آخرين ديدار

آخرين بارى كه «مير يدالله غنى‏زاده» را ديدم، زمانى بود كه براى بدرقه‏ى بچه‏هاى گردان اميرالمؤمنين عليه‏السلام به موتورى سپاه اصفهان رفته بودم. چهره‏اش مانند هميشه خندان و صميمى بود. به او نزديك شده، سلام كردم. با گرمى جوابم را داد. با حالتى نه چندان جدى به او گفتم: «خيلى نورانى شده‏اى، چه خبر است؟ نكند…».

174.jpg

حرفم را قطع كرد و با تبسم گفت: «اين سفر آخر من است و ديگر بر نمى‏گردم». من كه تازه به خود آمده بودم گفتم: «راست مى‏گويى؟». سرى تكان داد و گفت: «بله اين بار، همه‏ى كارهايم را كرده‏ام، مى‏دانم شهيد مى‏شوم». من كه مجروح بودم و دلم براى جبهه پر مى‏كشيد، با حسرت به او گفتم: «پس حالا به عنوان يادگارى چيزى به من بده». بلافاصله ساعتش را باز كرد و به طرفم گرفت. گفتم: «نه، در عمليات به ساعت احتياج دارى». گفت: «پس چه چيزى مى‏خواهى؟». گفتم: «اجازه بده پيشانى‏ات را ببوسم» و در حالى كه اشك از چشمانم سرازير شده بود، پيشانى‏اش را بوسيدم و با او خداحافظى كردم؛ اين آخرين ديدار ما بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ