شهادت در ظهر عاشورا با ذكر يا حسين!

بیاد شهيد سهراب حيدرى

قطعنامه را خوانده بودند؛ اما آتش بس هنوز حكمفرما نبود. ششم مرداد ماه ۱۳۶۷، مقارن با روز عاشورا در محل تپه‏ هاى «قمطره‏ى» مهاباد با «سهراب حيدرى» همراه بودم. سهراب، آن روز روى پاى خود بند نمى‏شد و مدام اين بيت را زمزمه مى‏كرد:

انتظارت مى‏كشد يادى ز ما كن يا حسين!

درد هجران را به وصل خود دوا كن يا حسين!

سهراب داشت همين شعر را لب خوانى مى‏كرد كه ناگهان تير مستقيم دشمن، درست وسط پيشانى‏اش را هدف قرار داد. او آرام و بى‏صدا، در ميان بهت و حيرت من روى زمين افتاد. سرش را به دامن گرفتم. رمقى نداشت، فقط تشنه بود و از انحناى حنجره‏اش صدا مى‏زد: «يا حسين!… يا حسين!… يا ح س ى ن…!».

(مجله‏ى شاهد، ش ۲۷۶، ارديبهشت ۷۷، ص ۱۸)

420.jpg

مناجات شعبانيه و ديدار با سالار شهيدان

سوم شعبان روز تولد امام حسين عليه‏السلام بود، مفاتيح الجنان جيبى‏اش را برداشت تا برود در خلوتگاهى كه پشت خاكريز درست كرده بود، مناجات شعبانيه بخواند. هنوز چند قدمى از ما دور نشده بود كه گلوله‏اى در كنار او فرود آمد و برادر پاسدار «محمد تبيانيان» را به ديدار بزرگ پاسدار اسلام، حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام فرستاد.

(مجله‏ى شاهد، ش ۲۷۶، ارديبهشت ۷۷، ص ۱۹)

250.jpg

اشتياق خاص به راز و نياز با خالق

شهيد محسن عليپور

شب آخرى كه نزد ما بود (شب جمعه) پس از گرفتن وضو، نمازش را با حالتى خاص خواند و دعاى كميل را قراءت كرد، سپس گفت: «مى‏خواهم با خودم خلوت كنم و با خداى خود به راز و نياز بپردازم».

بيشتر مواقع، فرمايشات امام حسين عليه‏السلام را تكرار مى‏كرد. به سوره‏ى «تكوير» خيلى علاقه داشت و همواره آن را زمزمه مى‏كرد.

حالات او را هنگام خواندن نماز و سوره‏هاى قرآن و كارهاى خيرخواهانه در منزل به ياد دارم. در نهايت، وى كه در خط مقدم جبهه، خط شكن بود، بر اثر برخورد با مين به شهادت رسيد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

 

بار سنگين

آنهايي كه در شهر مانده بودند، بي‌توجه به انفجارها، هنوز مراسم خانه تكاني شب عيد را فراموش نكرده بودند. راديو با قطع برنامه‌هاي عادي و پخش مارش نظامي، از پيروزي‌هاي تازه در جبهة ماووت خبر مي‌داد. حالت خان از صبح كمي غيرعادي شده بود. زن جوان، كارهاي روزمره را انجام داده بود. ساعت ديواري، يازده را نشان مي‌داد. اما زن صاحبخانه، برخلاف روزهاي ديگر كه براي گفتگو با او به اتاقش مي‌آمد، پيدايش نشده بود. از ذهنش گذشت به خطر عمليات در جبهه‌ها و موشك باران شهر است كه براي كسي دل و دماغي نمانده است. بي‌حوصله، زنبيل خريد را برداشت. قنداقة دخترش را بغل گرفت و از خانه خارج شد. داخل كوچه هنوز دو قدم جلوتر نرفته بود كه در نيمه باز حياطي در آن سمت كوچه، يك مرتبه بسته شد. نگاهش را گرداند، مقابل در خانه‌اي آنطرف‌تر، سه زن همسايه در حال گفتگو بودند. زن‌ها با ديدن او، هريك به طرفي متفرق شدند. زن جوان قنداقة بچه را محكم‌تر به سينه‌اش چسباند. نگاهش را به آسمان نيمه ابري دوخت. بازهم به راهش ادامه داد و قبل از آنكه به خيابان بپیچيد، سنگيني نگاه چند زن آشنا و ناآشنا را بر روي خود احساس كرد. با خودش گفت: “حتما” مي‌گويند چرا با اينكه بچة قنداقي در بغل دارم. براي چه بازهم حامله هستم”.

583.jpg

چند گام كه برداشت، از فكر و خيال خودش خجالت كشيد. وقتي بازهم به اطراف نگاه كرد، از زن‌هاي آشنا، اثري نبود. اما نگاه ترحم انگيز دو زن ناشناس، چهره و اندامش را مي‌كاويدند. سرش را پايين انداخت و به راهش ادامه داد. نان خريد، به سبزي فروشي رفت. آنجا هم زن‌هايي كه مي‌شناختندش، هريك به بهانه‌اي راه باز كردند تا او بدون نوبت سبزي بگيرد. توي خواربارفروشي، يك نگاه پيرمرد فروشنده، به قاب عكس پسر شهيدش بود و يك نگاهش به كودكي كه در آغوش او بود. تا به خانه برسد، با دلهره، تمام نگاههاي سنگين همسايه‌ها را تحمل كرده بود. كليد را كه در قفل چرخاند، انفجار موشكي آن سوي شهر را لرزاند. با بدني لرزان وارد خانه شد. داخل حياط مادرش را ديد كه مشغول گفتگو با زن صاحب خانه بود. نگاه مادر، قلبش را لرزاند. با لكنت زبان پرسيد:

“مامان كي آمدي. چرا رنگت پريده. چرا بي‌حالي. طوري شده؟!” مادر به سختي خود را كنترل كرد. بي‌اينكه به صورت دخترش بنگرد، جواب داد:

“نه مادر با اين موشك باران نگران حال تو بودم كه سنگين هم هستي. خب دخترم چند دقيقه صبر مي‌كردي تا مي‌آمدم. خودم مي‌رفتم خريد.” مادر قدمي برداشت و بچه را از بغل دخترش گرفت. رفتار زن صاحب خانه غيرعادي‌تر بود. او هم جلو آمد، زنبيل را از دستش گرفت و سبزي را از زنبيل بيرون آورد و گفت: “من پاكش مي‌كنم”. وقتي دست خالي به اتاق وارد شد قاب عكس جعفر را روي ديوار سر جايش نديد و از تعجب خشكش زد. بي‌اختيار گوشه‌اي از اتاق روي پاهايش نشست و تكيه داد به ديوار و رو به مادرش پرسيد: “مامان راستش را بگو جعفر طوريش شده؟” مادر پس از نگاهي به زن صاحب خانه زل زد به چشم‌هاي كودك قنداقي و گفت: “الهي دخترم كاش مادرت مي‌مرد. خبر آوردن جعفر زخمي شده”. زن روي فرش وارفت و با بي‌حالي پرسيد: “زخمي…”. تا دو روز هر ساعت زن‌هاي همسايه و فاميل، خانه را پر كرده بودند. در آن مدت هزار جور فكر و خيال از ذهنش گذشته بود و خودش را آمادة شنيدن هر خبر ناگوارتري كرده بود. تا زماني كه برادرش بار سنگيني را از دوش او برداشت و غيرمستقيم خبر داد كه توانسته است در معراج شهدا، جنازة جعفر را شناسايي بكند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

مستجاب شدن دو آرزوى بزرگ

شهيد بزرگوار «ولى‏الله ضربى» فرمانده‏ى گروهان امام محمدباقر عليه‏السلام با آن كه ده سال از ازدواجش مى‏گذشت، صاحب فرزندى نشده بود، تا اين كه روزى خطاب به وصيش گفت: «در ساحل منطقه‏ى هورالهويزه بر تربت پاك شهداى گمنام، مشتى از خاك تربت را گرفتم و با خداى خويش اين گونه راز و نياز كردم: بار خدايا! شهدا در نزد تو آبرومندند، تو را به آبروى شهدا به من فرزندى عطا فرما و پس از آن كه اين منت بر من نهادى، كرم فرما و مرا در رديف شهدا قرار بده».

مدتى نگذشت كه دعاى شهيد ولى‏الله مستجاب گرديد و صاحب فرزندى به نام «محمدباقر» شد و خود نيز چند ماهى قبل از تولد فرزندش، به شهادت رسيد.

راوى: يكى از همرزمان شهيد

246.jpg

معامله‏ى ارزشمند با خداوند

شهيد على‏اصغر محمدى

در آخرين مرخصى شهيد، با هم به زيارت حضرت امام رضا عليه‏السلام رفتيم. داخل حرم از من خواست يك تفأل به قرآن بزنم كه آيه‏ى: «ان الله اشترى من المؤمنين…» (توبه: ۱۱۱) آمد. ايشان از اين بابت بسيار خوشحال شده و روحيه‏ى عجيبى پيدا كرد. موضوع را سؤال كردم، فرمودند: «خواستم ببينم آيا اين بار خدا مرا مى‏پذيرد يا نه؟». بعد از اين عمل براى ما و خانواده، روحياتش بسيار عجيب و با معنويت به نظر مى‏رسيد كه رفتند و شهيد شدند.

(مجموعه‏ى تذكرة الشهداء، دانشكده‏ى شهيد محلاتى – واحد تبليغات، شهيد على‏اصغر محمدى)

منبع:سایت تصاویر جنگ

رضايت

هر وقت اجازه مي‌خواست، يك جواب داشتم: “داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هايت را بخوان”. مجيد در خيالات ديگري سير مي‌كرد. روزي با خوشحالي به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوي رويم و گفت: “حالا بفرماييد بابا جان”. پرسيدم: “اين چيه پسرم؟. مجيد سرش را بالا گرفت و جواب داد: “كارنامه”. كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. ديدم ماشاء الله يكضرب هم قبول شده است. گفتم: “خب آفرين پسرم. با اين معدل بالا و اينجور قبولي، خودش كم‌تر از جبهه بودن نيست”. مجيد از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقي را داشت كه كسي مانع رسيدن به معشوقش شده باشد. مي‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد مي‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه مي‌كردم. پدرم ديگر. دلم مي‌خواست، يكي از پسرهايم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزي به بهانه‌هاي مختلف سردواندمش. اما اصرارهايش، كارگر افتاد. وقتي رضايت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از ديده‌اش سرازير شد. دست و صورتم را بوسيد و گفت: “بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردي”.

197.jpg

از ته دل گفتم: “دست خدا به همراهت پسرم”. در پادگاني، آموزش چريكي را گذراند. بعد هم با نيروهاي گروه جنگهاي نامنظم شهيد چمران، راهي جبهه شد. مجيد سال چهارم دبيرستان بود. خيالم راحت بود كه پسرم از روي احساسات به جبهه نمي‌رود. حقيقتا مجيد من خيلي از ما جلوتر بود. مطمئنم از صميم قلب، نداي هل من ناصر را شنيده بود. آن همه بي‌قراري و اصرارش هم بيهوده نبود. بعد از چند وقت كه از جبهه برگشت، تغيير شگفت‌انگيز روحي‌اش را به خوبي و راحتي درك كردم. هنوز گرد و خاك جبهه‌ها روي لباسش بود كه دوباره آمد براي رفتن به جبهه اجازه بگيرد. اين مرتبه با خيالي آسوده، رضايت دادم. مي‌دانستم پسرم يك مرد تمام عيار شده است. خبر آزادي بستان خيلي به دلم چسبيد. وقتي چند روزي گذشت و از مجيدم خبر نشد، ديگر مطمئن شدم پسرم به آرزوي خودش رسيده است. درست پنجاه روز پيكرش زير آتش دشمن مانده بود. مي‌گفتند امكان عقب آوردنش نيست. اما خودم مي‌فهميدم آنطور روي خاك ماندنش چه معنايي دارد. به همان مدت زماني كه دير به او اجازة حضور در جبهه را داده بودم، مجيدم راضي نشده بود بلافاصله پس از شهادت به آن زودي برگردد!.

منبع:سایت تصاویر جنگ

لبخند هنگام شهادت

بیاد سردار رشید اسلام شهيد مهدى باكرى

سرانجام روز موعود فرا رسيد؛ روزى كه روز وعده‏ى خدا بود؛ روز ديدار پايانى؛ روز رهايى از همه‏ى سختى‏ها و دردهاى دنيا، همه‏ى تنهاييها و گريه‏هاى شبانه. نزديكى‏هاى عمليات بزرگ بدر بود كه فرمانده‏ى پرواز، پر در آورده بود و بال‏هايش شوق رفتن گرفته بود؛ احساس مى‏كرد روز وصل نزديك است.

روز وصل دوستداران ياد باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

شب عمليات مثل هميشه وضو گرفت و همه‏ى بر و بچه‏هاى گردان‏ها را از زير قرآن عبور داد. دائم مى‏گفت: «خدا را از ياد نبريد؛ نام امام زمان (عج) را زمزمه كنيد كه كار ما براى خدا باشد…».

آقا «مهدى» يك نفس از پشت بى‏سيم فرياد زد: «لا حول و لا قوة الا بالله… الله اكبر!»، عمليات شروع شد. دشمن از خواب خوش شبانگاهى پريد و بى‏اراده و گيج، شروع به ريختن آتش بر سر رزمندگان كرد. قايق‏ها روى جزيره‏ى مجنون به حركت درآمدند و پرواز گلوله‏هاى رسام و منورها همه‏ى آسمان سياه جزيره را زير بال خود گرفت. آقا مهدى آرام نداشت. دائم در تكاپو بود و لشكر بزرگش را فرماندهى مى‏كرد. بچه‏ها يكى يكى جلو چشمهايش روى زمين مى‏افتادند و گل زندگى‏شان براى حياتى دوباره مى‏شكفت.

38-40.jpg

آقا مهدى با دلى پر از شور و عشق، در قسمتى ديگر، آر.پى.جى به دست گرفت و رو به پاسگاهى حركت كرد. گلوله‏هاى آر.پى.جى از پى هم بيرون پريدند و به دل سياه پاسگاه و دشمن نشستند. آتش دشمن امان نداد. فرمانده روى زمين افتاد اما تسليم نشد و ايستاد. پيكرش پر از زخم شده بود، پر از گل آتش و سرب. پرنده‏اى از قفس سينه‏اش بيرون جست. آقا مهدى خنديد و چشم‏هايش را بست اما پرنده‏ى سفيد، بال باز كرد و با چشم‏هايى باز و به رنگ دريا، پر زد به سوى بى‏انتهاى تو در توى آسمان‏ها…

قايقى پيكرش را بر بال خود حمل كرد تا به پشت جبهه برساند. آبها موج در موج و پرهيجان بودند. قايق بالا و پايين مى‏رفت، گويى مى‏ناليد و آواز غم مى‏خواند! برادرش حميد ماهها قبل در ميان آبها مانده و ديگر برنگشته بود. حالا او مى‏خواست برگردد اما گويى بناى بازگشت نداشت. گلوله‏اى سهمگين قايق را هدف قرار داد. قايق تكه‏تكه شد و پيكر آقا مهدى به همراه دوستانش به عمق آبها رفت؛ به عمق دل هورالعظيم…

منبع:سایت تصاویر جنگ

زير باران خيس نشدم

سال ۱۳۶۱ وارد جهاد سازندگي شدم. سال بعد به جبهه اعزام شده و در گروه تخريب به فعاليت پرداختم. در عمليات بدر كار حمل خوراك و وسايل مورد نياز رزمندگان را به عهده گرفتم.

به فرمان آقاي رشيدي محموله اي را به بستان رساندم و در حين برگشتن، ماشينم را با كمپرسي تعويض كرده و مسئوليت حمل خاك براي ساختن سنگر را عهده دار شدم. در راه برگشت، شدت بمباران هواپيماهاي دشمن خيلي زياد شده بود.

553.jpg

با اينكه تعداد گلوله هاي دشمن خيلي زياد بود و به فاصله زماني كوتاهي روي جاده مي ريختند، اما نمي دانم چرا هيچ كدام به ماشين من اصابت نكرد. انگار نيرويي نامرئي از ماشين محافظت مي كرد. برايم خيلي عجيب بود. دقيقاً مثل اين بود كه زير باران راه بروي، ولي خيس نشوي!

قبل از پذيرش قطعنامه، جهاد سازندگي سيرجان به طور موقت تعطيل شد و تمام نيروها را به جبهه فرستادند، اما بعد از پذيرش قطعنامه، مسئول قرارگاه گفت: ‹‹ما در اين شرايط تنها به رزمنده احتياج داريم، بقيه مي توانند برگردند.››

اما هيچ كس برنگشت. تمام تمام بچه هاي جهاد سازندگي ماندند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

فيض شهادت پس از اقامه‏ى نماز

بیاد سردار شهيد محمدجواد دل آذر

از آغاز عمليات، دشمن براى دستيابى به شهر فاو، پاتك‏هاى متعددى انجام داد كه هر بار با مقاومت رزمندگان دلير و شجاع لشكر اسلام، با شكستى مفتضحانه وادار به عقب نشينى شد تا اين كه آن غروب خونرنگ فرا رسيد؛ غروبى كه سنگينى حادثه‏اش، شانه‏هاى طاقت لشكر هفده على بن ابى‏طالب عليهماالسلام را شكست و دلهاى عاشورائيان را به داغى تازه برآشفت.

«جواد» همين طور كه آب از سر و رويش مى‏چكيد، پشت خاكريز رفت. بى‏سيم‏چى او در حال نماز بود و ناصر نيز در كنارى به خاكريز تكيه داده بود و با دوربين جنگى ور مى‏رفت. جواد به ناصر گفت: «ناصر جان! اگه صداى بى‏سيم اومد جوابش رو بده تا من نمازم را بخونم».

– «چشم».

– «خدا خيرت بده».

و مشغول اقامه‏ى نماز شد. نماز مغرب را به علت كوتاه بودن خاكريز نشسته خواند. حال عجيبى داشت. دانه‏هاى ريز اشك از چشمانش جارى بود. نماز مغرب را تمام كرد و خواست نماز عشاء را شروع كند كه صداى بى‏سيم درآمد: «جواد! جواد…! جواد! جواد…! رضا».

رو به ناصر كرد و گفت: «آقا ناصر جوابش رو بده» و بعد سريع تكبيرة الاحرام گفت. ناصر بلند شد و به طرف بى‏سيم حركت كرد.

دو – سه قدمى بيشتر برنداشته بود كه ناگهان خمپاره‏اى بين او و جواد فرود آمد و موج انفجارش او را به گوشه‏اى پرت كرد. همان طور گيج و منگ برخاست و سراغ بى‏سيم رفت.

– «رضا! رضا!… به گوشم!».

فرمانده‏ى لشكر آن طرف خط بود و جواد را مى‏خواست.

– «گوشى رو بده جواد». «آقا جواد مشغول نمازه».

«بعد نماز بهش بگو با من تماس بگيره».

328.jpg

ناصر بلند شد و سراغ جواد رفت. ديد غيبش زده، تعجب كرد و با هيجان گفت: «اين كه الآن اين جا داشت نماز مى‏خوند كجا رفته؟» و با صداى بلند جواد را صدا زد: «آقا جواد! آقا جواد!»، صدايى نشنيد. دوباره صدا زد: «آقا دل آذر، كجايى؟»، باز صدايى نشنيد. دوباره رفت گوشى بى‏سيم را برداشت و شروع به صحبت كرد.

– «رضا! رضا!… ناصر».

– «بگوشم». «حاجى! جواد نيست، نمى‏دونم كجا رفته!»

– «هر كجا هست پيداش كن، كار مهمى باهاش دارم».

دوباره ناصر به جستجو پرداخت، سمت چپ و راست خاكريز را وارسى كرد. درست ديده بود، پيكر غرق خون جواد بود كه پر از تركش خمپاره شده بود. با ديدن اين صحنه، بغض سنگينى راه نفسش را بست و يكباره با صداى بلندى فرياد زد: «جواد!» و خودش را روى سينه‏ى جواد رها كرد. صداى گريه‏هاى بلند ناصر، توجه همه را به سوى خودش جلب كرد. بچه‏ها نيز با شنيدن صداى ناصر به طرف خاكريز دويدند و وقتى با اين صحنه‏ى دردناك مواجه شدند، به سر و سينه زدند و پيكر جواد را چون گوهرى در بر گرفتند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

بدر كامل

ماه بدر كامل بود. مهتاب پر نور مي‌پاشيد توي اتاق. آخرين دانه سبز و خوشرنگ تسبيح را ميان دو انگشت گرفت: “اللهم صل علي محمد و آل محمد”. تسبيح را به آرامي گذاشت روي سجاده. هواي خنك بهاري كه از پنجره به درون اتاق مي‌ريخت، با نور مهتاب، هماهنگي خوشايندي داشت. از غروب كه توري روي قاب عكس پسرش را شسته بود، دلش بيشتر از هميشه هواي محسن را كرده بود. بغضي گلويش را مي‌فشرد ولي نمي‌شكست. به ياد محسن‌اش، رفت همانجايي دراز كشيد كه او قبل از اعزام هر شب رو به قبله مي‌خوابيد و آيت‌الكرسي مي‌خواند.

بغض آلود به قاب عكس محسن كه از انعكاس مهتاب عجيب مي‌درخشيد، زل زد به گردي قرص ماه كه در آن لحظه‌ها چهرة محسن را پوشانده بود. خوابش را در ذهن مرور كرد. در بياباني، تشنه و خسته ره به جايي نداشت. با اين خاطره دمي احساس تشنگي به او دست داد. نيم خيز شد تا برود و آبي بنوشد. ولي با خود گفت: “خدايا، در لحظة شهادت محسن من، آيا او تشنه بود؟”. قطره اشكي روي گونه‌اش غلتيد دوباره به خوابش انديشيد و به بيابان برهوتي كه ديده بود و تشنگي‌اش كه به ناگاه فواره‌اي نمودار شده بود و از آبي گوارا سيراب گشته بود.

374.jpg

نسيمي كه از پنجره به درون مي‌وزيد در خواب و بيداري دلش را آرامش مي‌بخشيد. پردة توري سفيد قاب عكس روي طناب ايوان هماهنگ با نسيم بهاري، آونگان بود. مادر با قلبي تپنده حالا قرص كامل ماه را مي‌ديد كه در ميان توري سفيد، رقصان پيش مي‌آمد و پس مي‌رفت. نسيم لذت بخش بهاري و قرص ماه گرفتار در توري سفيد توي ايوان، او را به عالمي ديگر مي‌خواند. در خيالش، محسن را در قرص ماه تابان، پيچيده در پارچه تور سفيدي مي‌ديد. تبسمي بر لب كم‌كم پلك‌هايش سنگين مي‌شد. همة زمين و آسمان، رنگ ماه شب چهارده را گرفته بود. پارچه تور سفيد را زير آب شير كنار حوض كوچك حياط مي‌شست. دستي به شانه‌اش خورد. سر برگرداند. محسن كنارش ايستاده بود: “مادر چكار مي‌كني؟”. پارچه توري زير شير آب در دستش مانده بود: “مگر تو نمردي محسن جانم؟!”. محسن با تبسمي، سر به آسمان برداشت و در پاسخ گفت: “نه مادر. من شهيد شده‌ام و شماها را هم مي‌بينم”. مادر متعجب مانده بود. محسن گل سرخي را به او داد. الله اكبر، اذان صبح از خواب بيدا شد. نور مهتاب از شيشه قاب عكس محسن، هاله‌اي از نور بر صورت مادر افكنده بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

تير آخر

“يا علي برادرها اين هم خرمشهر. از حالا شما هستيد و غيرت‌تان. با يك يا حسين وارد خرمشهر شده‌ايم. يا علي ي ي …”. همه جا آتش بود و گلوله. مصطفي كه فاصله‌اي دويست متري را يك نفس رو به خرمشهر دويده بود. در پشت كپه‌اي خاك پناه گرفت. كوله را كه تنها يك موشك آرپي‌جي در آن باقي مانده بود، از روي شانه برداشت. زخم تركشي كه چند ماه قبل مجروحش كرده بود، تير كشيد. آخرين موشك را توي آرپي‌جي جا زد. نفس عميقي كشيد. دهان و ريه‌هايش پر شد از بوي باروت و بوي دود. دمي پلك‌ها را بر هم نهاد. از انفجارهاي پر شمار دور و نزديك، احساس مي‌كرد. هر دقيقه هزار گلوله و تركش از بالاي سرش عبور مي‌كند. لحظه‌اي گردن كشيد. از آنجا، نخل‌ها و خانه‌هاي خرمشهر را بهتر مي‌توانست ببيند. باز هم شنيد كسي مي‌گفت: “به ياري خدا تا چند ساعت ديگر مسجد جامع، دوباره مقر سپاه اسلام است”. سربرگرداند رو به نيروهاي پشت سرش. بچه‌ها، از ميان آتش انفجارها و گلوله‌ها، قدم به قدم مشغول پيشروي بودند. “يا علي… نگاه به اين آتش پر حجم‌شان نكنيد. دشمن كارش تمام است. اين نفس‌هاي آخرش است. ما بايد با مقاومت و خون خودمان، دل امام عزيز را شاد كنيم. وطن فروش‌ها هم كور خوانده‌اند. خرمشهر، شهر عشق است. تا ساعتي ديگر خونين شهر را آزاد مي‌كنيم…”.

74.jpg

خمپاره‌اي در همان نزديكي منفجر شد هر چند نمي‌دانست چه كسي با آن صداي رسايش به نيروها روحيه مي‌دهد و بچه‌ها را به پيشروي و مقاومت بيشتر مي‌خواند، اما مطمئن بود. همة بچه‌ها براي ورود به خونين شهر، لحظه شماري مي‌كنند. در جواب منادي توي دلش گفت: “من هم لحظة اعزام قول داده‌ام تا فتح خرمشهر، پا به پاي شما باشم”. همان زمان به خاطرش رسيد پيش از اعزام، كسي به طعنه گفته بود: “مصطفي با دست خالي مي‌خواهي بروي خرمشهر را فتح بكني؟”. گلولة تير مستقيم تفنگ صد و شش، با صداي همراه و همزمانش، از بالاي سرش گذشت. دوباره از بوي باروت و بوي دوده نفس كشيد. آرپي‌جي مسلح را روي شانه قرار داد. رگبار گلوله‌ها، همانطور بي‌وقفه از بالاي سر و اطرافش، فش فش كنان مي‌گذشت. اگر مي‌خواست صبر كند تا گلوله‌هاي دشمن تمام شود، هرگز فرصت شليك تير آخر را پيدا نمي‌كرد. تصميم نهايي‌اش را گرفته بود. بدون هراس و با تبسمي بر لب و با دقت، جبهة مقابل را نگاه كرد. جيپ عراقي، با تفنگ صد و شش، براي شليك بعدي از پشت خاكريز بالا آمده بود. آرپي‌جي را روبه هدف نشانه رفت. همة حواسش به حركت جيپ بود و اينكه نبايد فرصت را از دست بدهد. ماشه را فشرد با رها شدن موشك، شكمش سوخت. اما تا زمان اصابت تيرش به هدف، هيچ پلكي هم نزد. وقتي انفجار و زبانه آتش موشك از روي جيپ صد و شش به آسمان برخاست. با خود گفت: “يك قدم به خرمشهر نزديك‌تر شديم”. نگاهش افتاد به خوني كه از شكمش بيرون مي‌زد. دست گذاشت روي شكمش و با خود گفت: “زخم اين تير هم مانند زخم آن تركش عمليات قبل، يك روز خوب مي‌شود. اما زخم زبان آن منافق، هرگز خوب نخواهد شد.” كم‌كم چشم‌هايش سياهي رفت. روي كپة خاك رو به خونين شهر افتاد. همة سعي و تلاشش اين بود تا وقتي رمقي در بدن دارد. نگاهش رو به شهر عشقش باشد. از تماشاي دود و آتشي كه از جيپ دشمن برمي‌خواست، خوشحال بود كه آخرين تيرش به خطا نرفته است. دمي بعد دوباره چشم‌هايش سياهي رفت. حرف‌هاي درهم برهم اطرافيانش را به سختي مي‌شنيد: “كسي اين برادر را مي‌شناسد؟! يكي جواب داد: “نزديك يک ساعت است خون‌ريزي دارد. كمك‌هاي اوليه هم كفايت نكرده با اين حجم آتش، كاري هم نمي‌توانيم برايش بكنيم”. مصطفي كاملا به هوش آمده بود. فكر كرد مي‌تواند يك سنگر جلوتر برود تا چند قدم بيشتر به خرمشهر نزديك باشد. همينكه سر برداشت، با تيري كه در پيشانيش نشست، خودش را بر فراز مسجد جامع ديد.

محمد فشنگ گذاري خشاب بعدي را شروع كرد و گفت: “البته لرزيدن دو نوع داريم. يك جورش بخاطر احساس سرماست. نوع دومش هم مي‌تواند از سر ترس باشد.” همان دم، بسيجي ميانسالي از سنگر بيرون آمد و تيري هوايي شليك كرد. مقدم بي‌اراده از جايش پريد. محمد با خنده گفت: “مثلا همين ترس و لرزي از اين نوع كه گاهي آدم را تا اين حد مي‌لرزاند!”. مقدم به روي خودش نياورد و پرسيد: “آقاي هواشناس مي‌تواني هواي منطقه را هم مثل هواي تهران حدث بزني؟”. محمد خشاب پر شدة بعدي را هم گذاشت توي كوله. چفيه را از روي زمين برداشت و توي هوا تكاند و انداخت روي شانه‌اش و جواب داد: ” همينطور كه مي‌بيني فعلا صاف و آرام است. اما تا ساعتي ديگر، گرد و خاكي و همراه با بارش تير و تركش”. مقدم روبروي محمد نشست و خيره شد به چهرة او و گفت: “آتش يا تركش؟”. محمد با نگاه عميقي به چهرة مقدم دست گذاشت روي قلب خودش و جواب داد: “تركش”. پس از يك ساعت راهپيمايي در تاريكي، آرامش نيمه شبي به هم خورده بود. همه جا غرق در آتش و انفجار و تركش بود. گلوله‌اي در همان حوالي منفجر شد. زوزة تركش‌هاي ريز و درشت كه افتاد. مقدم از جا برخاست و از پشت دود و گرد و خاك، كسي را افتاده ديد. قدمي به عقب برگشت. خم شد و چهرة محمد را شناخت كه از درد به خود مي‌پيچيد و دست روي قلب گذاشته بود و از لاي انگشت‌هايش خون بيرون مي‌زد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

نبرد با دشمن به خاطر اجراى احكام قرآن

منتظر برخورد با نيروهاى كمين دشمن بودم و به هيچ چيز فكر نمى‏كردم… مقدارى داخل كانال جلو رفته بوديم كه فرمانده به من گفت: «يك نفر آر.پى.جى زن مى‏خواهم». همان لحظه چشم من به «فرامرز» – كه آر.پى.جى زن ماهر و انسانى عارف بود – افتاد. او را به جلو فرستادم، دنبال يك آر.پى.جى زن ديگر مى‏گشتم كه گفتند: «فرامرز، زخمى شد». يكى از بچه‏هاى زرنگ پيش من بود. كار خودم را به او محول كردم و خودم به طرف فرامرز رفتم و پيدايش كردم. ديدم روى زمين افتاده است تا مرا ديد، نگاه معصومانه‏اش را به من دوخت و مچ پايم را چسبيد. در كنار او نشستم و فرياد زدم: «امدادگر!… امدادگر!…» كه جواب آمد: «آمدم!… آمدم!…».

به كمك امدادگر، زخم او را بستم. در كنار او نيم‏خيز شدم و به بقيه‏ى نيروها كه آرام حركت مى‏كردند و عقب مانده بودند گفتم هرچه زودتر خود را به نيروهاى گردان برسانند و متفرق نشوند. چند لحظه بعد همه‏ى نيروها پيشروى كرده بودند و من و فرامرز تنها بوديم، به او گفتم: «درد مى‏كشى؟ ها؟»

286.jpg

گفت: «نه، درد براى خدا لذت دارد…. قرآن مرا پيدا كن بده دستم». قرآن را به دست او دادم. قرآن را باز كرد و با ناله گفت: «من براى تو به جبهه… آمده‏ام. من آمده‏ام كه دستور تو را اجرا كرده باشم». راز و نيازش كه تمام شد به او گفتم: «اسم اصلى‏ات چيه؟».

– «فرامرز، بنده‏ى ذليل خدا».

– «مى‏دانم فرامرزى، مى‏خواهم بدانم اسمت را عوض كرده‏اى يا نه؟».

– «مى‏خواستم عوض كنم؛ اما فرصت نشد».

– «چه اسمى مى‏خواستى انتخاب كنى؟».

– «مهدى».

– «از الآن به بعد اسم تو مهدى است. اگر كارى ندارى من بروم. شايد به وجود من نياز باشد. اگر مقدور بود حمل مجروح مى‏فرستم كه تو را به اورژانس ببرند. – «آب نمى‏توانم بخورم؟».

– «نه».

– «پس قمقمه‏ام را باز كن و پرت كن جايى كه… دستم به آن نرسد».

هر حرفى مى‏زد با سوز و ناله بود و در حالى كه زمزمه مى‏كرد، به ياد لب تشنه‏ى حسين عليه‏السلام از او خداحافظى كرده و جدا شدم…

خبر شهادت مهدى (فرامرز) را در بيمارستان شنيدم. اول باور نمى‏كردم، ولى گفتند جنازه‏اش را تحويل گرفته و دفن كرده‏اند. گفتم: «به پدرش سلام برسانيد و بگوييد اسم او ديگر فرامرز نيست، اسم او مهدى است»

بعد از اين كه بهبود يافتم و از بيمارستان مرخص شدم، به بهشت زهرا، تربت پاك عاشقان الله رفتم و ديدم روى سنگ قبرش نوشته‏اند: «شهيد مهدى اصفهانى…».

(روزنامه‏ى جمهورى اسلامى، ۲۳ / ۸ / ۶۵، ص ۷)

منبع:سایت تصاویر جنگ