آخرين ديدار

آخرين بارى كه «مير يدالله غنى‏زاده» را ديدم، زمانى بود كه براى بدرقه‏ى بچه‏هاى گردان اميرالمؤمنين عليه‏السلام به موتورى سپاه اصفهان رفته بودم. چهره‏اش مانند هميشه خندان و صميمى بود. به او نزديك شده، سلام كردم. با گرمى جوابم را داد. با حالتى نه چندان جدى به او گفتم: «خيلى نورانى شده‏اى، چه خبر است؟ نكند…».

174.jpg

حرفم را قطع كرد و با تبسم گفت: «اين سفر آخر من است و ديگر بر نمى‏گردم». من كه تازه به خود آمده بودم گفتم: «راست مى‏گويى؟». سرى تكان داد و گفت: «بله اين بار، همه‏ى كارهايم را كرده‏ام، مى‏دانم شهيد مى‏شوم». من كه مجروح بودم و دلم براى جبهه پر مى‏كشيد، با حسرت به او گفتم: «پس حالا به عنوان يادگارى چيزى به من بده». بلافاصله ساعتش را باز كرد و به طرفم گرفت. گفتم: «نه، در عمليات به ساعت احتياج دارى». گفت: «پس چه چيزى مى‏خواهى؟». گفتم: «اجازه بده پيشانى‏ات را ببوسم» و در حالى كه اشك از چشمانم سرازير شده بود، پيشانى‏اش را بوسيدم و با او خداحافظى كردم؛ اين آخرين ديدار ما بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

دو تقاضا از امام رضا عليه‏السلام‏

بیاد شهيد حسين كشاورزيان

بگذاريد از آخرين خوابى كه برايم تعريف كرد، بگويم: خودش تعريف مى‏كرد كه شبى در جبهه خواب ديده به بيمارى سختى مبتلا شده. در همان هنگام امام رضا عليه‏السلام را ملاقات مى‏كند. وقتى آقا از او مى‏پرسد چرا اين قدر ناراحتى و ناله مى‏كنى؟ به آقا امام رضا عليه‏السلام عرضه مى‏دارد: «من تاب و توانم كم شده است». آقا مى‏فرمايد: «چه مى‏خواهى؟» در جواب به آقا مى‏گويد: «آقا، شما اول شفاى مرا بدهيد و بعد هم شهادت را نصيبم كنيد». آقا! او را شفا مى‏دهد، ولى به او مى‏فرمايد: «وقتى به شهادت مى‏رسى كه ازدواج كرده باشى».

شهيد «حسين» بعد از مدتى از من خواست تا دخترى را كه در تهران پسنديده برايش خواستگارى كنم. مدت زيادى نگذشت كه مراسم عروسى هم به خوبى و خوشى برگزار شد. او در تاريخ ۴ / ۱۰ / ۶۵ به درجه‏ى رفيع شهادت نايل آمد.

هرگز آخرين بارى را كه براى خداحافظى نزد من آمد، فراموش نمى‏كنم. درست بيست روز بعد از آن، خبر شهادتش را برايمان آوردند.

584.jpg

عمامه‏ى خونين و پيكر چاك چاك‏

قبل از عمليات كربلاى پنج، روحانى بزرگوار سردار شهيد «مهدى عبدالله‏پور» به گردان ما آمده بود. چند ساعتى به عمليات باقى نمانده بود و ما خود را براى عمليات آماده مى‏كرديم. شهيد «عبدالله‏پور» با دو – سه تن از برادران بسيجى در گوشه‏اى نشسته بودند كه يكى از برادران از ايشان سؤال كرد: «حاج آقا! اين بهشت را كه مى‏گويند چه شكلى است؟».

شهيد عبدالله‏پور هم شروع كرد به توصيف بهشت. همين طور كه مشغول صحبت بود ناگهان دو خمپاره‏ى شصت آمد و در كنار آنها به زمين نشست و شهيد عبدالله‏پور، بهشتى شد. واقعا لحظه، لحظه‏ى جانكاه و جانگدازى بود؛ عمامه‏ى خونين شهيد عبدالله‏پور يك طرف و پيكر تكه تكه شده‏ى ايشان طرف ديگر؛ هرگز آن لحظه‏ى دردناك را فراموش نمى‏كنم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

پرواز دو برادر در يك لحظه‏

بیاد شهيدان جعفر و ناصر بذرى‏

صبح زود، تلفن به صدا در آمد. قبل از اين كه من تكانى بخورم، رامين تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسى، گفت: «آقا جعفر! شماييد؟». وقتى اسم جعفر را شنيدم، بلند شدم. رامين بعد از خداحافظى، گوشى تلفن را به دستم داد. برادرم جعفر بود. بعد از احوالپرسى به من گفت: «براى رفتن به مرخصى آماده شو». تعجب كردم و گفتم: «داداش! مگر نمى‏دونى آماده باش هستيم؟ اين طور كه بويش مى‏آيد چند روز ديگر عمليات است!»

جعفر گفت: «مى‏دانم! به همين خاطر هم، از فرمانده‏ى شما تقاضا كردم تا تو به همراه من و ناصر به مرخصى بيايى».

گفتم: «مى‏ترسم از عمليات جا بمانم».

در جواب خنديد و گفت: «تو غصه‏اش را نخور، تا سه روز ديگر اين جا هستيم». از آن جا كه مى‏دانستم جعفر بدون دليل، كارى را انجام نمى‏دهد قبول كردم همراهشان به مرخصى بروم…

بلافاصله بعد از اين كه سه روز مرخصى‏مان تمام شد، به مقصد هفت تپه حركت كرديم. وقتى در منزل بوديم زن داداشهايم مى‏گفتند: «آقا جعفر! آقا موسى بن جعفر عليهماالسلام را در خواب ديد كه به او گفت: براى آخرين بار به مرخصى برو و با خانواده‏ات خداحافظى كن». تازه فهميده بودم كه چرا جعفر آن قدر براى رفتن به مرخصى اصرار مى‏كرد…

547.jpg

وقتى مرحله‏ى دوم عمليات كربلاى پنج در خاكريزهاى «نونى شكل» عراق شروع شد، گردان ويژه‏ى شهدا – كه دو برادرم در آن حضور داشتند – زودتر از گردان ما وارد عمل شد و قرار بر اين بود كه ما بعد از آنها به خط بزنيم. صبح وقتى به خاكريزهاى نونى رسيديم، فرمانده‏ى گردان مرا خواست و گفت: «نادر تو بايد برگردى». تعجب كردم و گفتم: «براى چه؟!».

اشك در چشمان فرمانده‏ى گردان ما حلقه زد. نمى‏توانست چيزى بگويد، فهميدم اتفاقى براى برادرهايم افتاده است. همان موقع به ياد خواب جعفر افتادم و گفتم: «براى جعفر اتفاقى افتاده؟».

فرمانده‏ى گردان سرش را تكان داد و گفت: «جعفر و ناصر هر دو به شهادت رسيدند». من انتظار شهادت جعفر را داشتم؛ ولى وقتى شنيدم ناصر هم به شهادت رسيده ديگر همه چيز برايم بى ارزش شد. گفتم: «من به عقب نمى‏روم». فرمانده‏ى گردان، دستى به سرم كشيد و گفت: «جنازه‏ى ناصر و جعفر پشت تويوتاست؛ تو بايد جنازه‏ى آنها را به عقب ببرى». فرمانده وقتى اصرار مرا براى ماندن ديد، بغضش تركيد و گفت: «فقط به خاطر بچه‏هاى ناصر و جعفر، اين كار را انجام بده».

همرزمان برادرانم بعد از عمليات مى‏گفتند: «ناصر و جعفر، هر دو با يك گلوله‏ى خمپاره به شهادت رسيدند».

منبع:سایت تصاویر جنگ