك آمد سرم را بلند كردم، ديدم كه «شهيد شاهينى» داخل سنگر دويد. با خودم گفتم: «خب! به خير گذشت». چند ثانيه‏اى گذشت. شنيدم كسى فرياد مى‏زد: «امدادگر! امدادگر!»، به داخل سنگر رفتم. ديدم تركش به گيجگاه شهيد شاهينى خورده است. سرش را در ميان دستانم بالا آوردم. چهره‏اش متبسم و نورانى شده بود. دو نفر آمدند و ايشان را بردند. هيچ كدام را قبلا نديده بودم. مدتها كه گذشت پدر شهيد از من سؤال كرد: «محمد قبل از شهادت، آقا امام زمان عليه‏السلام را ديد يا نه؟»

جواب دادم، فقط آن قدر مى‏دانم كه هنگام شهادت، چهار زانو رو به قبله دراز كشيد و با نگاهى حيرت‏آميز به شهادت رسيد.

(نشريه‏ى غريبانه، گروه فرهنگى معراج، ويژه ياد ياران ۴، اسفند ۷۷، ص ۷)

350.jpg

مقتول تيغ عشق

شهيد حسن فاتحى

قبلا به سر و وضعش خيلى اهميت مى‏داد؛ ولى اين اواخر به مسائل دنيوى بى‏توجه شده بود. يك شب در مسجد لشكر، تمام پولهايش را در صندوق صدقه ريخت و گفت: «ديگر نيازى به اينها ندارم». دو هفته بعد پر كشيد و جنازه‏اش نيز برنگشت. روزى به گلستان شهدا رفتم. سنگ تابلوى يادبودش شكسته و رنگ و رويى براى عكس درون قاب نمانده بود.

او از اين دنيا يك تابلوى يادبود هم نخواست. او كشته‏ى شمشير عشق، شهيد وارسته «حسن فاتحى» بود كه در كربلاى چهار به آسمان رفت.

(حديث حماسه، اكبر جوانى، احمدرضا كريميان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۶۸)

راوى: احمدرضا كريميان

منبع:سایت تصاویر جنگ