فيض شهادت در حال سجده

بیاد شهيد محمدحسين ستارى

در همان روزهاى اول جنگ بود كه «حسين» پا به جبهه‏هاى نبرد گذاشت و با خلوص نيت، در عمليات‏هاى مختلفى شركت كرد. او در ماه‏هاى آخر دوران دفاع مقدس بيش از پيش به شهادت فكر مى‏كرد و آرزوى آن را داشت و مى‏خواست تا جنگ تمام نشده، مزد جهادش را بگيرد و در صف شهيدان سرافراز بماند.

در يكى از نامه‏هايش نوشته بود: «به خدا قسم! من خجالت مى‏كشم كه چرا تاكنون زنده‏ام در حالى كه بهترين دوستان و رفقايم به شهادت رسيده‏اند و چند تن از آنان در هنگام شهادت سر به سجده گذاشتند؛ اين يك مسأله‏ى عادى نيست كه انسان هنگام جان باختن، خدا را شكرگزار باشد…».

357.jpg

حسين، شهادتى را آرزو داشت كه سر به سجده بگذارد و پيش خدا برود. پس از عمليات والفجر هشت هنگام ديده‏بانى بود كه در فراز دكل چهل مترى، مورد اصابت گلوله‏ى توپ قرار گرفت و با ذكر: «يا صاحب الزمان (عج)» به زمين افتاد و در حال سجده به شهادت رسيد!

شهيد محمد حسين ستارى در كنار مرقد اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب عليهماالسلام ديده به جهان گشود و در لشكر حضرتش به آرزوى خود رسيد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

حمله لودر ها

خدمت سربازی ام که تمام شد، وارد جهاد شدم و از همان سال اول ورود، سه چهار نوبت به جبهه اعزام شدم.

مرحله اول در سال ۱۳۶۱ بود که همراه با تعدادی از دوستان جهادی به بستان رفتم. آقای حق شناس فرمانده ما بود و آقای خدامراد سالاری نیز مسئولیت عملیات را به عهده داشت.

در یکی از عملیات ها که قرار بود در چزابه انجام شود، ما در خط گیر کردیم. حاج آقا کارنما در همان عملیات زخمی شد. عملیات ناموفقی بود. به همین دلیل ما را دو شب بعد به منطقه طلائیه بردند. در طلائیه هر شب صد متر خاکریز می زدیم. دوستم دهقان پور همان جا به شهادت رسید و من و بیژن آسوبار هم ترکش خوردیم. چند ساعت بعد آقای رودباری ما را با آمبولانس به اهواز رساند.324.jpg

از فردا کارمان را دوباره شروع کردیم وقتی مشغول کار می شدیم، صدای دستگاه ها به قدری بود که متوجه هیچ چیز نمی شدیم. وقتی کارمان را تعطیل می کردیم و بر می گشتیم، تازه می فهمیدیم آتش دشمن چقدر سنگین بوده و اطرافمان چه گذشته است! فاصله دشمن تنها ۲۰۰ متر بود و اگر سرمان را کمی از خاکریز بالا می بردیم، در دید مستقیم دشمن واقع می شدیم.

یک شب که ماموریت داشتیم ۱۰ کیلومتری خاکریز بزنیم، چنان مشغول کار بودیم که متوجه پیش روی خود نشدیم. سه لودر و سه بولدوزر داشتیم و سعی می کردیم هر چه سریع تر ده کیلومتر خاکریز بزنیم و برگردیم، اما بدون اینکه بفهمیم دست به چه ریسک بزرگی زده ایم ۲۰ کیلومتر خاکریز زدیم و جلو رفتیم.

عراقی ها که فکر کرده بودند نیروهای ایرانی با تانک و لودر حمله را آغاز کرده اند، پا به فرار گذاشته و عقب نشینی کردند. آنها فردای آن روز تازه متوجه شدند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

فرار طبیعی

تابستان ۱۳۶۳ رفته بودیم بستان. هوا گرم بود و بچه ها بیرون از سنگر نشسته بودند و کمپوت می خوردند که ناگهان عراق حمله کرد.

آنها به قصد بمباران و تصرف بستان، عملیات گسترده ای را شروع کردند . بچه ها کمپوت ها را گذاشنتد و فرار کردند.82.jpg

سید صادق منصوری که فردی جانباز بود، همان وسط نشسته بود و با خیال آسوده فرار بچه ها را تماشا می کرد. اما ناگهان همه برگشتند به سوی سید صادق و چند نفری او را بلند کردند و به سمت سنگر دویدند. بعد از اینکه هواپیماها رفتند و خطر رفع شد، به سید صادق گفتیم:

لحظه ای که همه فرار می کردند؛ تو چه احساسی داشتی؟

گفت: اصلا نگران نبودم، چون می دانستم بر می گردید!

بچه ها خجالت کشیدند و از اینکه سید صادق را تنها گذاشته و فرار کرده بودند، از او عذرخواهی کردند، اما او گفت:

فرار شما کاملا طبیعی بود و برگشتن تان طبیعی تر!

بچه ها با شنیدن این حرف کلی خندیدند و از اینکه سید صادق آنها را شناخته بود، خوشحال و امیدوار شدند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

بیاد شهيد حسين جوادى

از معصوم عليه‏السلام حديثى نقل شده است كه: «هر كس چهل حديث حفظ كند، به بهشت مى‏رود»؛ من امروز چهلمين حديث را حفظ كردم.

اين كلام آن طلبه‏ى فاضل و شيدا بود كه سيره‏ى عملى را دنبال مى‏كرد و تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد. حال و هواى عجيبى داشت. نامش «حسين جوادى» بود. هنوز سالگرد شهادت پدرش فرا نرسيده بود كه خود را به عمليات كربلاى ده رساند. تلاش زيادى نمود و از خود رشادت‏هاى فراوان نشان داد. گلوله‏اى در كنارش به زمين خورد و جراحات زيادى به پيكرش وارد شد و خونريزى شديدى داشت. بعضى اوقات به هوش مى‏آمد و باز از هوش مى‏رفت و هر لحظه به شهادت نزديك مى‏شد. در ارتفاع «گلان» فقط سرم داشتيم. با وصل كردن سرم، مقدارى جان گرفت و به وضوح شهادتين را بر زبان جارى كرد. پس از گفتن: يا الله! يا الله! يا الله! و در حالى كه باران و تگرگ به شدت باريدن گرفته بود، به ملكوت اعلى پيوست.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۳۳)

راوى: اكبر آقا حسينى

5.jpg

استفاده از فرصت و خواندن نماز شب

از همان ايام كه با او آشنا شدم، او را مقيد به اقامه‏ى نماز شب ديدم. بى‏اغراق و تعارف بگويم «حاجى» نماز شبش حتمى بود. با اين كه ناراحتى كمر داشت، هيچ‏گاه با اين بهانه، نافله‏ى شب را ترك نكرد. بارها مى‏شد كه از شدت دردى كه مى‏كشيد، قنوت نماز وتر را نشسته مى‏خواند.

قبل از عمليات والفجر ده، براى شناسايى به ارتفاعات «سورن» رفته بوديم. قرار شد روى غارى كه در آن جا بود، دورى بزنيم. شناسايى تا غروب آفتاب طول كشيد. مجبور شديم شب را در غار بمانيم. هر يك از بچه‏ها مقدارى آذوقه و كيسه‏ى خوابى به همراه آورده بود. نماز كه خوانديم از فرط خستگى، خوابمان برد. از سر شب باران شروع به باريدن كرده بود و نيمه‏هاى شب با نفوذ آب به داخل غار از خواب پريديم. آب از قسمتى شره مى‏كرد و به داخل غار مى‏ريخت. حاجى هم از فرصت استفاده كرد و وضويى ساخت و خود را به طرف قبله چرخاند. به خاطر كمى جا، چنده زد و نماز شبش را خواند.

حاج «غلامعلى ابراهيمى» بعد از عمليات والفجر ده، راز و نيازش با خداى لاشريك له مستجاب شد و براى هميشه جاودانه ماند.

منبع:سایت تصاویر جنگ