رضايت

هر وقت اجازه مي‌خواست، يك جواب داشتم: “داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هايت را بخوان”. مجيد در خيالات ديگري سير مي‌كرد. روزي با خوشحالي به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوي رويم و گفت: “حالا بفرماييد بابا جان”. پرسيدم: “اين چيه پسرم؟. مجيد سرش را بالا گرفت و جواب داد: “كارنامه”. كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. ديدم ماشاء الله يكضرب هم قبول شده است. گفتم: “خب آفرين پسرم. با اين معدل بالا و اينجور قبولي، خودش كم‌تر از جبهه بودن نيست”. مجيد از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقي را داشت كه كسي مانع رسيدن به معشوقش شده باشد. مي‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد مي‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه مي‌كردم. پدرم ديگر. دلم مي‌خواست، يكي از پسرهايم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزي به بهانه‌هاي مختلف سردواندمش. اما اصرارهايش، كارگر افتاد. وقتي رضايت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از ديده‌اش سرازير شد. دست و صورتم را بوسيد و گفت: “بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردي”.

197.jpg

از ته دل گفتم: “دست خدا به همراهت پسرم”. در پادگاني، آموزش چريكي را گذراند. بعد هم با نيروهاي گروه جنگهاي نامنظم شهيد چمران، راهي جبهه شد. مجيد سال چهارم دبيرستان بود. خيالم راحت بود كه پسرم از روي احساسات به جبهه نمي‌رود. حقيقتا مجيد من خيلي از ما جلوتر بود. مطمئنم از صميم قلب، نداي هل من ناصر را شنيده بود. آن همه بي‌قراري و اصرارش هم بيهوده نبود. بعد از چند وقت كه از جبهه برگشت، تغيير شگفت‌انگيز روحي‌اش را به خوبي و راحتي درك كردم. هنوز گرد و خاك جبهه‌ها روي لباسش بود كه دوباره آمد براي رفتن به جبهه اجازه بگيرد. اين مرتبه با خيالي آسوده، رضايت دادم. مي‌دانستم پسرم يك مرد تمام عيار شده است. خبر آزادي بستان خيلي به دلم چسبيد. وقتي چند روزي گذشت و از مجيدم خبر نشد، ديگر مطمئن شدم پسرم به آرزوي خودش رسيده است. درست پنجاه روز پيكرش زير آتش دشمن مانده بود. مي‌گفتند امكان عقب آوردنش نيست. اما خودم مي‌فهميدم آنطور روي خاك ماندنش چه معنايي دارد. به همان مدت زماني كه دير به او اجازة حضور در جبهه را داده بودم، مجيدم راضي نشده بود بلافاصله پس از شهادت به آن زودي برگردد!.

منبع:سایت تصاویر جنگ