رضايت

هر وقت اجازه مي‌خواست، يك جواب داشتم: “داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هايت را بخوان”. مجيد در خيالات ديگري سير مي‌كرد. روزي با خوشحالي به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوي رويم و گفت: “حالا بفرماييد بابا جان”. پرسيدم: “اين چيه پسرم؟. مجيد سرش را بالا گرفت و جواب داد: “كارنامه”. كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. ديدم ماشاء الله يكضرب هم قبول شده است. گفتم: “خب آفرين پسرم. با اين معدل بالا و اينجور قبولي، خودش كم‌تر از جبهه بودن نيست”. مجيد از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقي را داشت كه كسي مانع رسيدن به معشوقش شده باشد. مي‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد مي‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه مي‌كردم. پدرم ديگر. دلم مي‌خواست، يكي از پسرهايم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزي به بهانه‌هاي مختلف سردواندمش. اما اصرارهايش، كارگر افتاد. وقتي رضايت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از ديده‌اش سرازير شد. دست و صورتم را بوسيد و گفت: “بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردي”.

197.jpg

از ته دل گفتم: “دست خدا به همراهت پسرم”. در پادگاني، آموزش چريكي را گذراند. بعد هم با نيروهاي گروه جنگهاي نامنظم شهيد چمران، راهي جبهه شد. مجيد سال چهارم دبيرستان بود. خيالم راحت بود كه پسرم از روي احساسات به جبهه نمي‌رود. حقيقتا مجيد من خيلي از ما جلوتر بود. مطمئنم از صميم قلب، نداي هل من ناصر را شنيده بود. آن همه بي‌قراري و اصرارش هم بيهوده نبود. بعد از چند وقت كه از جبهه برگشت، تغيير شگفت‌انگيز روحي‌اش را به خوبي و راحتي درك كردم. هنوز گرد و خاك جبهه‌ها روي لباسش بود كه دوباره آمد براي رفتن به جبهه اجازه بگيرد. اين مرتبه با خيالي آسوده، رضايت دادم. مي‌دانستم پسرم يك مرد تمام عيار شده است. خبر آزادي بستان خيلي به دلم چسبيد. وقتي چند روزي گذشت و از مجيدم خبر نشد، ديگر مطمئن شدم پسرم به آرزوي خودش رسيده است. درست پنجاه روز پيكرش زير آتش دشمن مانده بود. مي‌گفتند امكان عقب آوردنش نيست. اما خودم مي‌فهميدم آنطور روي خاك ماندنش چه معنايي دارد. به همان مدت زماني كه دير به او اجازة حضور در جبهه را داده بودم، مجيدم راضي نشده بود بلافاصله پس از شهادت به آن زودي برگردد!.

منبع:سایت تصاویر جنگ

لبخند هنگام شهادت

بیاد سردار رشید اسلام شهيد مهدى باكرى

سرانجام روز موعود فرا رسيد؛ روزى كه روز وعده‏ى خدا بود؛ روز ديدار پايانى؛ روز رهايى از همه‏ى سختى‏ها و دردهاى دنيا، همه‏ى تنهاييها و گريه‏هاى شبانه. نزديكى‏هاى عمليات بزرگ بدر بود كه فرمانده‏ى پرواز، پر در آورده بود و بال‏هايش شوق رفتن گرفته بود؛ احساس مى‏كرد روز وصل نزديك است.

روز وصل دوستداران ياد باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

شب عمليات مثل هميشه وضو گرفت و همه‏ى بر و بچه‏هاى گردان‏ها را از زير قرآن عبور داد. دائم مى‏گفت: «خدا را از ياد نبريد؛ نام امام زمان (عج) را زمزمه كنيد كه كار ما براى خدا باشد…».

آقا «مهدى» يك نفس از پشت بى‏سيم فرياد زد: «لا حول و لا قوة الا بالله… الله اكبر!»، عمليات شروع شد. دشمن از خواب خوش شبانگاهى پريد و بى‏اراده و گيج، شروع به ريختن آتش بر سر رزمندگان كرد. قايق‏ها روى جزيره‏ى مجنون به حركت درآمدند و پرواز گلوله‏هاى رسام و منورها همه‏ى آسمان سياه جزيره را زير بال خود گرفت. آقا مهدى آرام نداشت. دائم در تكاپو بود و لشكر بزرگش را فرماندهى مى‏كرد. بچه‏ها يكى يكى جلو چشمهايش روى زمين مى‏افتادند و گل زندگى‏شان براى حياتى دوباره مى‏شكفت.

38-40.jpg

آقا مهدى با دلى پر از شور و عشق، در قسمتى ديگر، آر.پى.جى به دست گرفت و رو به پاسگاهى حركت كرد. گلوله‏هاى آر.پى.جى از پى هم بيرون پريدند و به دل سياه پاسگاه و دشمن نشستند. آتش دشمن امان نداد. فرمانده روى زمين افتاد اما تسليم نشد و ايستاد. پيكرش پر از زخم شده بود، پر از گل آتش و سرب. پرنده‏اى از قفس سينه‏اش بيرون جست. آقا مهدى خنديد و چشم‏هايش را بست اما پرنده‏ى سفيد، بال باز كرد و با چشم‏هايى باز و به رنگ دريا، پر زد به سوى بى‏انتهاى تو در توى آسمان‏ها…

قايقى پيكرش را بر بال خود حمل كرد تا به پشت جبهه برساند. آبها موج در موج و پرهيجان بودند. قايق بالا و پايين مى‏رفت، گويى مى‏ناليد و آواز غم مى‏خواند! برادرش حميد ماهها قبل در ميان آبها مانده و ديگر برنگشته بود. حالا او مى‏خواست برگردد اما گويى بناى بازگشت نداشت. گلوله‏اى سهمگين قايق را هدف قرار داد. قايق تكه‏تكه شد و پيكر آقا مهدى به همراه دوستانش به عمق آبها رفت؛ به عمق دل هورالعظيم…

منبع:سایت تصاویر جنگ

زير باران خيس نشدم

سال ۱۳۶۱ وارد جهاد سازندگي شدم. سال بعد به جبهه اعزام شده و در گروه تخريب به فعاليت پرداختم. در عمليات بدر كار حمل خوراك و وسايل مورد نياز رزمندگان را به عهده گرفتم.

به فرمان آقاي رشيدي محموله اي را به بستان رساندم و در حين برگشتن، ماشينم را با كمپرسي تعويض كرده و مسئوليت حمل خاك براي ساختن سنگر را عهده دار شدم. در راه برگشت، شدت بمباران هواپيماهاي دشمن خيلي زياد شده بود.

553.jpg

با اينكه تعداد گلوله هاي دشمن خيلي زياد بود و به فاصله زماني كوتاهي روي جاده مي ريختند، اما نمي دانم چرا هيچ كدام به ماشين من اصابت نكرد. انگار نيرويي نامرئي از ماشين محافظت مي كرد. برايم خيلي عجيب بود. دقيقاً مثل اين بود كه زير باران راه بروي، ولي خيس نشوي!

قبل از پذيرش قطعنامه، جهاد سازندگي سيرجان به طور موقت تعطيل شد و تمام نيروها را به جبهه فرستادند، اما بعد از پذيرش قطعنامه، مسئول قرارگاه گفت: ‹‹ما در اين شرايط تنها به رزمنده احتياج داريم، بقيه مي توانند برگردند.››

اما هيچ كس برنگشت. تمام تمام بچه هاي جهاد سازندگي ماندند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

بدر كامل

ماه بدر كامل بود. مهتاب پر نور مي‌پاشيد توي اتاق. آخرين دانه سبز و خوشرنگ تسبيح را ميان دو انگشت گرفت: “اللهم صل علي محمد و آل محمد”. تسبيح را به آرامي گذاشت روي سجاده. هواي خنك بهاري كه از پنجره به درون اتاق مي‌ريخت، با نور مهتاب، هماهنگي خوشايندي داشت. از غروب كه توري روي قاب عكس پسرش را شسته بود، دلش بيشتر از هميشه هواي محسن را كرده بود. بغضي گلويش را مي‌فشرد ولي نمي‌شكست. به ياد محسن‌اش، رفت همانجايي دراز كشيد كه او قبل از اعزام هر شب رو به قبله مي‌خوابيد و آيت‌الكرسي مي‌خواند.

بغض آلود به قاب عكس محسن كه از انعكاس مهتاب عجيب مي‌درخشيد، زل زد به گردي قرص ماه كه در آن لحظه‌ها چهرة محسن را پوشانده بود. خوابش را در ذهن مرور كرد. در بياباني، تشنه و خسته ره به جايي نداشت. با اين خاطره دمي احساس تشنگي به او دست داد. نيم خيز شد تا برود و آبي بنوشد. ولي با خود گفت: “خدايا، در لحظة شهادت محسن من، آيا او تشنه بود؟”. قطره اشكي روي گونه‌اش غلتيد دوباره به خوابش انديشيد و به بيابان برهوتي كه ديده بود و تشنگي‌اش كه به ناگاه فواره‌اي نمودار شده بود و از آبي گوارا سيراب گشته بود.

374.jpg

نسيمي كه از پنجره به درون مي‌وزيد در خواب و بيداري دلش را آرامش مي‌بخشيد. پردة توري سفيد قاب عكس روي طناب ايوان هماهنگ با نسيم بهاري، آونگان بود. مادر با قلبي تپنده حالا قرص كامل ماه را مي‌ديد كه در ميان توري سفيد، رقصان پيش مي‌آمد و پس مي‌رفت. نسيم لذت بخش بهاري و قرص ماه گرفتار در توري سفيد توي ايوان، او را به عالمي ديگر مي‌خواند. در خيالش، محسن را در قرص ماه تابان، پيچيده در پارچه تور سفيدي مي‌ديد. تبسمي بر لب كم‌كم پلك‌هايش سنگين مي‌شد. همة زمين و آسمان، رنگ ماه شب چهارده را گرفته بود. پارچه تور سفيد را زير آب شير كنار حوض كوچك حياط مي‌شست. دستي به شانه‌اش خورد. سر برگرداند. محسن كنارش ايستاده بود: “مادر چكار مي‌كني؟”. پارچه توري زير شير آب در دستش مانده بود: “مگر تو نمردي محسن جانم؟!”. محسن با تبسمي، سر به آسمان برداشت و در پاسخ گفت: “نه مادر. من شهيد شده‌ام و شماها را هم مي‌بينم”. مادر متعجب مانده بود. محسن گل سرخي را به او داد. الله اكبر، اذان صبح از خواب بيدا شد. نور مهتاب از شيشه قاب عكس محسن، هاله‌اي از نور بر صورت مادر افكنده بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

تير آخر

“يا علي برادرها اين هم خرمشهر. از حالا شما هستيد و غيرت‌تان. با يك يا حسين وارد خرمشهر شده‌ايم. يا علي ي ي …”. همه جا آتش بود و گلوله. مصطفي كه فاصله‌اي دويست متري را يك نفس رو به خرمشهر دويده بود. در پشت كپه‌اي خاك پناه گرفت. كوله را كه تنها يك موشك آرپي‌جي در آن باقي مانده بود، از روي شانه برداشت. زخم تركشي كه چند ماه قبل مجروحش كرده بود، تير كشيد. آخرين موشك را توي آرپي‌جي جا زد. نفس عميقي كشيد. دهان و ريه‌هايش پر شد از بوي باروت و بوي دود. دمي پلك‌ها را بر هم نهاد. از انفجارهاي پر شمار دور و نزديك، احساس مي‌كرد. هر دقيقه هزار گلوله و تركش از بالاي سرش عبور مي‌كند. لحظه‌اي گردن كشيد. از آنجا، نخل‌ها و خانه‌هاي خرمشهر را بهتر مي‌توانست ببيند. باز هم شنيد كسي مي‌گفت: “به ياري خدا تا چند ساعت ديگر مسجد جامع، دوباره مقر سپاه اسلام است”. سربرگرداند رو به نيروهاي پشت سرش. بچه‌ها، از ميان آتش انفجارها و گلوله‌ها، قدم به قدم مشغول پيشروي بودند. “يا علي… نگاه به اين آتش پر حجم‌شان نكنيد. دشمن كارش تمام است. اين نفس‌هاي آخرش است. ما بايد با مقاومت و خون خودمان، دل امام عزيز را شاد كنيم. وطن فروش‌ها هم كور خوانده‌اند. خرمشهر، شهر عشق است. تا ساعتي ديگر خونين شهر را آزاد مي‌كنيم…”.

74.jpg

خمپاره‌اي در همان نزديكي منفجر شد هر چند نمي‌دانست چه كسي با آن صداي رسايش به نيروها روحيه مي‌دهد و بچه‌ها را به پيشروي و مقاومت بيشتر مي‌خواند، اما مطمئن بود. همة بچه‌ها براي ورود به خونين شهر، لحظه شماري مي‌كنند. در جواب منادي توي دلش گفت: “من هم لحظة اعزام قول داده‌ام تا فتح خرمشهر، پا به پاي شما باشم”. همان زمان به خاطرش رسيد پيش از اعزام، كسي به طعنه گفته بود: “مصطفي با دست خالي مي‌خواهي بروي خرمشهر را فتح بكني؟”. گلولة تير مستقيم تفنگ صد و شش، با صداي همراه و همزمانش، از بالاي سرش گذشت. دوباره از بوي باروت و بوي دوده نفس كشيد. آرپي‌جي مسلح را روي شانه قرار داد. رگبار گلوله‌ها، همانطور بي‌وقفه از بالاي سر و اطرافش، فش فش كنان مي‌گذشت. اگر مي‌خواست صبر كند تا گلوله‌هاي دشمن تمام شود، هرگز فرصت شليك تير آخر را پيدا نمي‌كرد. تصميم نهايي‌اش را گرفته بود. بدون هراس و با تبسمي بر لب و با دقت، جبهة مقابل را نگاه كرد. جيپ عراقي، با تفنگ صد و شش، براي شليك بعدي از پشت خاكريز بالا آمده بود. آرپي‌جي را روبه هدف نشانه رفت. همة حواسش به حركت جيپ بود و اينكه نبايد فرصت را از دست بدهد. ماشه را فشرد با رها شدن موشك، شكمش سوخت. اما تا زمان اصابت تيرش به هدف، هيچ پلكي هم نزد. وقتي انفجار و زبانه آتش موشك از روي جيپ صد و شش به آسمان برخاست. با خود گفت: “يك قدم به خرمشهر نزديك‌تر شديم”. نگاهش افتاد به خوني كه از شكمش بيرون مي‌زد. دست گذاشت روي شكمش و با خود گفت: “زخم اين تير هم مانند زخم آن تركش عمليات قبل، يك روز خوب مي‌شود. اما زخم زبان آن منافق، هرگز خوب نخواهد شد.” كم‌كم چشم‌هايش سياهي رفت. روي كپة خاك رو به خونين شهر افتاد. همة سعي و تلاشش اين بود تا وقتي رمقي در بدن دارد. نگاهش رو به شهر عشقش باشد. از تماشاي دود و آتشي كه از جيپ دشمن برمي‌خواست، خوشحال بود كه آخرين تيرش به خطا نرفته است. دمي بعد دوباره چشم‌هايش سياهي رفت. حرف‌هاي درهم برهم اطرافيانش را به سختي مي‌شنيد: “كسي اين برادر را مي‌شناسد؟! يكي جواب داد: “نزديك يک ساعت است خون‌ريزي دارد. كمك‌هاي اوليه هم كفايت نكرده با اين حجم آتش، كاري هم نمي‌توانيم برايش بكنيم”. مصطفي كاملا به هوش آمده بود. فكر كرد مي‌تواند يك سنگر جلوتر برود تا چند قدم بيشتر به خرمشهر نزديك باشد. همينكه سر برداشت، با تيري كه در پيشانيش نشست، خودش را بر فراز مسجد جامع ديد.

محمد فشنگ گذاري خشاب بعدي را شروع كرد و گفت: “البته لرزيدن دو نوع داريم. يك جورش بخاطر احساس سرماست. نوع دومش هم مي‌تواند از سر ترس باشد.” همان دم، بسيجي ميانسالي از سنگر بيرون آمد و تيري هوايي شليك كرد. مقدم بي‌اراده از جايش پريد. محمد با خنده گفت: “مثلا همين ترس و لرزي از اين نوع كه گاهي آدم را تا اين حد مي‌لرزاند!”. مقدم به روي خودش نياورد و پرسيد: “آقاي هواشناس مي‌تواني هواي منطقه را هم مثل هواي تهران حدث بزني؟”. محمد خشاب پر شدة بعدي را هم گذاشت توي كوله. چفيه را از روي زمين برداشت و توي هوا تكاند و انداخت روي شانه‌اش و جواب داد: ” همينطور كه مي‌بيني فعلا صاف و آرام است. اما تا ساعتي ديگر، گرد و خاكي و همراه با بارش تير و تركش”. مقدم روبروي محمد نشست و خيره شد به چهرة او و گفت: “آتش يا تركش؟”. محمد با نگاه عميقي به چهرة مقدم دست گذاشت روي قلب خودش و جواب داد: “تركش”. پس از يك ساعت راهپيمايي در تاريكي، آرامش نيمه شبي به هم خورده بود. همه جا غرق در آتش و انفجار و تركش بود. گلوله‌اي در همان حوالي منفجر شد. زوزة تركش‌هاي ريز و درشت كه افتاد. مقدم از جا برخاست و از پشت دود و گرد و خاك، كسي را افتاده ديد. قدمي به عقب برگشت. خم شد و چهرة محمد را شناخت كه از درد به خود مي‌پيچيد و دست روي قلب گذاشته بود و از لاي انگشت‌هايش خون بيرون مي‌زد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

نبرد با دشمن به خاطر اجراى احكام قرآن

منتظر برخورد با نيروهاى كمين دشمن بودم و به هيچ چيز فكر نمى‏كردم… مقدارى داخل كانال جلو رفته بوديم كه فرمانده به من گفت: «يك نفر آر.پى.جى زن مى‏خواهم». همان لحظه چشم من به «فرامرز» – كه آر.پى.جى زن ماهر و انسانى عارف بود – افتاد. او را به جلو فرستادم، دنبال يك آر.پى.جى زن ديگر مى‏گشتم كه گفتند: «فرامرز، زخمى شد». يكى از بچه‏هاى زرنگ پيش من بود. كار خودم را به او محول كردم و خودم به طرف فرامرز رفتم و پيدايش كردم. ديدم روى زمين افتاده است تا مرا ديد، نگاه معصومانه‏اش را به من دوخت و مچ پايم را چسبيد. در كنار او نشستم و فرياد زدم: «امدادگر!… امدادگر!…» كه جواب آمد: «آمدم!… آمدم!…».

به كمك امدادگر، زخم او را بستم. در كنار او نيم‏خيز شدم و به بقيه‏ى نيروها كه آرام حركت مى‏كردند و عقب مانده بودند گفتم هرچه زودتر خود را به نيروهاى گردان برسانند و متفرق نشوند. چند لحظه بعد همه‏ى نيروها پيشروى كرده بودند و من و فرامرز تنها بوديم، به او گفتم: «درد مى‏كشى؟ ها؟»

286.jpg

گفت: «نه، درد براى خدا لذت دارد…. قرآن مرا پيدا كن بده دستم». قرآن را به دست او دادم. قرآن را باز كرد و با ناله گفت: «من براى تو به جبهه… آمده‏ام. من آمده‏ام كه دستور تو را اجرا كرده باشم». راز و نيازش كه تمام شد به او گفتم: «اسم اصلى‏ات چيه؟».

– «فرامرز، بنده‏ى ذليل خدا».

– «مى‏دانم فرامرزى، مى‏خواهم بدانم اسمت را عوض كرده‏اى يا نه؟».

– «مى‏خواستم عوض كنم؛ اما فرصت نشد».

– «چه اسمى مى‏خواستى انتخاب كنى؟».

– «مهدى».

– «از الآن به بعد اسم تو مهدى است. اگر كارى ندارى من بروم. شايد به وجود من نياز باشد. اگر مقدور بود حمل مجروح مى‏فرستم كه تو را به اورژانس ببرند. – «آب نمى‏توانم بخورم؟».

– «نه».

– «پس قمقمه‏ام را باز كن و پرت كن جايى كه… دستم به آن نرسد».

هر حرفى مى‏زد با سوز و ناله بود و در حالى كه زمزمه مى‏كرد، به ياد لب تشنه‏ى حسين عليه‏السلام از او خداحافظى كرده و جدا شدم…

خبر شهادت مهدى (فرامرز) را در بيمارستان شنيدم. اول باور نمى‏كردم، ولى گفتند جنازه‏اش را تحويل گرفته و دفن كرده‏اند. گفتم: «به پدرش سلام برسانيد و بگوييد اسم او ديگر فرامرز نيست، اسم او مهدى است»

بعد از اين كه بهبود يافتم و از بيمارستان مرخص شدم، به بهشت زهرا، تربت پاك عاشقان الله رفتم و ديدم روى سنگ قبرش نوشته‏اند: «شهيد مهدى اصفهانى…».

(روزنامه‏ى جمهورى اسلامى، ۲۳ / ۸ / ۶۵، ص ۷)

منبع:سایت تصاویر جنگ

عشق حقيقى به خدا و اهل بيت عليهم‏السلام

شهيد عزيز «مهدى رحيمى» به نظر من يك فرشته بود. من فرشته را نديدم؛ ولى اگر اين صفاتى را كه در مورد فرشته ذكر مى‏كنند درست باشد، مهدى يك پله بالاتر از فرشته بود؛ چرا كه واقعا عشق واقعى به خداوند متعال و اهل بيت عليهم‏السلام داشت و خدا را با تمام وجود ستايش مى‏كرد.
قبل از شهادت، از شدت زخم‏ها بدنش چنان ناتوان شده بود كه نمى‏توانست در آموزش‏هاى قبل از عمليات شركت كند؛ لذا براى جبران فقط قرآن مى‏خواند و واقعا هم با قرآن مأنوس بود.
راوى: جعفر خسروى

164.jpg

شهادت پس از پرواز
شهيد حاج حسين محمدعلى‏پور
همه اول، تير مى‏خورند و بعد پرواز مى‏كنند؛ اما حسين، اول پرواز كرد و بعد تير خورد. او ابتدا عاشقى را در حسينيه‏ها و مساجد آموخت و طريق عشق را تا قتلگاه كربلاى ايران (شلمچه) طى كرد.
ديگر دلش براى مصطفى، اصغر، قاسم و… تنگ شده بود. او در وداع آخرش گفته بود: «پيرو حسين عليه‏السلام شدن، سر جدا شدن مى‏خواهد؛ پيرو حسين عليه‏السلام شدن مانند ابوالفضل العباس عليه‏السلام چشم دادن دارد و دست جدا شدن». و خود نيز چه زيبا پر گشود، در حالى كه نه سرى در بدن داشت و نه دستى در تن.

منبع:سایت تصاویر جنگ

بیاد شهيد محمد والى

هواى جبهه را پيش از اين، دو بار تنفس كرده بود؛ اين بار سوم و آخرى بود كه قصد رفتن داشت. توى اتاق با خدايش خلوت كرده و سر بر آستان نماز نهاده بود. زمزمه‏هايش را مى‏شنيدم. سفره كه پهن شد، به جمع خانواده پيوست. ناهارش را كه خورد، دوباره به اتاقش رفت. لحظاتى گذشت به سراغش رفتم. در گوشه‏ى اتاق دراز كشيده بود. حال ديگرى داشت. نگاهش در زواياى اتاق مى‏چرخيد. اشك در چشمانش حلقه زده بود؛ ولى از من پنهان مى‏كرد.

– «محمد» جان! چى شده؟».

– «هيچى خواهر! چيزى نيست، همين جورى نگاه مى‏كنم».

من اطمينان دارم كه به او الهام شده بود. ديگر بار، پروانه‏ى نگاهش بر سقف و در و ديوار خانه فرو نخواهد آمد. او يقينا آينده‏ى سرخش را مى‏ديد!

(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان ۷۵، ص ۱۷۴)

 374.jpg

 

ارج نهادن به خواهر

بیاد شهيد محمد سعيد يزدان پرست

موقع خداحافظى، خيلى خوشحال بود. به او گفتم مواظب خودت باش و او به من قول داد كه اين كار را مى‏كند. به من گفت اتاقش را مرتب نكنم و از من خواست كه بى‏تابى ننمايم. در حياط را بست تا پشت سرش نروم و گفت: «تا همين جا بس است».

شهيد «محمد سعيد يزدان پرست» در ۲۰ فروردين ۱۳۷۲ در تفحص پيكر شهدا همراه با شهيد آوينى به شهادت رسيد.

منبع: سایت تصاویر جنگ